صفحه خانگی|افزودن به علاقه مندی ها
 

 
» » رمان ببار بارون
تبلیغات
نحوه نمایش مطالب: تاریخ | امتیاز | بازدیدها | نظرات | الفبایی

رمان ببار بارون - قسمت بیست و نهم

توسط: Admin در 25 آذر 1392
+7

رمان ببار بارون - قسمت بیست و نهم

 

آنیل سکوت کرد..هر دو سکوت کرده بودند..
سوگل مشتاقانه به حرف های آنیل گوش می داد و تک تک جملاتش را با تمام وجود درک می کرد..
یاد خودش افتاد..او هم زمانی همین مشکل را با بنیامین داشت..شاید بدتر....سوگل دختر بود و جنس حساس و شکننده ای داشت..و بنیامین همیشه علاوه بر جسم به دنبال شکستن و خرد کردن روح او بوده و هست..و الان....قاتلی که در به در به دنبال شکار جسمش می گردد..

آنیل خندید..آروم ومردانه..صدایش ارتعاش خاصی داشت..
-- نمی دونم..نمی دونم چرا اینا رو دارم برای تو تعریف می کنم..شاید بگی به من چه ربطی داره که تو، تو زندگیت با نازنین چه مشکلاتی داری ولی سوگل....حس می کنم تو تنها کسی هستی که می تونی درکم کنی..شاید چون فکر می کنم با هم یه جورایی همدردیم..هیچ کدوممون از روی علاقه شریک زندگیمون رو انتخاب نکردیم هر چی که بوده از سر اجبار بوده نه چیز دیگه..تو برای رسیدن به آزادی و خلاصی از دست اون همه نگاهه بی تفاوت..منم برای خوشحال کردن دل مادرم که همه ی دنیامه....اگه..اگه که یه وقت با حرفام ناراحتت کردم..منو.............

-نه..نه ناراحت نشدم..چرا باید ناراحت بشم؟!..اینکه میگی باهم همدردیمو قبول دارم..ولی نازنین مثل بنیامین نیست..مطمئنم قلبا دوستت داره..شاید باید یه فرصت بهش می دادی..گرچه....شـ..شاید..الانم دیر نشده باشه!..

و دستانش را در هم قلاب کرد و نگاهش را از صورت آنیل گرفت..
در دل گفت: به تو چه ربطی داره که اون می خواد چکار کنه؟..انگار خیلی دوست داری نازنینو همیشه کنارش ببینی؟...........
نه..دوست نداشت و هرگز این را نمی خواست.. ولی خوب می دانست که بعد از برهم خوردن نامزدی، یک دختر چه عذابی را می تواند متحمل شود..
برای نازنین دلش می سوخت..گرچه از اخرین برخوردش با او خاطره ی خوبی نداشت اما..هر چه باشد نازنین هم آدم است..هم جنس خودش است..به آنیل احساس دارد..چطور می توانست این را بداند و..بی تفاوت باشد؟!..

صدای آنیل را شنید..چقدر گرفته بود..
-- فرصت دادم..به خاطر آینده ی جفتمون اینکارو کردم..ولی نشد..نتونستم..این قلب وامونده قبولش نکرد....
-چرا؟!......

ناخواسته و ندانسته پرسیده بود و مشتاقانه منتظر جوابش بود..
چرا قلب آنیل وجود نازنین را پس می زد؟!..
-- چون..من..........


--آقا........
هر دو از حضور بی موقع و شنیدن صدای مَشتی گویی از خوابی ارام پریده باشند به خودشان آمدند و به او نگاه کردند....
آنیل که سعی داشت حواسش را جمع کند نفس عمیقی کشید و جوابش را داد: چی شده مشتی؟..
--آقا کاری که خواسته بودین تموم شد..سهم گل بانو رو چکار کنیم اینبارم بهش بدیم؟..
--بده مشتی..به خودش بگو بیاد گوشتشو ببره هر چی هم خواست بهش بدین....
-- چشم اقا..بااجازه!..


و از آنجا دور شد..
آنیل دستی لا به لای موهایش کشید..از آمدن مشتی هم حالش گرفته بود و هم از طرفی خوشحال بود..

صدای سوگل را شنید..
- تو اتاق که بودم دوست نسترن رو گوشیم زنگ زد..

حواسش جمع شد و کامل به طرفش برگشت..
-- خب....از نسترن خبر داشت؟..
سوگل سرش را تکان داد..
- گفت نسترن نتونسته زنگ بزنه از دوستش خواسته منو باخبر کنه که بابام برگشته تهران و خواسته بره پیش پلیس ولی بنیامین نذاشته..
-- لعنتی..می ترسه پدرت پلیسا رو در جریان بذاره..اونجوری کار خودش سخت تر میشه..
- بنیامین همینطور ساکت نمی مونه..حتما یه کاری می کنه..
--مطمئنم آدماش کل روستاهای اطرافو زیرنظر گرفتن..آدمی نیست که بخواد از هر چیزی ساده بگذره..
- تو اونو خوب می شناسی درسته؟..
-- نه زیاد ولی خب از وقتی با تو دیدمش در موردش زیاد پرس و جو کردم..یه ادم روانی و صد البته باسیاست..نمیشه منکرش شد که ادم باهوش و زرنگیه، برای همین باید خیلی مراقب باشیم..حتی ممکنه بو ببره که تو اینجایی..
- یعنی ممکنه؟!..
-- فقط احتمال میدم..به ادمای عمارت سپردم از تو، بیرون ازعمارت پیش کسی حرفی نزنن ولی خب..بازم نمیشه اعتماد کرد..
- پس باید چکار کنیم؟..اینجوری که همه ش باید تو ترس و دلهره بمونم..
-- در حال حاضر عمارت نمی تونه برات جای امنی باشه..باید از اینجا دورت کنم..
-اما آخه چجوری؟..پامو بذارم بیرون آدماش پیدام می کنن..
-- اونش با من..
-جز خونه ی مادربزرگم که جایی رو ندارم برم..
-- شاید دیگه وقتش رسیده باشه!..
- وقت چی؟!..
--میگم بهت....از دیشب تا حالا به مادربزرگت زنگ نزدی؟..
- زنگ زدم و بهش گفتم حالم خوبه ولی وسطاش شارژ گوشیم تموم شد..
--یه شارژر واسه ش جور می کنم مشکلی نیست..فقط دیگه با جایی تماس نگیر هر اتفاقی ممکنه بیافته..
-نمی تونستم بی خبر بذارمش..

آنیل از روی صندلی بلند شد و دستی به شلوارش کشید و گفت: خیلی خب اینبار اشکالی نداره مجبور بودی ولی دفعه ی بعد مراقب باش، بدون هماهنگی با منم کاری نکن باشه؟..
-مجبورم قبول کنم......
آنیل خندید ..
-- بریم تو..نمی دونم بقیه دارن چکار می کنن..بالاخره می تونن تا ظهر کباب و حاضر کنن یا نه؟!..
خندید و به سوگل نگاه کرد..
سوگل شرم زده نگاهش را از او گرفت و گفت: به نظرم این کارت زیاده روی بود..
--چه کاری؟!..
- منظورم گوسفنده..من دختر ضعیفی نیستم..
لبخند آنیل پررنگ شد..در دلش گفت: برمنکرش لعنت......

-- بذار صادقانه پیشت یه اعترافی بکنم....
سوگل نگاهش کرد و آنیل ادامه داد: تا به حال تو عمرم دختری مثل تو ندیدم که تا این حد اراده ی قوی داشته باشه..سوگل، تو شاید ظاهر شکننده ای داشته باشی ولی روحت فراتر از اون چیزیه که کسی بتونه ببینه و درکش کنه..شاید اطرافیانت ساکت بودن و سربه زیر بودنتو پای سادگیت بذارن ولی من اینطور فکر نمی کنم..هر کس دیگه ای جای تو بود حتما تو همون دورانی که داشت اون همه عذاب و شکنجه رو تحمل می کرد به فرار یا خودکشی هم فکر می کرد ولی تو اینکارو نکردی..چرا؟!.......

و سوگل بدون لحظه ای تردید گفت: چندباری به خودکشی فکر کردم..حتی تا یک قدمیشم رفتم تا عملیش کنم ولی..ولی دیدم نمی تونم..از خدا می ترسیدم..از اون دنیا....می دونستم با خودکشی عذابی که اون دنیا متحمل میشم صدبرابر از شکنجه های این دنیام بدتر و دردناک تره....فرار هم..خب جایی رو نداشتم..کسی رو نداشتم که بهش پناه ببرم..

آنیل قدمی به او نزدیک تر شد و گفت: ایمانت به خدا قوی و قابل ستایشه..منم میگم همین ایمانت باعث شده که دختر قویی به نظر برسی..من بیشتر به باطن آدما توجه می کنم تا ظاهرشون..پس شک نکن حق با منه!..

سوگل که از نظر آنیل نسبت به خودش حس خوبی داشت لبخند زد....برای اولین بار کسی توانسته بود او را درک کند..صاف و شفاف..زلال بدون هیچ دروغ و نیرنگی..
آنیل قصد جلب توجه نداشت..حرف هایش را در کمال صداقت و آرامش به زبان می آورد..کلامش حس ِ گرم ِ آرامش را تمام و کمال به وجود یخ بسته ی سوگل تزریق می کرد و وجودش را گرمایی لذت بخش که طعم خوش زندگی را داشت پر می کرد..

آنیل لحظه به لحظه بیشتر از قبل به او نزدیک تر می شود و..همین هم باعث سردرگمی ِ گاه و بی گاه سوگل می شد..
شاید چون فکر می کرد که حقیقت شمردن این حس، غیرممکن است..
باور دارد که شدنی نیست..و همین شاید ضد و نقیض های مکرر سدی شود تا بتواند جلوی پیشرویش را بگیرد..

*********************************
« سوگل »

امروز واقعا روز خوبی بود..برای اولین بار توی زندگیم....این همه توجه..این همه نگاهه مهربون..خدایا باورکردنی نیست..
من واقعا حال خوبی داشتم..یه حال وصف نشدنی..
غروب کمی با عمه خانم تو باغ قدم زدیم..چندتا سوال در مورد مادرم و انیل پرسید و منم هربار یه جوری از جواب دادن بهشون طفره می رفتم..
تا وقت شام آنیل و ندیدم بعد از اونم یه شب بخیر کوتاه به همه مون گفت و رفت تو اتاقش..
بعد از رفتنش دیگه دوست نداشتم پایین بمونم ومنم برگشتم تو اتاقم..
کلافه بودم و فکر می کردم اگر بخوابم حالم بهتر میشه ولی خوابم نمی برد..
افکار جور واجور تو سرم وول می خوردن و ارامشمو ازم گرفته بودند..
انقدر رو تخت قلت زدم و اینور و اونور شدم تا به خاطر خستگی چشمام سنگین شدن و..بالاخره خوابم برد..

با صدای تقی از خواب پریدم..اتاق تاریک بود..آباژورو روشن کردم..کسی تو اتاق نبود ولی پنجره باز بود..یادم نمی اومد که اخرین بار بسته بودمش یا نه؟..
از تخت اومدم پایین و پنجره رو بستم..داشتم پرده رو می کشیدم که دستی نشست رو شونه م و از ترس تا خواستم برگردم و جیغ بکشم دست دیگهشو گذاشت رو دهنم و تو صورتم اروم ولی با خشونت گفت: هیششششش..ساکت م.....
تو دلم فریاد زدم..از ترس بین دستاش خشکم زده بود و چشمامو انقدر باز کرده بودم که تخم چشمم می سوخت..حس می کردم سفیدی چشمم هر ان ممکنه بزنه بیرون..
داشتم خفه می شدم و اون نامرد دستشو از روی دهنم برنمی داشت..
به تقلا افتادم..
محکم بغلم کرد و گفت: می خوام از یه روز باقی مونده ی محرمیتمون استفاده کنم..واسه من مهم نیست ولی بذار برای همیشه تو ذهن تو بمونه..می خوام بهت بفهمونم که بنیامین کیه و چه کار می تونه با بکنه عروسک من........

و همونطور که تو بغلش بودم پرتم کرد رو تخت ..
زیر هیکل سنگین و نحسش در حال له شدن بودم...............
جیغ می کشیدم..داد می زدم..حتی گریه می کردم ولی اون عوضی جلوی دهنمو محکم گرفته بود و همین تقلاها باعث می شد احساس خفگی بهم دست بده و نتونم طبیعی نفس بکشم..
چشمام داشت سیاهی می رفت و لبای داغ اون عوضی روی تنم، مثل تیکه هایی از آتیش داشتن همه ی وجودمو تو خودشون ذوب می کردند..
می خواستم یه جوری دستشو گاز بگیرم ولی نمی تونستم....دستشو رو بدنم حرکت می داد و در تلاش بود دکمه های لباسمو باز کنه..
از ته دل جیغ کشیــدم و اسم خدا رو صدا زدم..دیگه حنجره ای برام نمونده بود..
یه دفعه همه جا جلوی چشمام تیره و تار شد..سرم سوت می کشید و حس می کردم تنم کرخت شده..نه چشمام می دید و نه حتی گوشام چیزی رو می شنید..ولی هنوز اون گرما رو حس می کردم..فقط همون گرما بود و حتی سنگینیشو هم دیگه رو خودم حس نمی کردم..
ولی..صدای نفسای یه نفره..دارم تقلا می کنم ولم کنه..دیگه دستی روی دهنم نیست ولی حس می کنم مثل آدمای لال قدرت تکلممو از دست دادم..انگار تو یه حفره ی تاریک و عمیق دارم فرو میرم..
یکی داره دستمو می کشه..من می خوام جیغ بزنم ولی نمی تونم..چشمام هیچ جا رو نمی بینه..می خوام پسش بزنم ولی اون ولم نمی کنه..صداشو نمی شنوم..هیچی رو جز دستای داغش حس نمی کنم..
خدایا دارم می میرم..
از این همه حس خنثی به یکدفعه دارم جون میدم..
تنم خیس بود..داغ بود..داشتم می سوختم..چقدر گرممه....یکی این حرارتو از من دور کنه..این داغی داره اتیشم می زنه یکی نجاتم بده..نجاتم بده..من..مـ..من.......

چشمام دیگه سنگین نیست..ولی توان باز کردنشونو ندارم..پس اون تاریکی از بسته شدن چشمام بوده ولی حسش نکردم..اصلا نفهمیدم چی شد..هیچ نوری نیست که چشمامو بزنه برای همین می تونم راحت بازشون کنم..
بعد از یه مکث کوتاه تموم توانمو جمع می کنم..لای پلکام باز میشه..اون گرما هنوز هست..زمزمه های یک نفر..صداش با گریه همراهه ولی آروم..
من کجام؟..بنیامین..اون..اون اینجاست..
چشمامو تا اخرین حد باز کردم و با یه نفس عمیق نشستم..ریتم نفسام نامنظم بود..ضربان قلبمو تا توی دهنم حس می کردم..قفسه ی سینه م خس و خس می کرد..
نگاهم مستقیم و بی هدف رو دیواری که رو به روم بود خشک شده بود..
زمزمه ها بلندتر شد ..واضح..با یه بغض خفه..
--سوگل..عزیزم حالت خوبه؟..صدامو می شنوی..منو ببین....

گردنم درد می کرد..حس می کردم همه ی رگای بدنم خشک شدن و هیچ خونی تو بدنم جریان نداره..همه چیز متوقف شده و قدرت حرکت ندارم..
به هر زحمتی بود با کمی درد تونستم سرمو بچرخونم طرفش..
صورتم خیس بود..از اشک..از عرق ِ ناشی از ترس و اضطراب..هرم نفسام از حرارت اتیش هم شدیدتر بود تا جایی که پشت لبم حسش می کردم..

آنیل کنارم بود..با چشمای سرخ و گریون..چونه ش می لرزید و نگاهش وحشت زده تو چشمام قفل شده بود..
اون اینجا چکار می کرد؟!..بنیامین اینجاست!..اون هردومونو می کشه!....
لبشو گزید و دست لرزونشو آورد جلو که ناخودآگاه جیغ خفه ای کشیدم و خودمو جمع کردم..دستش تو هوا خشک شد..پتو رو تو دستام مچاله کردم و خودمو عقب کشیدم..
- نیا جلو..دست نزن به من..بنیامین اینجاست..برو..برو از اینجا..اون تو رو می کشه..منو می کشه..اون اینجاست..توی اتاقه..همینجا..

چشمامو بسته بودم و پشت سر هم با تنی سرد و بی روح، اون لحظه هرچی به ذهنم می رسیدو می گفتم..کنترلی نه روی حرکاتم داشتم ونه روی حرفام..هر چی که بود فقط ترس بود..فقط همونو حس می کردم..فقط ترس......

صداشو شنیدم..بغضشو هم شنیدم..با این بغض های سنگین آشنا بودم..
-- هیچ کس اینجا نیست چشماتو باز کن سوگل..ببین بنیامین تو اتاق نیست، فقط من و تو اینجاییم..باز کن چشماتو عزیزم تو رو به خدا باز کن چشماتو..چرا اینکارو با من می کنی؟..اذیت نکن سوگل..

لای پلکامو باز کردم..نگاهمو اول به چشمای نمناکه خودش، بعد هم تو اتاق چرخوندم..تاریک نبود و آباژور تا حدی روشنش کرده بود..کسی تو اتاق نبود!..جز آنیل هیچ کس..پنجره بسته بود و پرده هم کشیده شده بود..یعنی همه ش خواب بود؟؟؟؟!!!!..
ولی..ولی باورم نمیشه که اون اتفاق یه خواب بوده باشه..من حسش می کردم..همه چیز جون داشت..واقعی بود..حتی هنوز گرمی انگشتاش روی دهنم هست....
نگاهه وحشت زده م اتاق رو می کاوید که زمزمه کردم: نه اون خواب نبود..حقیقت داشت..اون اینجا بود..من می دونم..من دروغ نمیگم..بنیامین اینجاست..می خواست منو..می خواست ابرومو ببره..گفت از یه روز باقی مونده ی محرمیتمون می خواد استفاده کنه..اون همه چیزو می دونه..می دونه همه چیز تموم شده..دست از سرم بر نمی داره..اون..اون........

با ترس و گریه جوری که صدام به سختی در می اومد خیلی ناگهانی چرخیدم سمتش و پتو رو تو بغلم گرفتم..
آنیل خیره تو چشمام خواست لب باز کنه که بهش مهلت ندادم و گفتم: اون می خواست منو بکشه..می خواست ذره ذره نابودم کنه..........
دستم جوری می لرزید که هرکار می کردم نمی تونستم ثابت نگهش دارم..محکم روی تخت زدم و سعی داشتم بلند حرف بزنم ولی بازم می دیدم نمی تونم..صدام در نمی اومد..
- اینجا..روی همین تخت..منو پرت کرد..اون عوضی افتاده بود روم..گرمم بود..داشت خفه م می کرد..داشت..می خواست....

دستمو روی دهنم گذاشتم..هنوز داغ بود..انقدر تند حرف زده بودم که حس می کردم نفس کم اوردم..بریده بریده نفس می کشیدم..صورتمو با دستای سردم پوشوندم..بلند زدم زیرگریه چون دیگه توانی تو تن نداشتم..داشتم میمردم..فکر کردن بهشم واسه کشتنم بس بود..تجسم اون صحنه ها واسه صدبار جون دادنم تو هر ثانیه کافی بود..

مچ جفت دستام داغ شد..همون گرما..همون داغی..شاید خودش بود..خودش بود..جیغ کشیدم و دستامو آوردم پایین ولی صدای جیغم از صدای طبیعی خودمم پایین تر بود..
آنیل و تو فاصله ی کمی از خودم روی تخت دیدم..میون هق هق می نالیدم..مچ دستام تو دستای قوی و مردونه ی اون بود..هنوزم می لرزیدم..هیچی رو حس نمی کردم جز اون گرمای عجیب دور جفت مچای دستم..
همه ی وجودم سِر شده بود..چشمای اونم اشک آلود بود..سرخ و بارونی..قفسه ی سینه ش محکم بالا و پایین می شد..
وقتی دیدم مردی که رو به رومه آنیل ِ نه بنیامین، دیگه تلاشی برای آزاد کردن دستام نکردم..
-- داری خودتو نابود می کنی دختر تمومش کن....هیچ کس تو این اتاق نیست فقط یه خواب بود..اون عوضی جرات نزدیک شدن به تو رو نداره..تا من زنده م هیچ غلطی نمی تونه بکنه..دستش بهت بخوره از هستی ساقطش می کنم..دیگه گریه نکن و آروم باش..نذار چشمای نازتو اینطور بارونی ببینم..
لبام لرزید و با ترس گفتم: نه..تو نباید به اون آدم نزدیک بشی..اون تو رو می کشه..اون خود شیطانه بهم قول بده که هیچ وقت نمیری پیشش..نباید بری.......

میون اون همه اشک و غم توی چشماش لبخند زد..یه برگ دستمال کاغذی از روی میز کنار تخت برداشت و آروم روی صورتم کشید تا اشکامو باهاش پاک کنه..
در همون حال صداشو نرم و دلنشین تر از همیشه شنیدم..
--هرچی تو بگی من همون کارو میکنم..فقط این چشما دیگه نباید اینطور ببارن..این حقو ندارن..هر دقیقه قلبمو با هر قطره از اشکت زیر و رو نکن شاید تاب نیاوردم..اگه می دونستی جونم تو هر قطره از اشکات اسیره که با ریختنشون منو هم می کشی هیچ وقت اینکارو باهام نمی کردی..من آدم بی جنبه ایم اگه یه روز کنترلمو از دست بدم می دونی چی میشه؟!....

محو صداش بودم..محو نگاهه گرفته ولی جذابش..جذاب به خاطر آرامشی که داشت..لبخندی که هرچند کمرنگ ولی مایه ی دلگرمی من بود..دستی که به واسطه ی اون دستمال ظریف، روی صورتم کشیده می شد..نرم..آروم..ولی پر از احساس..

دستشو کنار کشید..نگاهه اونم توی چشمای من بود..منتظر بود جوابشو بدم..سرمو به نشونه ی نه بالا انداختم..
با این حرکتم لبخندش عمیق تر شد..شاید به خاطر حرکت ساده و بچگانه م بود..چشمای اشک الودم..دماغ قرمز و گونه های گل انداخته م..چشمایی که غم ِ توش معصومیتشو بیشتر می کرد و اینو توی تموم عمرم دیده و شاهدش بودم، جلوش نشستم و معلومه که این حرکتم اسباب خنده شو فراهم می کنه!..

جفت دستاشو گذاشت کنارم روی تخت..کمی خودشو کشید سمتم..با تعجب چشمامو بازتر کردم و آب دهنمو قورت دادم..مقابل حرکتی که انجام داده بود عکس العمل نشون دادم و کمی عقب رفتم..
نگاهش توی چشمام میخکوب بود که گفت: دوست داری بدونی؟....
لبام می لرزید ولی بدون مکث زمزمه کردم: دیگه..نه......

چند لحظه تو چشمام خیره موند..لبخند زد..لبخندش رنگ گرفت و کم کم به قهقهه تبدیل شد..خودشو کنار کشید و لب تخت نشست..انگشتاشو لا به لای موهاش فرو برد..هنوز داشت می خندید..
نفس حبس شده توی سینه م و بیرون دادم..
سرشو چرخوند سمتم و با همون صورت خندون گفت: دیگه نه؟!..از چی ترسیدی دخترخوب؟..فکر کردی من از اون مرداییم که می تونم بـ ......
سریع پریدم میون حرفش و گفتم: نه نه..من منظوری نداشتم..من فقط..فقط همینجوری گفتم....
سرشو ت* داد و نگاهشو ازم گرفت..
-- می دونم..داشتم با شوخی می کردم..

شوخی می کرد؟!..به خاطر من؟!..که خوابمو یادم بره؟!..
ولی نمی تونستم..اون خواب انقدر به واقعیت نزدیک بود که نمی تونستم فراموشش کنم..
سرمو زیر انداخته بودم..صداشو شنیدم..جدی ولی آروم..
-- سوگل زیاد از حد داری به بنیامین فکر می کنی..می دونم تو شرایطی نیستی که بتونی آرامش داشته باشی ولی با فکر و خیالم کاری از پیش نمی بری..سعی کن اروم باشی و امیدتو از دست ندی..اون آدم نمی تونه تو رو پیدا کنه چون من نمیذارم..من با همچین آدمایی زیاد سر و کار داشتم و دارم..اگه بنیامین این اطرافو واسه پیدا کردن تو زیر نظر گرفته منم آدمای اونو زیرنظر دارم..خودش به دردم نمی خوره چون مجبوره کنار خانواده ت بمونه تا به چیزی شک نکنن و از طرفی پلیسا رو هم در جریان نذارن....من می دونم دارم چکار می کنم تو نگران چیزی نباش.....
مکث کرد..کلافه پشت گردنش دست کشید و ادامه داد: غیبت منم زیاد شده باید یه جوری برگردم تهران.........
با دلهره ی خاصی نگاهش کردم و خواستم بگم « پس من چی؟ » که انگار خودش فهمید..دستشو به نشونه ی سکوت آورد بالا..
-- می دونم چی می خوای بگی....چطور می تونم تو رو اینجا ول کنم و باخیال راحت برگردم تهران؟..حتی واسه یه ثانیه هم نمی خوام تن بذارم..همین امشب همه ی حواسم بهت بود اونم به خاطر سهل انگاری دیشبم پس چطور فکر کردی که تن میذارم و میرم؟....
- می خوای چکار کنی؟..من که نمی تونم برگردم تهران.........
لبخند زد و کاملا خونسرد گفت: چرا نتونی؟!..
-منظورت چیه؟!..
-- تو هم با من میای..یه چیزایی تو سرم هست که اگه بتونیم با هم عملیشون کنیم نتیجه ی خوبی میده..
- من نباید بدونم؟!..
--برگشتیم تهران بهت میگم..
سرمو زیر انداختم و من من کنان گفتم: یعنی من باید..با..ریحانه..منظورم اینه که برگشتیم می تونم ببینمش؟!..
-- بالاخره که باید این اتفاق بیافته..
- ولی چرا الان؟!..
--چرا الان نه؟!..
- حس می کنم آمادگیشو ندارم..
-- خب چند روز فرصت داری که آمادگیشو پیدا کنی..
-چند روز؟!..یعنی حالا حالاها اینجا هستیم؟!..
ابروهاشو بالا انداخت و شیطنت امیز خندید..
--نه!.....
- گیج شدم...اصلا نمی فهمم چی میگی......
-- تو با من میای تهران..ولی نه خونه ی ریحانه، چون اونجا هم حاج آقا هست هم بقیه که هنوز چیزی نمی دونن..اونا هم نیاز به آمادگی دارن حتی شاید بیشتر از تو..گرچه مامان یه جورایی در جریانه ولی مطمئنم با شرایطی که داره فعلا نمی تونه.....
-پس واسه چی برگرم تهران وقتی جایی رو ندارم؟!..
-- چرا جایی رو نداری؟!..مگه خونه ی برادرت نیست؟!..

من که اون لحظه حواسم اصلا جمع نبود بی خیال گفتم:من برادر ندارم....
چپ چپ نگام کرد و گفت: نداری؟!..
-ندارم!..
--سوگل.........
یه کم نگاش کردم..
وتازه بعد از چند لحظه دوزاریم افتاد که منظور آنیل از این حرف چیه!..
ناخواسته اخمام تو هم جمع شد..منظورش از برادر، به خودش بود؟!..
برادرم!..
ولی من برادر ندارم..
هیچ وقت هم نداشتم..
خواستم همینو بهش بگم که از روی تخت بلند شد و گفت: پاشو حاضر شو..درضمن عادت کن که شبا، با روسری نخوابی......
و به شالم اشاره کرد..
وقتی رو تخت دراز کشیده بودم نفهمیدم کی خوابم برد واسه همین برش نداشتم..ولی حالا می دیدم که چه خوب شد دست بهش نزدم..
-- پاشو دیگه پس چرا معطلی؟..
-این وقت شب کجا بیام؟!..
--ببینم تو شک نکردی که چرا عمه و بقیه با این همه سر و صدا بیدار نشدن؟!..
- چرا اتفاقا می خواستم بپرسم..دیشب که تب داشتم و هذیون می گفتم صدامو شنیده بود..الان خوابن؟!..
خندید و دستاشو به کمرش زد..
-- نه بیدارن..حقیقتش کسی تو عمارت نیست..

با تعجب به ساعت کوچیکی که روی میز بود نگاه کردم..ابروهام خود به خود بالا رفت..ساعت 4 بود!..
- یعنی الان هیچ کس تو عمارت نیست؟!..
--رفتن پشت عمارت، ساختمون خدمتکارا..
-اونجا دیگه کجاست؟!..
--نرفتی؟..
- نه..ولی واسه چی؟..
-- یکی از خدمه ها وقت زایمانشه..تا شهر فاصله ی زیادی ِ ظاهرا اوضاعشم اونقدری رو به راه نیست وگرنه با ماشین سریع می رسوندیمش بیمارستان..
- ای وای زایمان اونم تو خونه؟!..ولی آخه خیلی خطرناکه..
رفت سمت در و گفت: نگران نباش عمه خانم اونجاست..
درو بازکرد و برگشت و نگام کرد..
خندید و گفت: زنای این روستا همه صدجور هنر دارن یکیشم همینه که قراره ببینی..البته تو این یه قلم مرحله ی استادی رو هم رد کردن..حالا اگه می خوای صحنه رو از دست ندی بدو حاضر شو منم همین بیرون منتظرت می مونم..
با لبخند کمرنگی سرمو ت* دادم و آنیل همونطور که نگاهش به من بود از اتاق بیرون رفت و درو بست..
زایمان!!..اونم تو خونه!!..
در عین حال عجیب ولی جالب بود..

شالمو جلوی آینه مرتب کردم..چشمام پف کرده و قرمز بود..سرخی چشمای آنیل از منم بیشتر بود..وقتی می خندید هنوزم صداش بم بود و اون گرفتگی رو داشت..
نگاهم از تو آینه به پشت سرم افتاد..تخت خواب....و با فاصله از اون پنجره....شب بود..سایه ی درختا هم از بیرون افتاده بودن رو پرده..مخصوصا وقتی به واسطه ی باد ت* می خوردن وحشتناک می شدن..
یه لحظه یاد اون مهمونی افتادم که بنیامین هم توش بود..پارتی ش.ی.ط.ا.ن پرستا..فرقه ی ش.ی.ط.ا.ن پرستی..اون آدما و حرفاشون..چیزای چندش آوری که می خوردن..ای عجیب وغریبشون..قیافه های ترسناکی که واسه خودشون ساخته بودن و از همه بدتر خون خوار بودنشون..

از روی شال به گردنم دست کشیدم..چشمامو چند لحظه بستم و باز کردم..واقعا می ترسیدم..اتفاق امشب رو هر چند خواب بود ولی نمی تونستم به همین راحتی فراموش کنم..واقعا باید خدا رو شکر می کردم که فقط یه خواب بوده نه بیشتر!..

تو حال خودم بودم که یکی زد به در و نفهمیدم چی شد همچین بلند جیغ کشیدم که دستامو گذاشتم رو گوشام..
در به شتاب باز شد و آنیل و تو درگاه دیدم که وحشت زده منو نگاه می کرد..چشماش از تعجب پر بود..
-- چی شده سوگل؟!..

نفس نفس می زدم..دستامو اوردم پایین و محکم آب دهنمو قورت دادم..
-هیـ ..هیچی..فـ..فقط یه کم ترسیدم..وقتی..زدی به در.....
و نگاهمو ازش گرفتم..اومد تو و درو بست..چند قدم اومد جلو..
--با وجود خواب امشب و کابوس دیشبت از همه چیز واهمه داری می دونم..شاید تا یه مدت این حالتو داشته باشی ولی بالاخره فراموش می کنی..
- نمی تونم..همه ش حس می کنم تو اتاقه و داره نگام می کنه..
--تا حد زیادی تونسته روت تاثیر بذاره..اون یه ادمه تو یه فرقه ی ش.ی.ط.ا.ن.ی خیلی کارا ازش ساخته ست واسه اینکه بتونه تو رو تحت کنترل بگیره..می تونه خیلی راحت از نظر روحی ازارت بده بدونه اینکه پیدات کنه..اون الان داره همین کارو می کنه..می دونه جسمتو نمی تونه پیدا کنه ولی با روحت داره ارتباط برقرار می کنه..

- تو روخدا اینجوری حرف نزن بیشتر می ترسم..
--ولی حقیقت داره..تو باید بدونی تا بتونی با چشم باز باهاش مقابله کنی..بنیامین یه آدم معمولیه هیچ قدرتی هم نداره..همه ی اینا کذبه و یا اگرم باشه تو وجود این آدم نیست..روحا داره آزارت میده..به خاطر کارایی که با کرده داره خیلی راحت درونت نفوذ می کنه تو خودتم داری بهش کمک می کنی تا پیشروی کنه..نذار این اتفاق بیافته.......
-می خوام ولی نمیشه..خواب و رویا که دست خود آدم نیست..
--اگه در طول روز کمتر بهش فکر کنی و بذاری فکرت آزاد بمونه و بیشتر سرتو گرم کنی و بخوای که شاد باشی و با ادمای اطرافت ارتباط داشته باشی میشه..خیلی راحت می تونی پسش بزنی حتی بدون اینکه متوجه بشی..
سکوت کردم..
می خواستم که فکر کنم..
حرفاش حقیقت داشت..
یعنی این تنها راه حلش بود؟!..
به پنجره نگاه کردم..
و صداشو شنیدم: فردا از اینجا میریم!..

رمان ببار بارون - قسمت بیست و هشتم

توسط: Admin در 25 آذر 1392
+3

رمان ببار بارون - قسمت بیست و هشتم

 

« آنیل »

شیر آب را باز کرد..شاید کمی آب سرد، از خستگی ِ چهره ش کم کند..
مشت اول را که به صورتش پاشید نفسش را حبس کرد..حس خوبی داشت که باعث شد مشت دوم را هم امتحان کند..
نه اینطور نمی شد..با این مشت ها حالش جا نمی امد..

شیر را تا آخر باز کرد و سرش را پایین اورد..آب سرد، آن وقت صبح، وسط باغ و کنار درخت ها چه حس خوبی داشت..چرا هیچ وقت امتحانش نکرده بود؟!..
چشمانش را بست..نفسش از این سرمای لذت بخش در سینه ش گره خورد..

سرش را بلند کرد..انگشتان کشیده ش را لا به لای موهایش فرو برد و رو به بالا شانه وار حرکت داد..
صورتش خیس بود و قطرات آب از نوک موهایش به روی بلوز سرمه ای رنگش می چکید..

-- ای وای خدا مرگم بده..علیرضا این وقت صبح تو حیاط چکار می کنی؟!..
چشمانش را باز کرد و با یک لبخند، پر از حس خستگی برگشت و به صورت نگران عمه ش نگاه کرد..
- صبح عالی متعالی بانو..
و گونه ی عمه ش را کشید و شیطنت امیز نگاهش کرد..
اخم های عمه خانم درهم رفت و نگاهه شماتت باری نثار صورت خسته و چشمان سرخ شده ی برادرزاده ش کرد..
-- دیشب نخوابیدی که چشمات اینجوری سرخ شده؟!..صبح زود اومدی تو حیاط سرتو گرفتی زیر شیر نمیگی خدایی نکرده ممکنه سرما بخوری؟!..
و قبل از آنکه آنیل چیزی بگوید، رو به عمارت صدا زد: شهین..شهین........
شهین نفس زنان روی تراس ایستاد و از بالای پله ها به عمه خانم نگاه کرد..

--بله خانم جون.....
-- برو حوله ی آقا رو بردار بیار..زود باش.....
-- چشم خانمم الان میارم....
و دوان دوان وارد عمارت شد..
آنیل خنده ای کرد و سرش را تکان داد: حوله واسه چی؟هوا که خوبه!..این بنده خدا رو با این شتاب می فرستی بالا اگه هول شد و بین راه یه بلایی سر خودش آورد، جواب مَشتی رو کی می خواد بده؟!..
-- تو نمی خواد نگران خدمه ها باشی..وظیفه شونو انجام میدن!..
-- می دونی که دوست دارم کارامو خودم انجام بدم!..

و به سمت عمارت راه افتاد..
عمه خانم پشت سرش قدم برداشت و همانطور که در دل صداقت و خوش قلبی برادرزاده ش را قربان صدقه می رفت گفت: پس بیخود نیست که از اومدن تو خدمتکارا ذوق می کنن، چون همیشه یه جورایی هواشونو داری!..

آنیل خندید و چیزی نگفت..
شهین نفس زنان از پله های بالکن پایین آمد و حوله را به دستش داد..آنیل تشکر کوتاهی کرد..
شهین که سال ها خانه زاده آن عمارت و آدم هایش بود، لبخندی از سر مهربانی زد و گفت: سرتون سلامت آقا..خدایی نکرده زبونم لال سرما می خورید..برم براتون یه لیوان آب پرتقال تازه بگیرم؟..
-- نه شهین خانم نیازی نیست....
و با لبخند مشتی بر بازوی عضلانی خودش زد و گفت: به این هیکل میاد سرما بخوره؟!....

عمه خانم اخمی مصلحتی بر پیشانی نشاند و گفت: خوبه خوبه، خودت خودتو نظر می کنی....شهین،زود باش برو واسه ش اسپند دود کن..
--چشم خانم الان میرم....به چیزی احتیاج ندارید؟..
-- میز صبحونه رو چیدی؟..
-- بله خانم آماده ست..مهونتونو بیدار کنم؟..
-- نه نمی خواد..طفلک دم دمای صبح خوابش برد، بذار استراحت کنه..چک کردی ببینی هنوزم تب داره یا نه؟..
-- بله خانم جون خداروشکر تبش قطع شده بود..بالا سرش که بودم هنوز داشت هذیون می گفت چندبارم اسم اقا رو صدا زد..

و به آنیل نگاه کرد..
آنیل مات و مبهوت به مکالمات آنها گوش می داد و هر لحظه اخم هایش بیش از پیش درهم کشیده می شد..صداها در سرش می پیچید و پشت سرهم تکرار می شد..
سوگل..
تب داشت؟!.......

میان کلام عمه ش پرید و دستش را بلند کرد: صبر کنید ببینم..سوگل چش شده؟!..
عمه خانم که صورت برافروخته ی آنیل را دید برای لحظه ای جمله ش را فراموش کرد....
صدای آنیل بالا رفت و رو به آن دو داد زد: مگه با شماها نیستم؟..سوگل چش شده؟!..چرا میگین تب داره؟!....
و حوله را بر زمین انداخت و پله ها را دو تا یکی بالا رفت..
عمه خانم و شهین سراسیمه پشت سرش راه افتادند..
-- علیرضا کجا میری؟..صبرکن بذار بگم چی شده!..
آنیل ایستاد..نفسش بند امده بود..
--سوگل تب داره؟..تب داره؟..چرا هذیون میگه؟..چرا یکیتون نمیگه سوگل چش شده؟..
--مادر امون بده تا بگم..ماشاالله یه ریز پشت سر هم سوال می پرسی نمیذاری کسی چیزی بگه..داری سکته می کنی آروم باش.......
رو به شهین گفت: برو یه لیوان آب بیار..
--چشم خانم.....
و به سمت آشپرخانه دوید....

عمه خانم رو به آنیل که کلافه دور خودش می چرخید گفت: عمه قربونت بره، سوگل چیزیش نیست..نصف شب صدای جیغشو شنیدم هراسون خودمو رسوندم تو اتاقش دیدم داره خواب می بینه..دختر بیچاره صورتش از عرق خیس بود و هی تو خواب جیغ می کشید..به زور بیدارش کردم....
--چرا کسی چیزی به من نگفت؟..من الان باید بفهمم؟....

و تازه یادش امد که دیشب اصلا داخل عمارت نبوده..از سهل انگاری خودش عصبانی بود و خشمش را در دستان مشت شده ش جمع کرد و بر دیوار کوبید..
-- تو کجا بودی که بهت خبر می دادیم؟..گوشیتم که خاموش بود....حالا که چیزی نشده حالش خوبه..دم دمای صبح خوابش برد ولی تب داشت به شهین سپردم بهش سر بزنه که یه وقت اگه حالش بدتر شد زنگ بزنیم دکترسپهری بیاد بالا سرش..

آنیل قدمی بلند به سوی پله ها برداشت..عمه خانم همانجا نظاره گر دستپاچگی و عصبانیت انیل بود که چطور سراسیمه پله ها را پشت سر هم طی می کرد..
صدای فریادش را شنید..
تا به حال او را تا به این حد عصبانی ندیده بود..
واقعا این خود آنیل بود که بر سر عمه ی بزرگش فریاد می زد؟!..

--همون موقع که دیدید حالش بده باید زنگ می زدید دکتر بیاد..پس این همه ادم تو این عمارت چکار می کنن؟....
به سمت اتاقش رفت..دستگیره را در مشت گرفت و پایین کشید..دستش می لرزید..همه ی وجودش می لرزید..
وارد اتاق شد و در را به آرامی پشت سرش بست..
نگاهش هیچ چیز را جز او نمی دید..دختری که معصومانه روی تخت در عالم خواب فرو رفته بود..
به طرفش قدم برداشت..حس کرد رنگ سوگل مهتابی تر از همیشه است..قلبش درد گرفت و اشک در چشمانش حلقه بست ..دستش را جلوی دهانش مشت کرد..
کنار تختش ایستاد..نگاهش روی صورت رنگ پریده ی سوگل خیره ماند..
سوگل در خواب بود و حجاب نداشت..موهای خوش حالت و مشکی رنگش صورت مهتاب گونه ش را در خود قاب گرفته بود..
خواست نگاه بگیرد ولی نتوانست..دست خودش نبود..آن نگاهه سرکش افسارش در دستان آنیل نبود..

حس می کرد اگر نگاه از او بگیرد قلبش می ایستد..از این همه ترسی که نسبت به آن دختر در دل داشت گاهی حتی خودش هم می ماند که چه کند تا آرام بگیرد؟..
ولی باز هم قدرت ایمانش بر خواسته ی دل ِ دردمندش غلبه کرد..نگاه از آن صورت خواستنی گرفت و به اطراف دوخت..شال سفید رنگ سوگل روی صندلی افتاده بود..آن را برداشت..
چشم ِ جسم را فرو بست و با چشم دل توانست شال را روی موهای سوگل بیاندازد..

در کسری از ثانیه، بدون آنکه بخواهد انگشتش چندتار از موهای سوگل را لمس کرد..همراه با لرز شدیدی که بر دلش افتاد دستش را پس کشید..نفس در سینه ش حبس شد..
گویی جسمش را برق گرفته که در همان حالت خشکش زده بود....
چشمانش را که باز کرده بود ثانیه ای بست و دوباره باز کرد..کلافه بود و از سر همین کلافگی به صورتش دست کشید..
گرمش شده بود..یک گرمای عجیب..
موهایش هنوز خیس بودند..
گرمای تنش از حالت عادی خارج شده بود..

روی تخت، کنارش نشست..
نگاهش را پایین کشید..دست کوچک و ظریفش روی پتو مشت شده بود..
شهین گفته بود که دیگر تب ندارد..دیوانه وار دوست داشت که دستش را بگیرد، پیشانیش را لمس کند و تا خودش مطمئن نشده رهایش نکند..
روی پیشانی آنیل عرق نشسته بود..ناشی از گرمای بی حد و نصاب تنش بود..

لبان سوگل تکان خورد..قلب آنیل لرزید..کمی روی صورتش خم شد تا راحت تر صدایش را بشنود....
پلک های سوگل لرزید..چشمانش نیمه باز بود که زمزمه کرد: آنیل!........

آنیل متوجه شد که سوگل هنوز کامل هوشیار نشده است..
لبخند دلنشینی بر لبانش نقش بست..صورتش را پایین تر برد و کنار گوشش زمزمه کرد: من علیرضام، آنیل و دیشب نازنین اومد و با خودش برد!......

سرش را بلند کرد..لبخند روی لبانش، پررنگ تر از قبل به چشم می امد..
چشمان سوگل بازتر شده بود و مات و مبهوت نگاهش می کرد..هوشیاریش را با دیدن صورت خندان و در عین حال گرفته ی آنیل به دست آورد و با دستپاچگی سر از روی بالشت بلند کرد و گفت: وای.........آخ......
سرش را در دست گرفت و نتوانست بنشیند..
آنیل که هول شده بود فوری گفت: بخواب دختر نمی خواد بلند شی..
سوگل با چهره ای درهم نالید: سرم داره گیج میره....

لبخند روی لبان انیل خشکید..
لبخندش از سر روحیه دادن به او بود تا هرچه ناراحتی دارد برای لحظه ای فراموش کند ولی ظاهرا در حال ِ روحی ِ سوگل یک لبخند کوچک تاثیری نمی گذارد!....

-- تو فقط استراحت کن باشه؟..یه شب من نبودم ببین با خودت چکار کردی..
و با لحن شوخ و بامزه ای ادامه داد: نکنه از درد دوری من به این روز افتادی؟..

صورت و نگاهه سوگل پر شد از شرم و نگاهش را معصومانه از چشمان آنیل گرفت..
آنیل خنده کنان صورتش را در جهت چشمان سوگل قرار داد و گفت: پس حدسم درست بوده، آره؟..

سوگل که تحت تاثیر شیطنت آنیل قرار گرفته بود لبخند کمرنگی زد و صورتش را برگرداند..
آنیل که قصد اذیت کردن او را نداشت از کنارش بلند شد وبا همان لبخند و صدایی که پر بود از انرژی، در حالی که به سمت در می رفت گفت:تا سه بشمر اومدم.......
لای در ایستاد و رو به سوگل که منتظر نگاهش می کرد لبخند زد:از تختت پایین نیا باشه؟....

سوگل فقط نگاهش کرد..
آنیل چشم غره ای ساختگی نثارش کرد و گفت: نشنیدم......
سوگل لبخند زد و سرش را تکان داد!..
صورت آنیل را آرامشی دلنشین پر کرد..
--حالا شد....الان برمی گردم!..
و از اتاق بیرون رفت..
نفهمید که با چه سرعتی خودش را به آشپزخانه رساند..
دستگاه ابمیوه گیری را از روی کابینت برداشت و روی میز گذاشت..
در یخچال را باز کرد..چندتا پرتقال بزرگ و ابدار از توی جامیوه ای برداشت..
آبمیوه را در عرض 2 دقیقه حاضر کرد....
به همراه یک لیوان شیر و کره و عسل و خامه و چند تکه نان تازه که مَشتی مثل همیشه صبح زود خریده بود در سینی گذاشت..

سینی به دست داشت از در اشپزخانه بیرون می رفت که عمه خانم سر راهش را گرفت..
نگاهی پر از تعجب به دستان آنیل انداخت و گفت: کجا با این عجله؟!..این سینی واسه چیه؟!..
آنیل که واقعا هم عجله داشت از کنارش رد شد و فقط گفت: واسه سوگل می برم..مَشتی و حاج قاسم کجان؟..
--تو باغن، چکارشون داری؟!..

جلوی پله ها ایستاد و رو به عمه خانم گفت: یکی از گوسفندا رو می خوام تا ظهر قربونی کنن..فقط سریع باشن!.....
--آخه واسه چی با این عجله؟!..
-- همینکه گفتم عمه..خیلی زود!....

و روی اولین پله ایستاد و انگار که چیزی یادش امده باشد برگشت و به صورت غرق در بهت و تعجب عمه ش لبخند زد گفت: آهان راستی به شهین خانم بگید واسه سوگل سوپ بپزه، نهایت تا 2 ساعت دیگه باید آماده باشه!..
و از پله ها بالا رفت..

شهین که تازه وارد عمارت شده بود جمله ی آخر آنیل را شنید و کنار عمه خانم ایستاد..
-- خانم جون این دختر، همون نامزد اقاست؟!..
عمه خانم که هنوز نگاهش به پله ها بود گفت: نه چطور مگه؟!..
-- آخه اقا یه ثانیه سوگل، سوگل از دهنش نمیافته..گفتم شاید که.......

عمه خانم نگاهش کرد..
-- سوگل خواهرشه....
شهین که از حرف عمه خانم مات مانده بود گفت: خواهرشونه؟!..یعنی چی؟!..آخه مگه آقا خواهر داشتن؟..
-- حالا که داره..
-- ولی آخه....مکث کرد و ادامه داد: هیچی ولش کنین، خانم جون من برم تو اشپزخونه به کارام برسم..
راه افتاد که عمه خانم صدایش زد..
-- حرفتو یا نزن یا اگه می زنی نصفه ولش نکن..بگو چی می خواستی بگی؟..
-- آخه خانم جون..چطور بگم....این همه سال از خدا عمر گرفتم ولی تا حالا ندیدم هیچ برادری اینجوری به خواهرش برسه..آقا پروانه وار دورش می چرخه....فضولی نباشه خانمم ولی اقا تا فهمید سوگل خانم تب داره کم مونده بود خدایی نکرده زبونم لال سکته کنن!..
-- خودمم نمی دونم..مثل اینکه این دختر، دختره ریحانه ست، علیرضا که هنوز چیزی نگفته کم کم می فهمم اینجا چه خبره!......
و ادامه داد: شنیدی که آقا چی گفت؟!..
-- بله خانم الان میرم یه سوپ مرغ خوشمزه درست می کنم که هر کی اشتها هم نداشته باشه با خوردنش حسابی سر شوق بیاد!..
عمه خانم لبخند زد و آرام گفت: دستت درد نکنه!..برو زود حاضرش کن..
************************
--بسه، دیگه نمی تونم..
--پس این یه لقمه رو کی بخوره؟..
سوگل لبخند زد..حالش خیلی بهتر شده بود..احساس خوبی داشت..
-- من نمی دونم..ولی دیگه جا ندارم، دلم درد گرفته..

آنیل لیوان شیر را از توی سینی برداشت..
-- خیلی خب ولی اینو باید بخوری..نق و نوق و بهونه هم نداریم!..
لحنش انقدری جدی بود که سوگل نتواند حرفی روی حرفش بزند..لیوان را گرفت و کمی از آن را مزه مزه کرد..
صدای آنیل بلند شد: اینجوری نه، یه نفس سر بکش..
-- آخه عادت ندارم نمی تونم..
-- هی میگه نمی تونم..تا نصفشو که می تونی بخوری؟..

سوگل از روی اجبار چند قلوپ از شیر را خورد و لیوان را درون سینی گذاشت..
آنیل بیش از آن اصرار نکرد..مطمئن شده بود که سوگل سیر است..خودش هم چند لقمه ای کنارش خورده بود و احساس گرسنگی نمی کرد..

سینی را از روی تخت برداشت و بلند شد:من اینا رو می برم پایین تو هم حاضر شو بیا..
-- قراره جایی بریم؟!..
-- تو بیا بهت میگم..

سوگل خواست چیزی بگوید ولی لب فرو بست و سرش را زیر انداخت..
آنیل لبخند زد و گفت: بگو چی می خواستی بگی؟..

سوگل سرش را بلند کرد و بدون آنکه در چشمان آنیل خیره شود گفت: نه..فقط....
-- فقط چی؟..
--دیشب که از خواب پریدم عمه خانم گفتن که تو عمارت نیستی و ......

سکوت کرد..
لبخند آنیل کمرنگ شد و اروم گفت: همین اطراف بودم!..
-- پس..چرا گوشیتو خاموش کرده بودی؟!..

آنیل سکوت کرد و سوگل نگاهش کرد..
سکوتش طولانی شده بود که سوگل گفت: نمی خواستم فضولی کنم..ببخشید!..

صورتش معصومانه تر از قبل شده بود..
آنیل که ماندنش را با وجود آن قلب دیوانه و نگاهه افسار گسیخته، جایز نمی دانست در حالی که دستپاچگی در حرکاتش مشهود بود به سمت در رفت و گفت: تا 20 دقیقه ی دیگه پایین باش....

در را باز کرد ولی قبل از انکه بیرون برود برگشت..
به صورت سوگل که نگاهش هنوز هم به دنبال آنیل بود لبخند زد..
نگاهش برای قلب دیوانه ش آنقدر سنگین بود که نفسش را حبس کند..
در را که بست نفسش را عمیق بیرون داد و سینی را در دستانش فشرد..
چه پاسخی داشت که در جوابش بدهد؟!..
اصلا چه می توانست بگوید؟!..
از چه حرف بزند؟!..
از چیزی که گفتنش هزار درد بر جای می گذارد؟!..
پس همان بهتر که سکوت کند!..
سکوت، تنها دوای درد اوست!..
جلوی پله ها که رسید صدای زنگ موبایلش بلند شد..سینی را به یکی از خدمه ها داد و به صفحه ی گوشی نگاه کرد..شماره ی حاج آقا بود!..این وقت روز؟!..

-- الو..مخلص ِ حاجی..
-- الو پسر هیچ معلوم هست تو کجایی؟..
زبانش را روی لبش کشید و گفت: جونم حاج آقا چی شده؟....
-- مادرتو اینجا ول کردی به امون خدا کجا رفتی؟..
رنگ از رخش پرید..من من کنان گفت: مامان چی شده؟..حاجی اتفاقی افتاده؟........
-- نگران نباش حالش خوبه..ولی بی خبر کجا گذاشتی رفتی؟اینو بگو.....

حاجی همچنان عصبی بود ولی آنیل که خیالش از جانب مادرش راحت شده بود نفس عمیقی کشید و در جواب حاج آقا گفت: به مامان همه چیزو گفتم حاجی، در جریانه که کجام..یه سر اومدم روستا تا فردا پس فردا هم برمی گردم..
-- خیلی خب پس چرا زنتو با خودت نبردی؟....

لبانش را روی هم فشرد که مبادا چیزی بگوید و بعد از آن پشیمانی بزرگی برجای بگذارد..
بعد از سکوت نسبتا طولانی صدای حاج آقا از پشت گوشی بلند شد:الو....آنیل..
--حاجی فعلا نمی تونم حرف بزنم..بعدا خودم باون تماس می گیرم..
--اینجوری نمیشه نازنین الان اینجاست با راننده می فرستمش روستا........

آنیل که از این همه اصرار جوش آورده بود تند و پشت سرهم گفت: نه حاجی نکنی اینکارو..من.......
--تو چی؟!..
--من..من دارم بر می گردم..
--خیلی خب..کی؟..
-- امشب که یه کم کار دارم باشه واسه فردا..
--آنیل فردا تا ظهر تهران نباشی نازنین و می فرستم اونجا، گوش به زنگ باش..
-- باشه حاجی حرفی نیست..
--برو به کارت برس..یه تماسم با مادرت بگیر..
--دیشب باهاش حرف زدم حالش خوب بود..
-- بهت میگم زنگ بزن بگو چشم پسر..استغفرالله....
--چشم..امر دیگه؟..
-- به عمه خانم و بقیه سلام منو برسون..
--اونم به چشم..دیگه می تونم برم؟..
-- در امان خدا..مراقب باش..
--حتما..یاعلی!..

و درحالی که لبخند کمرنگی بر لب داشت گوشی را از کنار گوشش پایین اورد..
زیر لب گفت: تو این هیرو ویر فقط نازنین و کم دارم..

صدای عمه خانم را از پشت سرش شنید..برگشت و مسیر نگاهش را دنبال کرد..سوگل درست پشت سرش با فاصله ی چند پله ایستاده بود..
عمه خانم_ دخترم بهتری الحمدالله؟..

سوگل لبخندی از سر خجالت بر لب نشاند و نگاهش را زیر انداخت..در واقع نگاهه خیره و سنگین آنیل را تاب نداشت..
- خیلی بهترم ممنون......و سرش را بلند کرد و ادامه داد: بابت دیشب شرمنده م..می دونم اذیتتون کردم..
--این چه حرفیه مادر دشمنت شرمنده باشه..خدا روشکر که رنگ و روتم باز شده..بیا بیرون یه کم هوای آزاد حالتو جا میاره!..

آنیل نگاهش را از روی سوگل برداشت و رو به عمه ش کرد و گفت:عمه به مَشتی و حاج قاسم سپردی؟..
--آره پسرم دیگه کارشون داره تموم میشه..
--خوبه پس به شهین خانم و بقیه بگید واسه ناهار کباب درست کنن..

عمه خانم لبخند زد و همراه ِ آن لبخند، نگاهه خاصی به سوگل انداخت..سوگل که از ماجرا بی خبر بود فقط با تعجب نگاهشان می کرد..

آنیل و سوگل از عمارت خارج شدند..
گوشه ای از باغ زیر درختان ِ بلند، 2 مرد قوی هیکل و نسبتا میانسال مشغول بودند..
سوگل با دیدن آن صحنه رویش را برگرداند و گفت: گوسفند قربونی می کنید؟..

آنیل با دست به گوشه ی دیگر باغ اشاره کرد..
روی صندلی با فاصله از هم نشستند و آنیل گفت: قربونی که نه..ولی خب......
--پس چی؟..
--تو حالت بهتره؟.......
سوگل مکث کوتاهی کرد وجواب داد: بهترم......
--یه کم که تقویت بشی بهتر از اینم میشی!.....

سوگل سرش را بلند کرد و نگاهش را به آنیل دوخت..
ولی نگاهه آنیل به رو به رو بود و سوگل تنها نیم رخ او را می دید..نگاهش پایین تر آمد..به سمت لباس هایش..بلوز آستین بلند طوسی و شلوار جین سرمه ای سیر..
آنیل که سنگینی نگاهه سوگل را روی خودش حس کرده بود صورتش را به طرف او چرخاند..
سوگل نگاهش را از او گرفت و سرش را زیر انداخت..
درحالی که با گوشه ی شال سفیدش بازی می کرد گفت: به خاطر من اون گوسفند و........

ادامه نداد..
آنیل که منظورش را فهمیده بود آروم گفت: وقتی صبح تو حیاط از زبون عمه شنیدم که دیشب حالت بد شده حس کردم زمین و زمان داره دور سرم می چرخه..تو امانت بودی پیش من..اون لحظه انگار هیچ صدایی نمی شنیدم..برای چند لحظه گوشم سوت کشید....درکمال خودخواهی دیشب تو رو تو عمارت تنها گذاشتم و رفتم..نباید اینکارو می کردم..اگه دیشب یه بلایی سرت اومده بود اونوقت من..........
ادامه نداد..نگاهش را می دزدید..صدایش گویای حال عجیبش بود..
سوگل ناخواسته سکوت کرده بود..از ته دلش می خواست بگوید که مقصر او نیست..مقصر گذشته ی خودش است..اتفاقاتی که در گذشته برایش افتاده گرچه از جانب او ناخواسته و از جانب نامادریش ظالمانه بود ولی حقیقت داشتند و همین واقعیت ها بودند که هیچ وقت دست از سرش برنمی داشتند....

آنیل_ مجبور بودم برم..اگه می موندم حتما دیوونه می شدم..اون موقع که از عمارت زدم بیرون دیروقت نبود ولی وقتی به خودم اومدم که دیدم ساعتها از نیمه شب گذشته و من هنوز سرگردونم و مثل یه شبگرد دارم قدم می زنم..
گوشیمو خاموش کرده بودم تا با هیچ کس در تماس نباشم..فقط یه امشبو می خواستم تنها باشم..خودم و خودم....
یه مشهدی غلام هست همین پایین ده که یه قهوه خونه ی کوچیک داره..تموم مدت اونجا بودم..داشتم فکر می کردم..به کارای سرخودم..به حرفام..دیشب زیاده روی کرده بودم اینو می دونم..کارایی که می کردم دست خودم نبود..اصلا انگار اون آدم من نبودم....
وقتی سرمو گذاشته بودم رو میز قهوه خونه یه حس بدی بهم دست داد..حسی که باعث شد با یه دلهره ی عجیب سرمو بلند کنم و تا چند لحظه به یه نقطه خیره بمونم..نمی دونستم اون حس از چی می تونه باشه..بالاخره هم طاقت نیاوردم..یه کم که نشستم بلند شدم..
وقتی گوشیمو روشن کردم دیدم چندتا تماس بی پاسخ از عمارت دارم..حدس می زدم عمه باشه که واسه تاخیرم نگران شده..واسه م بی اهمیت نبود ولی اون لحظه حال و حوصله شو نداشتم..
داشتم برمی گشتم که نازنین به گوشیم زنگ زد..بحثمون بالا گرفت و آخرش مجبور شدم بی خداحافظی قطع کنم..انقدر تو خودم و مشکلاتم و افکار درهم و برهمم غرق بودم که نفهمیدم وقتی رسیدم عمارت که دیگه صبح شده.......
بعد از تماس نازنین بازم گوشیمو خاموش کردم شاید اون موقع بازم عمه زنگ زده بود ولی من متوجه نشدم..اصلا یه درصدم احتمال نمی دادم که حالت بد شده باشه وگرنه هر اتفاقی هم می افتاد می موندم و پامو از عمارت بیرون نمی ذاشتم!....

سوگل تمام مدت در سکوت به حرف ها و درد و دل های آنیل گوش می داد..پس دلیل غیبت ِ دیشب آنیل این بود!....
چقدر دوست داشت بیشتر از نازنین و رابطه ش با آنیل بداند..چرا حس می کرد که آنیل با نازنین خوشحال نیست؟!..با توجه به گفته های خودش جز این برداشتی هم نمی توانست بکند!..

آنیل که گویی پی به خواسته ی قلبی سوگل برده بود و او هم دنبال راهی برای بیرون ریختن حرف های ناگفته ی دلش می گشت، بعد از مکثی طولانی سرش را بلند کرد و بدون آنکه به سوگل نگاه کند نگاهش را به رو به رو دوخت و گفت: مادرم اصرار داشت من با نازنین ازدواج کنم..هیچ وجه اشتراکی بین ما دیده نمی شد اینو حتی خود نازنین هم می دونست ولی مامان معتقد بود نازنین با وقار و اصیل و محترمه و می تونه برای من یک همسر ایده ال باشه..
به قول خودش خوشبختی من آرزوش بود که اونو تو ازدواج با دختری مثل نازنین می دید....بارها و بارها باهاش مخالفت کردم..سفت و سخت گفتم من نازنین و نمی خوام ولی مامان لجبازتر از این حرفا بود..می گفت می ترسم آخرش بری دست یه دختر تازه به دوران رسیده رو بگیری و به عنوان عروس بیاری تو خونه ت..همه ی فکر و ذهنش این بود تا زنده ست بتونه منو تو لباس دامادی ببینه.......

مکث کرد.. بعد از چند لحظه پوزخندی از غم لبانش را از هم باز کرد..
-- سر همین بگومگوها یه شب که بحثمون شده بود قلبش گرفت..بعد از اون با ترسی که به خاطراز دست دادنش تو دلم نشست مجبور شدم کوتاه بیام..گرچه مامان دیگه چندان اصراری به این ازدواج نداشت ولی می دونستم هنوزم ازم دلخوره..اینو با کم محلیاش به خودم می دیدم و می فهمیدم..
طاقت نگاه های سردشو به خودم نداشتم..برای همین تن به خواسته ش دادم..خوشحال شد ولی من نه..اشک شوق تو چشماش نشست وقتی حلقه ی نامزدی رو از جانب من دست نازنین کرد ولی من تموم مدت ساکت بودم و حتی تو صورت نازنین هم نگاه نمی کردم..
برای من خوشحالی مادرم کافی بود..اینده م رو که هیچ، جونمم می دادم تا فقط بتونم اونو برای همیشه سالم و خوشحال کنار خودم داشته باشم..
نازنین به هیچ عنوان به این ازدواج بی میل نبود..شب خواستگاری وقتی قرار شد با هم حرف بزنیم، از سر عذاب وجدانی که داشتم همه چیزو براش تعریف کردم..نمی خوام دروغ بگم اون لحظه واقعا امیدوار بودم بهم جواب رد بده گرچه من به خاطر شنیدن جواب رد همه ی حقیقتو نگفته بودم فقط به خاطر اینکه وقتی ازدواج کردیم عذاب وجدان اینو نداشته باشم که نازنین از چیزی خبر نداشته و با این حال اونو هم به دردسر انداختم..ولی نازنین قبول کرد..چندبار تاکید کردم که من علاقه ای بهت ندارم و صرفا به این ازدواج تن میدم فقط به خاطر مادرم....
ولی بازم حرفی نداشت..می گفت علاقه بعد از ازدواج هم می تونه به وجود بیاد..
نمی دونم....من که نه، ولی اون باور داشت یه روز همینطور میشه..به همه چیز یه نگاهه ساده داشت..
خواستن عقد کنیم ولی هنوز که هنوزه من زیربار نرفتم..درسته شاید واقعا دیگه به همه چیز عادت کردم حتی به وجود نازنین توی زندگیم ولی مطمئنم که علاقه ای بهش ندارم..
اما نازنین دست بردار نیست..فکر می کنه که اگه همیشه کنارم بمونه می تونه احساساتمو نسبت به خودش عوض کنه.......

رمان ببار بارون - قسمت بیست و هفتم

توسط: Admin در 25 آذر 1392
+1

 

رمان ببار بارون - قسمت بیست و هفتم

توان من در برابر زور آنیل ذره ای به حساب نمی اومد..
بیشتر از اون نتونستم مقاومت کنم و درو باز کردم..هنوز صورتم خیس بود..دستی بهش کشیدم و رفتم کنار پنجره..احساس خفگی بهم دست داده بود..پرده رو کنار زدم و پنجره رو باز کردم..هوای آزاد حالمو بهتر کرد..ولی هنوز درونم گر گرفته و داغ بود!..

صداشو شنیدم..هنوزم تن صداش بلند و کوبنده بود!..
-- از چی داری فرار می کنی؟!..از حقیقت؟!..
جوابشو ندادم..
خواستم با سکوتم اونو از اتاق بیرون کنم..واسه امشب ظرفیتم تکمیل بود!..

اینبار صداشو نزدیکتر از قبل به خودم شنیدم!..
-- دختر تو چرا نمی خوای بفهمی؟..من این حرفا رو نزدم که ناراحتت کنم، فقط خواستم بدونی حقیقت چیه و کاری که کردی چه عواقبی می تونست داشته باشه..پدرت واسه همینه که دنبالته..واسه همینه که از دستت عصبانیه، من بهش اونقدر حق نمیدم که بخواد زیاده روی کنه و اون حرفا رو بهت بزنه ولی بازم بعضی از رفتاراش قابل درکه..اینا رو میگم که فکر نکنی قصدم اینه از پدرت جدات کنم و برای همیشه ببرمت پیش ریحانه....اصلا گوش میدی چی دارم میگم؟!..

جوابشو ندادم که استینمو گرفت و محکم کشید و داد زد: بس کن این سکوت لعنتی رو....تا کی می خوای ساکت باشی، تا کـــی؟!....
نگاهم که تو نگاهه عصیانگرش گره خورد وحشت کردم..سرخ ِ سرخ..پر از عصبانیت..پر از گلایه..پر از خشم..مثل آتیش شعله ور بود..دیگه لبخند نمی زد..دیگه چشماش آروم نبود..دیگه باهام نرم صحبت نمی کرد..همه چیز جدی بود..همه چیز!..

استینم که تو دستش اسیر شده بود رو ت* داد و داد زد: نتیجه ی این سکوت احمقانه رو نمی بینی؟..هنوزم نفهمیدی مشکلاتت به خاطر همین سکوتی شروع شده که مثل یه طناب دار دور گردنت حلقه شده و هر بار با هر تقلا داره محکم و محکم تر میشه؟!....

آستینمو رها کرد و یه قدم به عقب برداشت..دستاشو به طرفینش باز کرد و با یه پوزخند رو لباش گفت: الان واسه چی اینجایی؟..دیشب واسه چی از پیش خونواده ت فرار کردی؟..واسه چی از همون اول با اینکه علاقه ای به بنیامین نداشتی ولی قبولش کردی؟..چرا هر بار به پدرت گفتی که از بنیامین راضی هستی وهیچ مشکلی باهاش نداری؟..چرا وقتی می زدت و به قصد کشت نزدیکت می شد سکوت می کردی؟..چـــرا؟....

از ترس ِ اون نگاه، چشمامو بسته بودم و بی صدا گریه می کردم..دوباره بازوهامو بغل گرفتم..هر وقت سردم می شد و می لرزیدم این حال بهم دست می داد....

رو به روم ایستاد..نزدیکم بود..انقدر نزدیک که هرم نفسای داغش تو صورت یخ زده م پخش می شد..صدای نفس نفس زدناشو می شنیدم..ولی حاضر نبودم چشم باز کنم تا تو اون چشمای طغیانگر فرو بریزم..

--باز کن اون چشماتو..باز کن و با حقیقت ِ زندگیت رو به رو شو..من نمی خوام سرزنشت کنم ولی هر بار بیشتر از قبل شاهد نابودیت میشم..دیگه نمی تونم سوگل..همه ی حقیقتو نگفتم که تهش سکوت کنی..دیگه این همه سکوت کردی بسه..از حالا به بعد باید حرف بزنی..می فهمی؟بایـــد.........هر چی که می خوای، هرجوری که می خوای ولی دیگه نمی خوام ساکت باشی.........

و جوری داد زد « باز کن چشماتو و به من نگاه کن....» که از ترس جیغ کشیدم و همزمان که دستمو گذاشتم رو دهنم چشمامو هم باز کردم..دیدم تار بود..اشک صورتشو محو کرده بود..چندبار از ترس پلک زدم تا تونستم ببینمش..صورتش هم مثل چشماش قرمز شده بود....
-بـ.. برو بیرون..خواهش می کنم برو........
--که چی؟..که بعدش بیافتی رو تختت و تا خود صبح گریه کنی؟..با ریختن این اشکا قراره معجزه بشه؟....از این همه گوشه گیری خسته نشدی؟..........

تحملم سر اومده بود..کاسه ی صبرم لبریز شده بود..طاقت این همه شماتتو نداشتم..
با بغض نگاهش کردم و گفتم: اگه از این همه دردسر و مشکلات خسته نشده بودم الان اینجا نبودم تا تو بخوای سرزنشم کنی..اگه خسته نشده بودم از خونه فرار نمی کردم....اره من فرار کردم..ولی از دست همون پدری که سنگشو به سینه می زنی..من از دست بی عدالتی پدرم فرار کردم.....می دونی چرا ساکتم؟..می خوای بدونی؟چون کسی نبود که حرفای دلمو بهش بزنم..می ترسیدم..از پدرم که همیشه با منطق ِ خودش پیش می رفت می ترسیدم..اون هیچ وقت توجهی به خواسته های من نداشت..تو چه می دونی که من توی این 21 سال چیا دیدم وچیا کشیدم؟..

بهش اشاره کردم و ضجه زدم: تویی که یه عمر از همه سمت شاهد نگاها و دستای نوازشگر مادر و اطرافیانت بودی چه کمبودی داشتی که احساسش کنی و حالا با یه عقده مشابهه من جلوم بایستی و بگی کارم اشتباه بوده؟....می خوای حرف بزنم؟..باشه میگم..لال نیستم میگم..همه رو برات میگم....تو هیچی از من و زندگی ِ مصیبت بار ِ من نمی دونی..اون موقع که هر روز با صدای خوش و پر از مهربونی مادرت از خواب بیدار می شدی من با کتک چشممو باز می کردم..اونم از دستای مادرم......

بغض داشت خفه م می کرد ولی ادامه دادم: یه بچه ی 7 ساله که پدرش فکر می کرد خوشحاله و مادرش از همه ج بهش می رسه و با خیال راحت می رفت سرکار و به خیال اینکه من مشکلی ندارم، همین زنی که تا همین امروز فکر می کردم مادر ِ تنیمه فقط به خاطر اینکه دستای لرزون و نحیفم جون نداشتن یه سینی با 6 تا استکان چایی رو نگه دارن و همه رو، رو فرش دستباف جلوی دوستای مادرم می ریختم زمین و همونجا به خاطر نگاهه وحشتناکش که بعد از رفتن مهمونا قراره به بدترین شکل ممکن کارمو تلافی کنه به حد مرگ می ترسیدم و تشنج می کردم....تو می دونی این یعنی چی؟..می دونی این همه ترس به خاطر چیه؟..می دونی این همه سکوت از کجا شروع شده و تا کجاها ادامه پیدا کرده؟....از وقتی که 5 سالم بود و مادرم به خاطر اینکه لباسمو کثیف کرده بودم منو برد کنار گاز و با سیخ ِ داغ بازومو سوزوند..تنمو کبود می کرد فقط به خاطر اینکه دهنمو ببندم تا به بابا نگم دوستاشو میاورده خونه.........

رو زمین کنار دیوار زانو زدم..
آنیل مات و مبهوت منو نگاه می کرد..
اونم کنارم زانو زد..تکیه داد به دیوار کنار پنجره و سرشو تو دستاش گرفت..
میون هق هقم با صدای خفه ای گفتم: همون لباسی که تنم بودو پشتشو با همون سیخ سوزوند و شب که بابام اومد خونه گفت داشته واسه من که مریض بودم گوشت کباب می کرده ولی من سیخ داغو برداشتم و خودمو سوزوندم..بچه بودم و اونم کاراشو پای یه بچه ی 5 ساله می نوشت و پدرمو قانع می کرد....
تهدیدم کرد که اگه به بابام راستشو بگم دوباره کارشو تکرار می کنه..همیشه ورد زبونش این بود که از من متنفره ولی جلوی بابام هیچی بهم نمی گفت..قربون صدقه م نمی رفت ولی کاری هم بهم نداشت..آرزوم این بود که بابام هیچ وقت سرکار نره..تا اون خونه بود ترس منم کمتر می شد ولی همین که شب می خوابیدم کابوسم این می شد که فردا صبح بابا میره سرکار و ممکنه مامان باز تنمو بسوزونه....

به صورتم دست کشیدم و هق زدم و گفتم: با اینکه نسترن فقط 2 سال ازم بزرگتر بود ولی از همون بچگی هوامو داشت..واسه همین طرفداریاش بود که مامان اونو هم اذیت می کرد ولی نه مثل من..اونو نمی سوزوند..فقط نهایتش یه سیلی می زد..همون یه سیلی چون به خاطر من بود دل منو هم می سوزوند..اون که گریه می کرد تازه به جون من می افتاد..بابا هم که فکر می کرد مقصر ما بودیم جلوی ما چیزی بهش نمی گفت ولی یکی دوبار دیده بودم که وقتی تو اتاقشونن با هم دعوا می کنن..بابا می گفت حق کتک زدن بچه ها رو نداری و مامان مظلوم نمایی می کرد....چکار می تونست بکنه؟..مامانم راهه آروم کردنشو بلد بود واسه همین بابام به هیچ کدوم از خواسته هاش نه نمی گفت مگه اینکه توان ِ مالیشو نداشت..
خودمو کشیدم کنار دیوار و با فاصله ازش تکیه دادم..
صورتشو به طرفم برگردوند..
سنگینی نگاهش رو صورت پژمرده ی من بود و من نگاهش نمی کردم..

--سوگل..من............
مهلتش ندادم و گفتم: 15 سالم بود که به بابام گفت پسر همسایه چشمش منو گرفته و منم دارم بهش نخ میدم..می گفت گاهی به بهانه ی خرید واسه مدرسه میرم بیرون که اونو ببینم چند تا از همسایه هاهم دیدن و به مامانم گفتن....همه ی حرفاش دروغ بود..اون پسر یه رفیق باز ِ موادفروش بود که یکی دو بار با مادرش اومده بودن خواستگاری ولی حتی یه بارم جلوم سبز نشد..دلم از این می سوخت که مامان می گفت باهاش قرار میذارم..بابام اول حرفاشو باور نکرد ولی وقتی نگین با همون بچگیش تحت تاثیر تهدیدای مامان جلوی بابام گفت وقتی تو کوچه داشته بازی می کرده من و اون پسره رو دیده که داشتیم از سر کوچه با هم می اومدیم و حرف می زدیم بابام زد به سیم اخر...........

-- سوگل ازت خواهش می کنم...........
بی اعتنا به اون سنگینی ِ پر از التماس ادامه دادم: هنوزم مزه ی تلخ اون شلاقا رو از کمربند بابام به یاد دارم..صدای جیغای من و فریاد مامان که نمی دونم واقعی بود یا نه شاید جزوی از نقشه ی شومش به حساب می اومد ولی با اون همه کتکی که من به ناحق خوردم سنگم بود نرم می شد....
از همه یجا بدنم خون زده بود بیرون..چند جای بدنمو سگک کمربند بریده بود..پدرم خیلی تعصبی بود..یه غیرت جنون امیز..طبیعی نبود..وقتی به این حال می افتاد دیگه هیچی حالیش نبود..


دستمو روی گوشام گذاشتم و میون گریه نالیدم: هنوزم صدای فریادشو می شنوم..همون صداها..همون کلمات نفرت انگیز..داره تو گوشم زنگ می زنه..بهم گفت ه.ر.ز.ه..برای اولین بار از زبون پدرم این کلمه رو شنیدم..به من..به دخترش..به پاره ی تنش گفت هرجایی........

آرنجمو رو زانوهام که تو شکمم جمع کرده بودم گذاشتم و سرمو تو دست گرفتم..
- تا 6 ساعت خونین و مالین تو اتاق حبس بودم تا اینکه مامان راضیش کرد کلیدو بده..زخمامو نسترن ضدعفونی کرد و بست..من که بیهوش بودم ولی وقتی بیدار شدم اون بالا سرم بود..داشت گریه می کرد..
بابام تا 2 هفته نذاشت برم مدرسه..بعد از اونم باید با نسترن می رفتم و بر می گشتم..نسترن به من اعتماد داشت ولی اونم از غیرت ناجوانمردانه و جنون امیز پدرم می ترسید..مثل من..مثل نگین..ولی مامان رگ خواب بابا دستش بود و ترس از هیچی نداشت!..کی جرئت داشت بر علیه ش حرف بزنه؟..خلاف میل مامان چیزی می گفتم تلافیش یا سوزوندن یه تیکه از بدنم بود یا اینکه تو کمد دیواری تاریک حبسم می کرد و درو قفل می کرد..وقتی که بزرگتر شدم تنبیه هاشم فرق کرد....من به سکوت عادت کرده بودم..کم کم که بزرگتر شدم شاید از 17_18 سالگی بود که دیگه نسبت بهم بی تفاوت شد..بهونه شم ه.ر.ز.گ.ی من بود..بدنامم کرده بود پیش خونواده م..نگین احترام منی که ازش بزرگتر بودمو نداشت و هر چی می خواست بهم می گفت..بیرون همه بهم احترام میذاشتن و هیچ حرفی پشت سرم نمی زدن ولی تو خونه پیش خونواده م که بودم حتی نفس کشیدنم برام سخت می شد..

سکوت کردم..
چقدر یاداوری اون روزا برام سخت بود..همینا رو هم با هزار جون کندن تونستم بگم..

خودشو کشید طرفم و کنارم نشست..کاملا نزدیک به من..تازه اون موقع بود که سرمو چرخوندم و تو چشماش نگاه کردم..چشمای خیسش!..صورتی که غرق در اشک بود!..
خدای من اون داشت گریه می کرد!!..
به خاطر من؟!.......

دستمالی که تو دستش بود رو اورد سمت صورتم..ممانعت نکردم چون دیگه انرژیی واسه عقب کشیدن تو تنم نمونده بود..
داشت خیلی آروم با اینکه صورت خودشم خیس بود اشکای منو پاک می کرد..
خیره تو چشمام با لحن آروم و خاصی گفت: می خوام یه حقیقتی رو برات بگم..وقتی تو این حالت می بینمت درد می کشم..یه حسی بهم دست میده مثل حسادت..حتی به این دستمالم حسودی می کنم..که چطور می تونه جای دستای من باشه و بتونه بدون هیچ قید و بندی اشکاتو پاک کنه....ای کاش می تونستم بگم این چیزا واسه م مهم نیست..ای کاش خدا تو کتاب عدالتش، واسه دل ادمایی مثل من جای یه بند و تبصره خالی می ذاشت..........

دستی که دستمال توش بود رو عقب برد..
جادوی اون چشما تاثیر عجیبی داشت که منو مثل یه مجسمه صامت و بی حرکت درجا نگه می داشت....
قطره ای اشک از گوشه ی چشمم چکید..نمی تونستم بغضمو قورت بدم..این نم نم ِ بارون از چشمای غم زده ی من هم ناشی از سنگینی همون بغض ِ کهنه بود..

آنیل اون یکی دستشو اورد جلو..نزدیک به صورتم نگه داشت..اونم مثل من گریه می کرد ولی بی صدا و آروم....
مسیر اون قطره ی اشک رو دنبال کرد و با پشت دست به حالت نوازش با اینکه پوستمو لمس نمی کرد انگشتشو ت* داد..
قلبم بلند و پر تپش می کوبید..قفسه ی سینه م تحمل حجم سنگین این همه تپش ِ بی امان رو نداشت..
با پشت انگشتای دستش بدون اینکه گونه م رو لمس کنه نوازشش می کرد..
با فاصله دستشو که می لرزید حرکت می داد و با اینکه پوستم کوچکترین تماسی با دستای آنیل نداشت ولی اون حرارتو خیلی خوب حس می کردم!..برام عجیب بود که لمسش نمی کنم ولی می تونم حسش کنم!..
زمزمه ش رو شنیدم: این حسادت گناهکارم کرده..این حسی که قلبمو داره تیکه تکیه می کنه گناهه...........صداش ریز تر شده بود و فاصله ش باهام کمتر..انگار که تو حال خودش نبود..از زور شرم سرخ شده بودم و تنم داغ بود..داشت صورتشو می اورد جلو....خیره تو چشمام گرم و آروم ادامه داد: دارم عذاب می کشم سوگل..دارم عذاب می کشم....اینکه نتونی به خواسته ی قلبیت برسی در عین حال که واسه رسیدنش حاضری جون و عمرتو قربونیش کنی خیلی سخته ،خیلی....اینکه نمی تونم بهت دست بزنم ولی تک تک سلولای بدنم فریاد می کشن که می خوان این اشکا رو...........
دیگه داشت زیاده روی می کرد..
به سختی خودمو کنار کشیدم و زمزمه کردم: آنیل..خواهش می کنم.........
سرمو زیر انداختم..گر گرفته بودم..حالم یه جور خاصی بود که نمی تونستم وصفش کنم..حرفاش..نگاه هاش....
خدایا..چرا عکس العملم مع* اون چیزی هست که باید باشه؟!..
حالمو نمی فهمم..خودمو..حسمو..
یا شایدم درکش کردم ولی قدرت باورشو ندارم..

صدای نفسای پی در پی و عمیقش رو شنیدم..عصبی بود..به دیوار تکیه داد و پنجه های مردونه ش رو با حرص لا به لای موهای خوش حالتش فرو برد..مرتب زیر لب تکرار می کرد: نباید اینطوری می شد..نباید........

یه دفعه سرشو بلند کرد و به منی که شاهد حرکات عصبیش بودم و خودمم حالم دست کمی از اون نداشت نگاه کرد و گفت: سوگل من..من....من منظور بدی نداشتم..می دونی من فقط..فقط می خواستم........
صورتشو با یه آه ِ عمیق پوشوند و زمزمه کرد:خدا لعنتم کنه.....خدا لعنتت کنه علیرضا..خدا لعنتت کنه.........

از این حرفش قلبم تیر کشید..
با اینکه صدام می لرزید ولی گفتم: اینطوری نگو خواهش می کنم.......
دستاشو مشت کرد و از روی صورتش برداشت..نگام نمی کرد..چشماشو بست و دستشو جلوی صورتش همونطور مشت شده نگه داشت..
-- دست خودم نبود..حرفام..کارام..صدام که کردی به خودم اومدم وگرنه.........
تو موهاش دست کشید و گفت: خدایا من داشتم چکار می کردم؟!..خدایا منو ببخش!....

با یه مکث کوتاه از جاش بلند شد..این پا و اون پا می کرد..دستپاچه بود..دستامو تو هم گره کرده بودم و به هم فشارشون می دادم..
صورت هردومون از اون شرمی که بینمون به وجود اومده بود سرخ شده بود..

-- مـ..من بهتره که برم....تو هم استراحت کن!....
راه افتاد سمت در..ولی دستش نرسیده به دستگیره مکث کرد و برگشت سمتم و گفت: سوگل.......

نگاهش کردم..لباش هر بار به بهونه ی جمله ای ت* می خورد ولی انگار واسه زدن حرفش تردید داشت و هر بار منصرف می شد....
--می خواستم بگم که....بگم که من..........

منتظر نگاهش کردم..توان زل زدن تو چشماشو نداشتم..
با یه نفس عمیق سرشو ت* داد و گفت: هیچی ولش کن..فقط اگه کارم داشتی من بیرونم.......
صداش پر از غم بود..نگاهش که جای خود داشت مخصوصا وقتی که برگشت و صدام زد......
با اینکه دستگیره تو دستش بود و لای درو هم باز کرده بود ولی واسه بیرون رفتن مردد بود..
بالاخره با یه حرکت درو کامل باز کرد و رفت بیرون و محکم دور پشت سرش بست..

دستمو روی قفسه ی سینه م گذاشتم..ضربان قلبمو بدون کوچکترین دقتی زیر پوست دستم حس می کردم..
به گونه م دست کشیدم..با اینکه حتی سر انگشتاشم به صورتم نخورد ولی وقتی دستشو ت* می داد گرماشو حس می کردم..پوستم انقدر سرد بود که بتونم اون حرارتو احساس کنم..این کاملا برام ملموس بود..

امشب با حرف زدن خاطراتمم دوباره برام زنده شدن..همیشه سعی کردم فراموش کنم ولی شدنی نبود..
اگه هر ادمی می تونست هر حادثه ی تلخی رو از تو دفتر زندگیش پاک می کرد ممکن بود بازم همون اشتباهی که اونو عامل بدبختیاش می دونه رو تکرار می کرد اونم بدون هیچ ترسی..
پس خوبه که بمونه..پاک نشه..در عوض بشه واسه ش یه تجربه..یه درس عبرت از هزاران پند ِ زندگی....
من دارم می جنگم..با مشکلاتم..با اون چیزایی که نحس بودن و سایه ی تاریکشون رو زندگیم افتاده بود..
آنیل درست میگه..من چرا باید سکوت کنم؟..اونم الان..آب که از سر گذشت چه یه وجب چه صد وجب..من که دیگه پلی پشت سرم نمونده تا بخوام برگردم پس تنها راهه چاره اینه که به آینده م امیدوار باشم..
آینده ای که چه خوب چه بد فقط خودم اونو رقم می زنم..دیگه غصه ی اینو نمی خورم که دیگران یه عمر واسه م تصمیم گرفتن و هر بلایی که خواستن سرم اوردن..
من که تا اینجای راهو رفتم پس بازم می تونم ادامه بدم..شاید میون ِ این همه سیاهی بتونم یه روزنه ی امید پیدا کنم....

خواستم از روی زمین بلند شم که نگام به جلوی پاهام افتاد..
دستمال آنیل بود!..
خم شدم و از رو زمین برش داشتم..یه دستمال سفید و ساده..
وقتی که داشت اشکامو پاک می کرد بوی خوبی می داد..
ناخودآگاه به دماغم نزدیکش کردم و عمیق بو کشیدم..چشمامو بستم و دومرتبه نفس عمیق کشیدم..
عطرش همون بو رو می داد..همون بوی آشنا..بویی که اون شب موقع نماز احساسش کردم..وقتی که آنیل سجاده شو واسه م اورد و کنارم گذاشت..

همون لحظه یه حس آرامشی بهم دست داد که دلم قنج رفت و ناخواسته لبخند زدم..
چشمامو باز کردم و به دستمال ِ توی دستم خیره شدم....
خدایا..
یعنی یه روزی می رسه که همه ی مشکلاتم تموم شده باشه و منم بتونم آرامشو تجربه کنم؟!..
ولی تغییر رفتار!..
اونم یه شبه!..
اصلا شدنی بود؟!..
نه نمیشه..هیچ کس نتونسته یه شبه خودشو عوض کنه که حالا من بتونم!..
درسته واسه رسیدن به اون چیزی که می خوام انگیزه دارم و امید رسیدن به هدفم تا الان منو سرپا نگه داشته ولی....
نمی دونم..از وقتی که خونه رو ترک کردم هر دقیقه باید دلشوره ی یه اتفاق جدید رو داشته باشم..
که الان چی میشه؟..
بنیامین پیدام می کنه؟..
چه بلایی قراره سرم بیاد؟....

خدایا انقدر که از بنیامین و اون نگاهه عجیبش واهمه دارم، از پدرم و نگاهه غضب الودش وحشت ندارم..
بنیامین!..
موجودی که به انسانیت نمی شناختمش و اونو به یه حیوون درنده هم نمی تونستم تشبیه کنم..
حیوون هم جزوی از مخلوقات ِ خداوند بود..خوی وحشی گری یکی از خصلتایی ِ که باید داشته باشه و برای کسی غیرعادی نیست..
چه بسا ادم هایی که خوی وحشی گری و خون خواری رو در خودشون دارن و هر لحظه به بدترین شکل ممکن دارن اونو تو وجود نحسشون پرورش میدن، این دیگه یه جور خصلت شمرده نمیشه..این خودش یه جور جنونه..ادمای عادی اینکارا رو انجام نمیدن و کلا دیدشون به این قضایا چیز دیگه ای ِ ..

پس بنیامین نه ادمه نه حیوون..موجودیه که هیچ اسمی نمیشه روی جسم کریهش گذاشت ولی اینو مطمئنم که انسان نیست..ظاهرش یه چیزه و باطنش یه چیز دیگه..
فقط امیدوارم پدرم هر چه زودتر پی به ذات خرابش ببره..
آه..ای کاش همه چیز یه جور دیگه اتفاق میافتاد..
هر چند دلم پر بود از تشویش و دلهره ولی کنار نسترن مینشستم و سرمو می ذاشتم رو شونه شو اون مثل همیشه با صدا و جملات دل گرم کننده ش آرومم می کرد..
شبای بارونی می رفتیم تو حیاط و در پس نسیم خنکی که می وزید راه می رفتیم و با هم حرف می زدیم..حرفای من از درد و دل بود و حرفای نسترن پر از حس آرامش..

چقدر عاشق بارون بودم..مخصوصا وقتی نم نمک قطرات لطیفش به شیشه ی ظریف پنجره ی اتاقم می خورد..دستمو از پنجره بیرون می بردم و چشمامو می بستم..
با احساس کردنشون حس می کردم منم از جنس همونام..دلم مثل همون آسمون بارونیه و این قطرات اشک، ناشی از دل ِگرفته ی منه که دیگه گنجایشی نداره و مثل این ابرای بارونی می خواد فقط بباره..بباره و بباره تا آروم بشه..عقده هاشو با همون قطرات بیرون بریزه..
ولی حیف..
حیف و صد حیف که حکایت من، حکایت دیروز و امروز و فردا نیست..
این روزها ادامه داره..غم ادامه داره..درد ادامه داره..
غم و غصه با روح و جسمم عجین شده..اینو خودمم باور دارم، چون بهم ثابت شده!..
**********************

- نــه..نـــه مامان..نه..من کاری نکردم..به خدا من کاری نکردم!..
--خفه شو ذلیل مرده..حالا دیگه زاغ سیاهه منو چوب می زنی آره؟..یواشکی تو پذیرایی چکار می کردی؟..راه بیافت تا سیاه و کبودت نکردم!..

صدای گریه ی دخترک به ضجه های یکی در میون تبدیل شده بود..
جیغ می کشید و بریده بریده التماس می کرد: به خدا..به خدا..داشتم بازی می کردم..ما..مامان ولم کن..غلط کردم.. تو رو..تو رو خدا ولم کن!..

زن نیشگون محکمی از کنار رون دختر بچه گرفت که صورت دخترک از درد کبود شد وجسم نحیفش ناله کنان روی زمین افتاد..
زن فریاد می زد: ولت کنم اره؟..ولت کنم که از سیر تا پیازو ببری بذاری کف دست بابات؟..پاشو ننه من غریبم بازی در نیار هنوز مونده تا ادب بشی..دختره ی جزجیگرزده..پاشـــو....

دخترک که پاشو چسبیده بود و مثل مار به خود می پیچید به حالت ضعف افتاد..
زن بازوشو گرفت..غرش کنان و کشان کشان اونو روی زمین می کشید..
دخترک را کنار گاز نگه داشت..سیخ را از توی قفسه برداشت..چشمان درد کشیده و اشک الوده دخترک با دیدن سیخ، گشادتر از حد معمول شد..انگار که نفسش بالا نمی امد..نای جیغ کشیدن نداشت..
جسم ضعیف و مچاله شده ش مانند یک جوجه در انتظار شکار شدن تو چنگال گربه ای گرسنه، می لرزید و زیر لب زمزمه می کرد و مادرشو به اسم خدا قسم می داد..
ولی خون جلوی چشمان زن را گرفته بود..به خیال خود می خواست از دخترک زهرچشم بگیرد تا یک وقت قضیه ی آمد و رفت ها و دخل و خرج های انچنانیش پیش همسرش لو نرود....دختربچه ی بازیگوش همه چیز را دیده بود و این به نفع زن تمام نمی شد..
سیخ سرخ شده و داغ را نزدیک شانه ی دخترک گرفت..دخترک که نفسش بریده بود نگاهه اشک الودش تنها به سر ِ داغ و گداخته ی سیخ خیره مانده بود..
می دانست تا دقایقی دیگر چه خواهد شد..بوی گوشت سوخته در دماغش می پیچد و انقدر جیغ می کشد تا از حال برود..

چهره ی مادرش را چون دیوی وحشتناک می دید..با همان سن کمش در دل نالید که او مگر مادرش نیست؟..پس چرا مثل مادر دوستش فاطمه با او مهربانی نمی کند؟..
بارها دیده بود که مادر فاطمه چقدر فاطمه را دوست دارد .. وقتی در حین بازی زمین می خورد و به گریه می افتد او را بغل می کند و ناز می کند و می بوسد..
پس چرا مادر او جای بوسه بر تنش، گوشت بدنش را آتش می زند؟..
مگر او هم مادر نبود؟..پس دست نوازشش کجاست؟..
این دست؟!..دستی که سیخ داغ را در مشتش نگه داشته و آن را به قصد اتش زدن تیکه ای از جسم کوچک فرزندش پایین می اورد؟!..این زن مادر اوست؟!..

نسترن کجاست؟..چرا مادرش او را به بهانه ی خریدن ماست به بقالی فرستاده بود؟..
ای کاش نسترن بود و نجاتش می داد....
بوی گوشت سوخته و داغی ِ وحشتناک و دردی کشنده وجود دخترک رنگ پریده و نیمه بیهوش را فرا گرفت..
جیغ کشیـــد انقدر بلند و دلخراش که زن برای لحظه ای متعجب دست دخترک را رها کرد....


--دخترم چشماتو باز کن..سوگل....داری خواب می بینی بیدارشو دختر....

همراه با جیغ بلندی چشمامو تا آخرین حد باز کردم و نشستم..
صورتم خیس عرق بود..نفس نفس می زدم..
قفسه ی سینه م می سوخت..دستمو روش مشت کردم..
سرم تیر می کشید....مات و مبهوت با ترس نگاهی به اطرافم انداختم..
این دو تا زن کین کنار من؟..اینجا کجاست؟......

--خوبی دخترم؟..بیا از این آب بخور..نترس داشتی خواب می دیدی..بخور مادر....
به لیوان توی دستش نگاه کردم..
همه چیز یادم اومد..این عمارت..آنیل..عمه خانم....
خدای من یعنی همه ش خواب بود؟!..
به شونه ی راستم دست کشیدم..احساس می کردم هنوزم جای اون سیخ داغ رو می تونم حس کنم..

-- شهین برو ببین علیرضا کجاست؟!..
--آقا تو عمارت نیستن، خانم!..
--یعنی چی؟!..ساعت 3 نصفه شبه کجا رفته؟!..
--نمی دونم خانم..
-- شماره شو برام بگیر..
--چشم خانم..

لیوان آبو تا ته سر کشیدم..نفس کشیدن تا حدی برام راحت تر شده بود ولی هنوزم تپش قلب داشتم و سرمم داشت منفجر می شد..
صدای عمه خانم و خدمتکارشو می شنیدم..
علیرضا!..گفتن که تو عمارت نیست..با اینکه حالم بده و هنوزم اون خوابه لعنتی رو زنده و واقعی جلوی چشمام دارم ولی..ولی نمی دونم چرا ناخودآگاه ترس بدی تو دلم افتاد..
گفت آنیل نیست!..
این موقع شب!..

-- خانم تلفنشون خاموشه!..
و صدای نگران عمه خانم که زد رو دستشو گفت: خدایا..این وقت شب بی خبر کجا گذاشته رفته؟!....

قلبم درد گرفته بود..نگاهه عمه خانم به صورتم افتاد و رنگ پریده م رو پای خوابی که دیده بودم گذاشت و گفت: دخترم حالت بده؟..
به زور سرمو ت* دادم و به پیشونیم دست کشیدم: چیزیم نیست..فقط..یه کابوس بود..
--بخواب عزیزم..ایشاالله که خیره نگران نباش..

به پشت دراز کشیدم..
-- می خوای پیشت بمونم؟..
صورتم به قدری درهم و رنجور بود که حس کردم دلش به حالم سوخته..
لحنش باهام مهربون بود..بغضم گرفت..چقدر دوست داشتم یکی الان بود که بغلم کنه و بذاره تو اغوشش گریه کنم تا سبک شم..
ولی پیش عمه خانم معذب بودم..و همین حس بود که باعث شد زمزمه کنم:ممنونم ولی من خوبم..ببخشید نصف شبی اذیتتون کردم!..

نمیدونم پی به بغض ِ نهفته تو گلوم برد یا نه، ولی لحنش همونطور دلسوزانه و گرم بود..
-- این چه حرفیه مادر همین که صدای جیغتو شنیدم خودمو رسوندم تو اتاقت....بعده عروسی دیروقت راننده رسوندتم خونه سرم درد می کرد خوابم نبرد خواسته خدا بود بیدار بمونم داشتی تو خواب بال بال می زدی....

لبخند مصنوعی چاشنی جمله م کردم و گفتم: الان حالم خوبه..شما هم یه کم استراحت کنید..
با لبخند سرشو ت* داد: باشه عزیزم..اگه کاری داشتی صدام کن باشه؟..

فقط تونستم سرمو ت* بدم..
دلم هوای گریه داشت..و چه خوب شد که هردوشون از اتاق بیرون رفتن و شاهد باریدن چشمای ابری و گرفته ی من نبودن!..
حالم بد بود..خیلی هم بد..
خوابی که دیده بودم از یه طرف و این دلشوره ی لعنتی از طرفی امشب داشت ذره ذره جونمو می گرفت..
دلشوره م به خاطر آنیل بود..به خاطر ِ ..........
خدایا یعنی کجا رفته؟!..
نکنه بلایی سرش اومده باشه؟!..

رمان ببار بارون - قسمت بیست و ششم

توسط: Admin در 19 آذر 1392
+3

رمان ببار بارون - قسمت بیست و ششم

 

اخمام ناخودآگاه تو هم کشیده شدن..و مثل ادمی که پریشون حال از خواب پریده باشه، به یه گوشه زل زده بودم و به این فکر می کردم که همه چیزو چه ساده گرفتم و چه احمقانه از کنارشون رد شدم..
خودم کم تو زندگیم مصیبت داشتم؟..این دیگه چه دردیه خدا؟!..

--سوگل؟!......
به خودم اومدم و نگاهش کردم..ولی از دیدن چشماش باز قلب واموندم زیر و رو شد..
-- تو حالت خوبه؟!..

سوگل به خودت بیا..
چه مرگت شده؟!..
از شنیدن یه اسم ساده اینطور بهم ریختی؟!..اما..نه....شنیدنش از دهن آنیل واسه م ساده نبود..نبود خدا نبود..........

نوک زبونمو روی لبای خشکم کشیدم..خودمو جمع و جور کردم..نمی خواست باهاش رسمی باشم..می خواست اعتماد کنم!..باشه، ولی این اعتماد با اونی که آنیل دنبالش بود فرق می کرد..برای من فرق می کرد..

- داشتم به چیزایی که گفتی فکر می کردم..باشه من حرفی ندارم.....از این به بعد تموم سعیمو می کنم که دیگه نسبت بهت بی اعتماد نباشم ولی تنها انتظارم ازت اینه که همه چیزو مو به مو تعریف کنی..همه چیزو..........

مات و مبهوت منو نگاه می کرد..انگار یه چیزی لا به لای حرفام براش عجیب بود..و فقط من بودم که می دونستم چی باعث تعجبش شده!..
-- تو خوبی؟!..
لحن و نگاهش جوری بود که نتونستم جلوی لبخند بی موقعم رو بگیرم....
- خوبم....میشه ادامه بدید؟..یعنی بدی!........

خندید..دو تا چال ِ روی گونه هاش رو دیدم و به بدبختی نگاهمو از روشون برداشتم..و مدام به خودم تشر می زدم که این مرد نامزد داره..آنیل متاهل نه ولی متعهد که بود..مثل من که هنوز ساعتها مونده تا از شر بنیامین خلاص بشم و یه نفس راحت بکشم..
ولی نازنین، بنیامین نبود..اون واقعا آنیل رو دوست داشت....

--خودمو کامل برات معرفی کردم..از گذشتمم یه چیزایی گفتم..من 28 سالمه..با غرور میونه ی چندانی ندارم ولی وقتی ببینم طرفم حسابی غد و یه دنده ست ناخواسته منم میشم مثل خودش..فکر اینم نیستم که از اینکارم ناراحت میشه یا نه، اینم یکی از خصلتای بده منه، خودمم می دونم........

خندید و سرشو زیر انداخت..با انگشتای دستش بازی می کرد..انگار این کار عادتش بود..از خنده ش لبخند رو لبام نشست..

--همیشه با منطق خودم حرفمو به کرسی مینشونم..حالا اون کار می خواد واقعا منطقی باشه یا..یا حالا هرچی..اینم که از سر حرفم برگردم و یا کاری رو که می خوام بکنم رو انجام ندم، شاید تو یه سری از موارد خاص پیش بیاد....

نگام کرد وبا لحن شوخ و بامزه ای گفت: می بینی تا چه حد از خودم مطمئنم؟..یه مرد ایده ال ِ ایده ال!....
خندیدم و نگاهمو از روش برداشتم..
صدای نفس عمیقشو شنیدم..
--هــــوم خب دیگه هر کی یه جوره..کسی اگه واقعا هم بخواد نمی تونه کامل خودشو عوض کنه..چون تهش به جای اینکه عوض بشه یا عوضی میشه یا خود ِ واقعیشو گم می کنه......نظر تو چیه؟..

با این حرفش تا حدی موافق بودم..خداوند گل هر کس رو یه جور سرشته..
سرمو به نشونه ی تایید حرفاش ت* دادم و با همون لبخند کمرنگ رو لبام جوابشو دادم: خب منم یه جورایی با موافقم، اینکه کامل نمی تونه تغییر کنه..هر چند حرف حساب جواب نداره.......

خندید..
یه تای ابروشو بالا انداخت و گفت: پس حرفم از روی حسابه....مکث کرد و آرومتر ادامه داد: خوبه که لااقل تو این یه مورد قبولم داری!..
لبخندش کمرنگ شد و جوابش رو با سکوتم دادم..
و یک آن تو دلم آرزو کردم چه خوب می شد که می تونستم باهاش راحت تر از این باشم..
ای کاش..
ای کاش می تونستیم..........
ای کاش واقعا می تونست برادرم باشه..نه......برادرم نه....نمی خوام که اون برادرم باشه!..همون بهتر که نیست..
ولی اون اصرار داره که.......نه اصلا چرا دارم بهش فکر می کنم؟!..

-- از تو فکر بیا بیرون دختر خوب..کلی با حرف دارم کجا رفتی؟!..
چقدر دقیق بود!..هر دقیقه می خواد مچمو بگیره....
لبخند مصلحتی تحویلش دادم و گفتم: نه حواسم همینجاست، تو فکر نبودم..خب ادامه بده!..

نگاهه عاقل اندر سفیهی بهم انداخت که خجالت کشیدم و چیزی نگفتم..وقتی به این واضحی فهمیده من سعی دارم چیو انکار کنم؟!..
-- یه باشگاه بدنسازی دارم که بیشتر اوقات اونجام..یه مغازه ی عطرفروشی هم هست که گه گاه بهش سر می زنم، میشه گفت مربوط به همون کاری میشه که جریانشو برات تعریف کردم..

مکث کرد..شونه ش رو آروم بالا انداخت و گفت: گفته بودم که مسیر زندگی من درست 10 روز بعد از تولدم عوض شد..ریحانه دانشجو بود و تهران درس می خوند..همونجا هم با پدرت آشنا میشه..ریحانه از یه خانواده ی پولدار و سرشناس بوده..و نیما از یه خانواده ی متوسط و سنتی..هر دو خانواده از نظر اجتماعی فاصله ی زیادی داشتن ولی خب..عشق که این چیزا سرش نمیشه......

و خندید و ضربه ی آرومی رو پاش زد....
--ریحانه موضوع نیما رو به خانواده ش نمیگه تا وقتش برسه..دقیقا همون روز که با هم تو پارک قدم می زدن نیما موضوع خواستگاری رو پیش می کشه..........

-یعنی می خوای بگی که دقیقا همون روز تو رو زیر پل پیدا می کنن؟ درسته؟..

سرشو ت* داد..
-- درسته..پدر ریحانه یعنی حاج مودت یکی از خیرینی بوده که تو بنای بهزیستی گلهای زندگی نقشی داشته و هر ماه هزینه ی زیادی رو به حساب بهزیستی واریز می کرده..ریحانه که اون بچه رو پیدا می کنه تصمیم می گیره پدرشو در جریان بذاره..با وجود اون نامه حتم داشته که اون بچه رو به خاطر فقر و نداری گذاشتن سر راه....

مکث کرد و بدون اینکه نگام کنه گفت: نمی خوام همه چیزو جزء به جزء برات تعریف کنم فقط تا همینجا که حاجی بعد از مدتی می خواسته اون بچه رو به بهزیستی تحویل بده تا پیگیری بشه و در مورد خانواده ش تحقیق کنن و...خلاصه بعد از هفت خان رستم آیا پدر و مادر اون بچه پیدا بشن آیا نشن....ولی ریحانه جلوشو می گیره..توی این مدت حسابی وابسته ی اون بچه میشه..می خواسته حضانت بچه رو بگیره ولی حاجی این اجازه رو بهش نمیده..ریحانه مجرد بوده و حاجی هم بهش اخطار میده که این کار جلوی مردم صورت خوشی نداره و فردا کلی حرف پشتت می زنن که این بچه از کجا اومده و.....
خلاصه کلی با هم بحثشون میشه..نیما هم از طرفی سعی داشته ریحانه رو قانع کنه ولی ریحانه بازم زیر بار نمیره..معتقد بوده خدا این بچه رو سر راهش گذاشته پس حتما یه حکمتی داشته....به هر حال اونم دختر حاج مودت بوده و هرطور شده سر حرفش می مونه و بقیه رو راضی می کنه..حاجی به بهزیستی خبر نمیده و موضوع بچه همینطور باقی می مونه..........

- یعنی حتی به پلیسم اطلاع نمیدن؟!..

--نه، خب ریحانه زیر بار نمی رفته..بماند که یه بچه ی 10 روزه بدون شناسنامه و مدرک چقدر می تونه دردسرساز باشه.....ولی هرجور که بود من با اسم آنیل مودت توی اون خانواده موندگار شدم....
نگام کرد و لبخند زد: خب حاجی هم برو بیا زیاد داشته!......با اینکه اسم و مشخصات حاجی تو شناسناممه تا الان فقط حاج آقا صداش زدم ولی از همون روزی که زبون باز کردم و اسم مقدس مادر رو به زبون اوردم ریحانه رو مادر خودم می دونستم..چون فقط اون کنارم بود..تا دیروقت بالا سرم می موند و باهام حرف می زد و برام لالایی می خوند تا خوابم ببره..من از شیشه ای شیر می خوردم که ریحانه دستش می گرفت..شبا تا اون پیشم نبود آروم نمی گرفتم..تب می کردم اونم باهام تب می کرد....

به نقطه ای نامعلوم خیره شده بود..زمزمه کرد: هنوزم بهترین مادر دنیاست..لنگش هیچ کجا پیدا نمیشه!..حتی وقتی هم فهمیدم مادر واقعیم نیست هیچی واسه م عوض نشد..چون معتقد بودم کارایی که ریحانه در حقم کرده رو یه مادر واقعی هم در حق فرزندش انجام میده ولی ریحانه بیشتر از یه مادر بود برام..می پرستیدمش..تا الان نذاشتم و نخواستم حتی سایه ی اشک تو چشماش بشینه، بازم تا بتونم نمیذارم چنین روزی برسه..

به صورتش دست کشید و انگشتاشو روی چشماش فشار داد..
اوج علاقه ش رو به مادرش، توی تک به تک ِ کلمات و جملاتش درک می کردم..
منی که محبت مادرم رو ندیدم و همیشه حسرتشو رو دلم داشتم حرفای آنیل رو خوب می فهمیدم..
نهایت احساس واقعی یه فرزند به مادرش، یعنی همین!..
چیزی نمونده بود منم مثل آنیل اشک تو چشمام بشینه..انقدرعمیق از علاقه ش به مادرش می گفت که هر کس ِ دیگه ای هم جای من بود همین حس و حال بهش دست می داد..
واسه اینکه از اون حال و هوا در بیایم گفتم: حاج مودت نرفت پیش پلیس تا ببینه می تونن پدر و مادر واقعی بچه رو پیدا کنن یا نه؟!....

-- تا اونجایی که من می دونم نه..با وجود اون دست نوشته که شهادت همه چیز بود کسی پیش پلیس نرفت..همه ترس اینو داشتن که حقیقتو بگن و تنها کسی که اجازه نداد ریحانه بود!..حاجی هم اول به خاطر اصرار بیش از حد دخترش قبول می کنه ولی کم کم مهر اون پسربچه به دلش میافته و دیگه خودشم رضایت میده........خب بگذریم هنوز ادامه ی حرفامون مونده.......

تک سرفه ای کرد تا صدای گرفته شو صاف کنه..
-- نیما با خانواده ش میان خواستگاری که حاجی بعد از یه تحقیق کلی نیما رو رد می کنه..چون از قضا پدر نیما اعتیاد داشته و ادمای خوبی تو خونه شون رفت و امد نمی کردن..گرچه نیما قسم می خوره که زندگیش از پدرش جداست و بعد از ازدواج برای زندگی میرن یه جای دیگه ولی با این حال حاجی رضایت نمیده یه دونه دخترش قسمت یه همچین خانواده ای بشه و نظرشو به ریحانه تحمیل می کنه..ولی ریحانه هم که از حاجی بدتر بوده یه دندگیش گل می کنه و تو روی حاجی می ایسته..حاجی هم به خاطر اینکارش اولین خواستگار که میاد ریحانه رو مجبور می کنه باهاش ازدواج کنه گرچه اونم آدم بدی نبوده و حاجی بی گدار به آب نمی زنه!..........

- اما آخه چرا؟!..با این اوصاف حس می کنم منطق اونم مثل پدرم بوده....
--شاید اینطور باشه..ولی خب اینم یه جور باوره که اینجور آدما بهش اعتقاد عجیبی دارن..درست مثل هوایی که نفس می کشن، با این باور زندگی می کنن..موقعیت اجتماعی و فرهنگی براشون ملاک باارزشیه..

- شایدم پدر منم تاثیر این ملاکه ارزشمندو از حاج آقا یاد گرفته باشه..مثلا یه جور عقده شده بوده واسه ش.......

یه کم نگام کرد و یه دفعه زد زیر خنده..
با تعجب نگاش کردم..
- من چیز خنده داری گفتم؟!..
خوب که خنده هاش تموم شد سرشو ت* داد و گفت: نه، تعجب نکن حرفت واقعا برام جالب بود..یعنی پدرت تا این اندازه تاثیرپذیره؟!..خب اگه بود که الان اوضاع جفتمون این نبود..

ناخواسته لبخند زدم..میگم حرف حق جواب نداره..
ولی چرا هر بار جمع می بنده؟؟!!......
از لبخند من دومرتبه لبخند زد و سرشو خم کرد..تموم حرکاتش یه جورایی حالمو عجیب و غریب می کرد..

بعد از یه سکوت کوتاه گفت: قبلا گفته بودم که ریحانه یه ازدواج ناموفق داشته، یادته؟..
سر ت* دادم و اون ادامه داد: 6 ماه بعد شوهرش تو یه تصادف کشته میشه..از طرفی نیما با راضیه ازدواج کرده اونم به اجبار خانواده ش تا شاید هوای اون دختر از سرش بیافته ولی هنوز ریحانه رو دوست داشته..گرچه اونا دیگه همو ندیدن ولی خب بعد از مدتی باز سر و کله ی نیما پیدا میشه..ریحانه و شوهرش تهران زندگی می کردن و ریحانه بعد از مرگ شوهرش حاضر نمیشه برگرده شمال!.......
دستاشو به هم زد و نفسشو بیرون داد:خب دیگه ادامه ی ماجرا رو هم که قبلا برات تعریف کردم..حالا هر سوالی داری بپرس.......
- ریحانه اون موقع که ازدواج کرد تو رو اورد پیش خودش؟..
-- بعد از مرگ اون مرحوم اره، ولی تا قبل از اون نه چون شوهرش راضی نبود..
- بعد از اینکه ریحانه اومد شمال چی شد؟..
--چند روز قبل اینکه خبر برسه حال حاجی بد شده حاج خانم و دایی حسین میان دیدن ریحانه..حالا بماند که با چه بدبختی همه چیزو از چشم برادرش پنهون می کنه ولی حاج خانم می دونسته و در جریان ازدواجش با نیما بوده..ریحانه حس می کرده حاج خانم می تونه درکش کنه واسه همین همون اول اونو در جریان میذاره..حاج خانم با اینکه سعی می کنه ریحانه رو از تصمیمش برگردونه ولی ریحانه زیر بار نمیره تا وقتی که خبر عقدشو میده و میگه که اینجوری خوشبخته..حاج خانم میگه که تو با پدرت لج کردی و به نیما جواب مثبت دادی ولی ریحانه انکار می کنه و میگه که نه من واقعا نیما رو دوست دارم....ولی راضیه که از خبر ازدواج مجدد نیما ناراحت بوده تو یه نامه همه چیزو برای حاجی می نویسه و حاجی هم که این خبرو می شنوه قلبش می گیره و سکته می کنه.....

- مامانم..منظورم راضیه ست، از کجا حاج آقا رو می شناخته؟!..
شونه ش رو بالا انداخت و گفت: اونو دیگه نمی دونم..ولی کار سختی هم نبوده..وقتی نیما همه چیزو براش گفته پیدا کردن حاجی هم تو اون روستا کار مشکلی نبوده......وقتی ریحانه میره پیش حاجی می بینه که از بیمارستان مرخص شده و حالش بهتره..ولی حاجی که خبر نداشته ریحانه یه دختر داره میگه که اگه برگردی حلالت نمی کنم..ریحانه با گریه و زاری می خواد بگرده ولی حاجی نمیذاره و به زور با یه ماشین می فرستش شیراز پیش خواهرش توران، یعنی عمه ی ریحانه....وقتی حاجی خبر اون تصادفو می شنوه به همه می سپره که اگه نیما سر و کله ش پیدا شد بگن ریحانه اونجا نیست و اصلا پاش به روستا نرسیده........خلاصه خیلی زود شایعه می کنن که ریحانه مرده و حتی جسدش هم پیدا نشده و تو همون تصادف سوخته....دیگه نمی دونم نیما هم پیگیر این قضیه میشه یا نه ولی حاجی و بقیه با اون رفتاری که باهاش می کنن تا حدودی خیالشو از هر جهت راحت می کنن که ریحانه دیگه اونجا نیست و تو اون تصادف قاطی مسافرا بوده....حاج خانم قضیه ی بچه ی ریحانه رو به حاجی میگه و اونم زمانی می فهمه که نیما و خانواده ش از اون شهر نقل مکان کردن..حاجی نمی تونه بچه رو پیدا کنه و زمانی می رسه شمال که خبر میارن دخترت تصادف کرده و الان تو بیمارستانه..ریحانه بعد از 8 ماه که تو کما بوده به هوش میاد ولی حافظه شو از دست میده..مثل اینکه از شیراز به سمت تهران می اومده و وقتی خواسته از خیابون رد شه حواسش نبوده و این تصادف رخ میده!..

حق با آنیل بود..ما نزدیک به 10 سال تهران نبودیم و اصفهان زندگی می کردیم اونم به خاطر کار بابام..
یعنی اون موقع خانواده ی مادرم دنبال من بودن؟!..
- فکر کنم بتونم ادامه شو حدس بزنم..
پوزخند تلخی رو لباش نشست..
-- حاجی به همه اخطار میده که کسی حق نداره از نیما و اون بچه به ریحانه چیزی بگه..دایی حسین و زن دایی که حسابی از حاجی حرف شنوی داشتن ساکت می مونن و ترجیح میدن رو حرفش حرف نزنن ولی حاج خانم یه روز قبل از مرگش تو بستر بیماری، می خواسته به ریحانه همه چیزو بگه که حاجی، دایی رو می فرسته تو اتاق و ریحانه رو به یه بهونه ای از اتاق می کشه بیرون.....منم این قضیه رو اتفاقی از خود دایی حسین شنیدم!..

- همه ی اینایی که تو گذشته بوده رو دقیق می دونی، ولی از کجا؟..برام جالبه که از جزء به جزءش هم خبر داری..
خندید و گفت: مدت زیادی نیست که فهمیدم..کاملا اتفاقی دفترخاطرات مادرمو قاطی یه مشت کاغذ و مدارک قدیمی لا به لای خرت و پرتای انباری پیدا کردم و اون موقع همه چیز دستگیرم شد..مادرم تا قبل از اون تصادف همه چیزو تو دفتر خاطراتش می نوشته ولی بعد از اینکه حافظه شو از دست میده حاجی همه ی وسایلشو از تو اتاقش جمع می کنه و دقیقا اون دفتر لا به لای همون وسایل بوده که از قضا حاجی که از وجود دفترخاطرات بی خبر بوده متوجه نمیشه....

-یعنی هنوزم ریحانه از وجود ِ مـ .............
ادامه ندادم..
آنیل که متوجه منظورم شده بود آروم گفت: می دونه....دور از چشم حاجی دفترو بهش دادم و اونم خوند..اون شب تا صبح هر دومون بیدار بودیم و با هم حرف می زدیم..هیچ کدوم از اون حوادثو یادش نمی اومد..حتی دخترشو..پیش خودم گفتم شاید خوندن اون دفتر بتونه به برگردوندن حافظه ش کمک کنه ولی فایده ای نداشت....تا اینکه چند شب پیش می گفت خوابای عجیب و غریبی می بینه، خوابایی که براش هیچ مفهومی ندارن..مکان ها و ادمایی رو می بینه که براش اشنا نیستن.....ولی فقط همینه و حتی با وجود اونا هم چیزی تغییر نکرده..پیش دکتر که رفتیم بهمون گفت خوندن اون دفتر برای مادرم حکم یه شوک ِ بزرگ رو داشته این خوابای آشفته هم به همین خاطره..باید همه چیزو به زمان بسپریم..زمان خودش همه چیزو حل می کنه!.......

سکوت کرد..و من به فکر فرو رفتم..چه زندگی پر پیچ و خمی..از شنیدن اتفاقاتش، پاک حوادث تلخ ِ زندگی خودم فراموشم شده بود..

مادرم..ریحانه..
خدایا چرا برام آشنا نیست؟..
گرچه من به مامانم یا همون راضیه هم احساس نزدیکی نمی کردم..
دو حس شبیه به هم ولی دور از هم....ریحانه..که انگار دوست داشتم ببینمش و بشناسمش..با وجود تعریفای آنیل شده بود واسه م یه آرزو......

عمیقا تو خودم فرو رفته بودم..
متوجهه دستش نشدم که جلوم دراز شده بود....تصویر یه زن تو دست آنیل!..یه زن با چشمای عسلی مایل به سبز..لبای خوش فرمش که می خندیدن..آنیل کنارش ایستاده بود و دستشو دور شونه ی زن حلقه کرده بود..
به صورت اون زن دقیق شدم..تارهای سفید ِ لا به لای موهایی که از روسریش بیرون زده بود توی عکس کاملا مشخص بود..صورت گرد و سفید با اون چشمای گیرا....یعنی خودشه؟!.. تا حدودی با اونی که تو تصورم ازش داشتم همخونی داشت..مهربون و دلنشین ..

دست لرزونمو بالا اوردم و عکسو از دست آنیل گرفتم..بدون اینکه بهم بگه صاحب این تصویر کیه انگار که خودم می دونستم..

-- این عکس مادرمه، ریحانه......و بعد از یه مکث خیلی کوتاه: رنگ چشماتون مثل همه.........
از لحن آروم و خاصش نتونستم بگذرم و نگاهش نکنم..نگاهه اون هم به من بود که با این کارم لبخند مهربونی به صورتم پاشید و چشماشو خیلی نرم و آهسته بست و باز کرد....تو دلم یه جوری شد..یه حس خوب..یه حس خاص..که باعث شد بی اختیار زمزمه کنم: ولی رنگ چشمای تو هم مثل مادرته!......

لبخندش رنگ گرفت..تازه به خودم اومدم و فهمیدم چی گفتم..حرفی که شاید نباید می زدم، اونم اینطور صمیمی.....
به گوشه ی شالم دست کشیدم و حس کردم چقدر نزدیک بهش نشستم..کمی عقب رفتم و به اون عکس نگاه کردم..تا شاید از فکر اون چشما بیرون بیام..ولی وضع بدتر شد..اون چشما توی عکس....
داشتم دیوونه می شدم..
چشمامو بستم و باز کرد..اب دهنمو قورت دادم و به رو به روم نگاه کردم..هرجا دور از اون نگاه..

صداشو شنیدم..صورتشو اورده بود نزدیک گوشم..
-- پس یعنی هر دومون یه نگاهو داریم....

هول شدم..سخت بود بخوام چیزی رو نشون ندم..سخت بود و نخواستم چیزی بگم که بیشتر از این به دست پاچگیم دامن نزده باشم!..
و با حرفی که زد همه ی این احساس رو در هم شکست و اوار کرد رو سرم!..
-- مگه خواهر و برادر نیستیم؟!..پس این شباهت نمی تونه عجیب باشه درسته؟!..

خواهر و برادر؟!..
من و آنیل؟!..
نه نیستیم..ما هیچ نسبتی با هم نداریم..ما خواهر و برادر نیستیم و نمی تونیمم باشیم..

قبل از اینکه خودمو با نگاهه کلافه م لو بدم از کنارش بلند شدم..اون عکس هنوز توی دستم بود و قصد پس دادنشم نداشتم!..
و اون که فهمیده بود با شیطنت و همون لبخند، خیره به منی که دوست داشتم هرجور شده از اونجا فرار کنم و دیگه یه لحظه هم شاهد اون چشما نزدیک به خودم نباشم گفت: نمی خوای عکسو برگردونی؟!..

نگاهمو از رو به روم گرفتم و به تصویر آرامش بخش اون زن دوختم..
نه نمی خواستم!..
سکوت و نگاهه خیره م رو که به تصویر دید از روی صندلی بلند شد و به طرفم اومد..دقیقا رو به روم ایستاد..
--می خوای نگهش داری؟!.....
نیم نگاهی بهش انداختم و سرمو به نشونه ی مثبت ت* دادم..
- البته اگر که از نظرت اشکالی نداشته باشه..

خندید..صداش چه مردونه و گیرا بود..یه زنگ خاصی داشت..
-- اشکال که نداره ولی صاحب این عکس فقط من نیستم..2 نفرن..
نگاهه پر از تعجبم رو که دید سرشو کمی به طرفم خم کرد و خیره تو چشمام گفت: مادرم..و من.......حالا به خاطر کدومشون عکسو می خوای؟!..

و با چشم به دستم اشاره کرد، که عکسو محکم لا به لای انگشتام نگه داشته بودم..
با این جمله ش صورتم در کسری از ثانیه سرخ شد و تنم گر گرفت..اما اینبار تونستم خودمو کنترل کنم و مثل خودش جوابشو دادم..
جسارت اینکه تو چشماش زل بزنمو هنوزم نداشتم..

- یکیش که عکس مادرمه، اون یکی هم..... برادرم..پس چه اشکالی داره؟!..
سکوتشو که دیدم سرمو بلند کردم..نگاهش به من بود..بدون اینکه حتی پلک بزنه..
بعد از یه مکث طولانی با یه لحن ِ خیلی آروم گفت: خوشحالم که همه چیزو باور کردی..
لبخند کمرنگی زد و سرشو زیر انداخت..بعد از چند لحظه با یه نفس عمیق سرشو بلند کرد..
ولی..دیگه نگام نمی کرد....
-منظورت چیه؟!..
لبخند مصنوعی زد و سرشو ت* داد: وقتی ریحانه رو مادرت خطاب می کنی و منو برادرت ..این یعنی که حرفامو باور کردی و تونستی بهم اعتماد کنی!..
و نگاهم کرد و اون نگاه انقدر قوی بود که لبامو به هم قفل کرد..
اعتماد؟!..چه برداشت جالبی!..

لبخندش رنگ گرفت و به خنده ی کوتاهی بدل شد..
-- دیگه این نگاه کردنت واسه چیه؟!..مگه حقیقت غیر از اینم می تونه باشه؟!..

لبام ت* خورد و خواستم بگم می تونه باشه ولی اون که نیتم رو از تو چشمام خونده بود یه قدم دیگه بهم نزدیک تر شد و با همون نگاهه خیره تو نگاهه من محکم گفت:غیر از این نمی تونه باشه سوگل..تو به من اعتماد می کنی!..باید اعتماد کنی..

با تعجب تکرار کردم: باید؟!..
--باید......
-یعنی چی؟!..
--همه چیز واضحه!..

کلافه صورتمو ازش گرفتم..
-اینو ازم نخواه..من مجبور نیستم..
تند گفت: مجبوری چون موقعیت ِ هردومون ایجاب می کنه..اجباره چون باید کنارت باشم تا بتونم ازت حمایت کنم..وقتی باور کنی که ریحانه مادرته و منم برادرت، کسی نمی تونه جلوت بایسته..حتی باورای پدرت..حتی بنیامین......
پوزخند زدم و گفتم: موضوع داره جالب میشه!..یعنی تو میگی از دست پدرم و بنیامین بـــایـــد به تو و ریحانه پناه بیارم؟..که بعد از اون هم شما برام تصمیم بگیرید درسته؟....

کمی تو چشمام نگاه کرد..لبخندش کش اومد..خنده ش گرفته بود..به لبای خوش فرم و گوشتیش دست کشید و نگاهشو یه دور تو صورتم چرخوند..
--آخه این چه حرفیه که می زنی؟..چون تویی نشنیده می گیرم ولی بار آخرت باشه..

دستامو رو سینه م قفل کردم و سرمو تقریبا زیر انداختم ولی نگاهم مستقیم به نوک کفشای آنیل بود..
- من چیز بی ربطی نگفتم..
-- منو نگاه کن..
نگاهش نکردم.........
--سوگل..خواهش می کنم!..فقط به من نگاه کن!..
بعد از یه مکث کوتاه صورتمو بالا اوردم و بدون اینکه تو چشماش زل بزنم نگاهش کردم و گفتم: خیلی خب، حرفتونو بزنید!..

--حرفتونو بزنید؟؟؟؟!!!!..حرفتونو بزنید سوگل؟!..باز غریبه شدم برات ؟!..
نمی تونستم..برام سخت بود..من واقعا داشتم نقش بازی می کردم که باهاش احساس صمیمیت می کنم ولی بازم سخت بود چون ناخودآگاه در برابرش کم میاوردم و می شدم همون سوگل واقعی..سوگلی که نمی تونست مصنوعی باشه ومصنوعی بازی کنه!..

صدای آرومش خیلی نرم تو گوشم پیچید: وقتی میگم بهم اعتماد کن منظورم این نیست که می خوام از چاله تو چاه بندازمت..نه من و نه ریحانه هیچ کدوم نمی خوایم تو رو مجبور به کاری کنیم که دوست نداری....
سرشو ت* داد: می دونم..بهت این حقو میدم که الان به همه ی عالم وادم شک داشته باشی..پدرت بهت اعتماد نکرد و به خاطر اون توی این روستا سرگردون شدی، خیلی خب این درست..بنیامین آدم درستی نبوده و نیست و تو هم نمی تونستی بهش اعتماد کنی اینم درست....ولی اینا باعث نمیشن که همیشه به ادمای اطرافت بدبین باشی..نمیگم پدرت کار درستی کرده یا نه ولی هر چی هم نباشه بازم پدر ِ و از دید خودش صلاحه تو رو خواسته که اینو مطمئن باش اگه حرفش از روی خیر و صلاح بود من هیچ وقت این اجازه رو بهت نمی دادم که نصف شب از خونه فرار کنی و بعدشم که معلوم نبود چه اتفاقی میافتاد..

سرشو واسه چند لحظه زیر انداخت..اخماش تو هم بود..و لحنش پر بود از حرص و عصبانیت..
--شاید پیش خودت بگی این کارم اسمش فرار نیست ولی هست سوگل..اسم اینکار تو فرار ِ ..اینکه شبونه ساکتو جمع کنی و بزنی از خونه بیرون و یه نامه بذاری که من دارم میرم و نمی تونم دیگه این شرایطو تحمل کنم اسمش فرار ِ نه چیز دیگه....

مستقیم تو چشمام زل زده بود..
-- اصل کارت اشتباه بوده ولی الان دیگه نمیشه کاریش کرد..اگه پای بنیامین وسط نبود..اگه ادمی بود که می شد بهش اعتماد کرد و خلافش کوچیک تر از این حرفا بود که بشه با حرف اونو منطقی جلوه داد و یا حتی حلش کرد، اینو بدون من اولین نفر بودم که پشتت می ایستادم و اگه فکر فرار به سرت می زد شاید حتی از پدرتم بدتر با رفتار می کردم....

صداش رفته رفته بلندتر از حد معمول می شد..به اوج رسیده بود..حرفاش در عین حال که سرزنش بار بود ولی یه جور غم رو هم تو خودش داشت..
مثل یه بغض..یه بغض سنگین..
که شده بود یه حلقه ی روشن از اشک توی چشماش..
داد می زد ولی صداش می لرزید..بم بود و گرفته..
--من می دونستم..لحظه به لحظه در جریان کارایی که می کردی بودم پس با علم به اینکه می خوای فرار کنی سر راهت قرار گرفتم و خواستم کمکت کنم......

بغضش سنگین تر شده بود و نمی دونم به خاطر اون بود یا حال و روز خرابم که جوشش اشک رو تو چشمای خودمم حس می کردم..
قلبم درد گرفته بود، از دست اون نگاهه سنگین راه نداشتم تا فرار کنم....

با همون بغض گفت: دخترایی بودن و هستن که فرار رو اخرین و تنها راه واسه خلاصی خودشون از شر مشکلات دونستن و بعد از اون سر از ناکجا اباد در اوردن..کارایی باهاشون کردن و جاهایی فرستادنشون که اگه همین حالا یه کدومشو برات بگم مو به تنت سیخ میشه و از ترس زبونت بند میاد!..

سرم داشت منفجر می شد..زبونم بند اومده بود..
مخصوصا به خاطر انیل که حرفاشو جدی و کوبنده تو سرم فریاد می زد..
همه ی وجودم می لرزید و تن مرتعشم با صدای مملو از بغضم امیخته شد و منم مثل خودش داد زدم: بسه دیگه..تمومش کن..انقد شماتتم نکن!....

انگار اونم دیگه کنترلی رو خودش نداشت که دستاشو باز کرد و داد زد: شماتت نمی کنم، چرا نمی خوای بفهمی که من قصدم یه چیز دیگه ست؟....
به قفسه ی سینه ش زد و محکم گفت: می خوام کمکت کنم به خدای احد و واحد اگه واسه م مهم نبودی وسط این همه مشکلات ولت می کردم و می گفتم به من چه؟..چشمش کور دندشم نرم خودش باید از پس مشکلاتش بر بیاد..تو رو سننه علیرضا؟..چکار به کار این دختر داری؟..تا الان هیچی ِ تو نبوده بازم انگار کن که نیست، خودتو بکش کنار و شتر دیدی ندیدی..........

گریه می کردم..حالم اصلا خوب نبود....دستاشو تند اورد سمت شونه هام ولی بین راه همراه با لبای فرو بسته و فک محکم شده و عضلات منقبض شده ش، اونا رو نزدیک به شونه هام نگه داشت و انگار این همه تلاش اونو حرصی تر کرده بود که دستاشو با یه نفس عمیق و بلند انداخت و داد زد: نمی تونم لعنتی نمی تونم..نمی تونم نسبت بهت بی تفاوت باشم..تو برام مهمی..انقدر مهم که حتی خودمم باورم نمیشه..تو کسی هستی که..کسی هستی که....................

لباش می لرزید..چونه شم همینطور..
نگاهش می لغزید تو چشمام و ثابت نگهشون نمی داشت..
بی تاب بود..بدتر از منی که از این همه هیجان کم مونده بود به زانو در بیام..
بازوهامو بغل گرفتم تا شاید از این لرزش ِ کشنده کم کنم.......اره..با همین لرز ِ خفیفم دارم صد بار جون میدم..

صداش آروم تر شد..دیگه می تونستم نگاش کنم..دیدمو اون پرده ی خیس پوشونده بود..همه چیز تار بود..واسه دیدنش ترسی نداشتم..اون پرده رازمو تو خودش محو کرده بود..
اشک تو نگاهه جفتمون می جوشید و این جوشش هر لحظه تو چشمای من بیشتر می شد..گرمای اون حرارت از قلب ِ به آتیش کشیده م بود..داشتم می سوختم..یه سوختن همراه با لذت!..تجربه ش سخت بود ولی..احساسش عذابت نمی داد!..

زمزمه کرد: با من اینکارو نکن سوگل..با من..با خودت..با سرنوشتت..در کمال خودخواهی دارم بهت میگم من کسی ام که می تونم کمکت کنم..فقط من سوگل، فقط من نه هیچ کس دیگه!..اگه حتی تو بخوایم من از کنارت ت* نمی خورم..من ولت نمی کنم اینو می فهمی؟..ولت نمی کنــــم!..........

پشتمو بهش کردم..تا سرمو راحت بالا بگیرم و صورت ِ خیس از اشکمو پاک کنم..ولی فایده ای نداشت..این اشکای لعنتی تازه راهه خودشونو پیدا کرده بودن..همون مزاحمای همیشگی..ای کاش بیرون اومدنشون راهی بود برای تسکین قلبم..

پشتم ایستاد..نزدیک به من و درست زیر گوشم نجوا کرد: روتو ازم بر می گردونی؟..من با چشمای بسته هم می تونم اون اشکای مزاحمو رو صورت نازت ببینم..من می دونم تو اون دل کوچیک و درد کشیده ت چه خبره..می دونم چی می خوای سوگل..فقط شده یه ذره آرامش!......

صداش با همون نرمش همیشگی ولی پر بود از بغض..
--منم همونی رو می خوام که تو دنبالشی..ولی من پیداش کردم..می تونم به دستش بیارم اما تو نمی خوای....

شونه هام از فرط گریه می لرزیدن..صورتمو با دستام پوشوندم و گفتم: تو رو خدا دست از سرم بردار....

و بدون اینکه برگردم دویدم سمت پله ها..با اینکه پشت سرمو نمی دیدم ولی صدای پاهاشو می شنیدم..پشت سرم می دوید اما صدام نمی زد..
پله ها رو دوتا یکی بالا رفتم..تا دم اتاق پشت سرم اومد..می دونستم اگر بخواد راحت می تونه جلومو بگیره..
رفتم تو و خواستم درو ببندم ولی سریع پاشو گذاشت لای در و دستشم تکیه داد که نتونم کاری بکنم!..

رمان ببار بارون - قسمت بیست و پنجم

توسط: Admin در 19 آذر 1392
+1

رمان ببار بارون - قسمت بیست و پنجم

 

-- عمه الهی به قربونت بره پسرم، چرا انقدر دیر اومدی؟!..
و صورت آنیل رو با دستاش قاب گرفت و با چشمای خیس از اشکش زل زد تو چشماش و گفت: چی باعث شد دلت به رحم بیاد و به منه پیرزن سر بزنی؟..نمیگی یه عمه ای اینجا داری که چشم به راهه ببینه پسرش کی میاد دیدنش؟....

صداش انقدر غمگین و نگاهش به قدری پر از حسرت بود که منم بغضم گرفت..
این روزا خودمو حساس تر از گذشته می دیدم..اگه الان نسترن پیشم بود می گفت تو هم که همیشه اشکت دم مشکته!..
و واقعا هم همینطور بود..همیشه....
با دیدن کوچکترین صحنه ای که بتونه احساساتمو قلقلک بده بغضم می گرفت و اشکم سرازیر می شد....

آنیل پیشونی پر از چین و چروک عمه ش رو بوسید و زیر لب با صدایی که قبلا شاهدش بودم و می دونستم این لرزش ناشی از چیه زمزمه کرد: قربون عمه ی گلم بشم نریز این اشکا رو ..........
و اشکاش رو نوازشگرانه از روی صورتش پاک کرد و گفت: من که الان اینجام..حالا حالاها هم قصد رفتن ندارم، پس خیالت راحت باشه..خب؟.....

لبخند آرامش بخشی لبای چروکیده ی عمه ش رو از هم باز کرد..
نگاهش سمت من چرخید ..متوجهه اون نگاهه متعجب که شدم با سر انگشتام قطره اشکی رو که گوشه ی چشمم جا خشک کرده بود رو گرفتم..

آنیل به سمتم چرخید و گوشه ی شصتش رو به چشماش کشید..چشماش حسابی سرخ بودند..
به من اشاره کرد و با لبخند گفت: این خانم خانما اسمش سوگل ِ ..یه مدت اینجا مهمونه ماست!..
عمه خانم نگاهه مرددی به من انداخت و گفت: باشه عمه ولی آخه..........

سکوت کرد و آنیل خیلی زود در جواب سکوتش گفت: سوگل خواهرمه....
از این حرفش هر دوی ما با تعجب نگاهش کردیم..ولی شاید درصد تعجب من بیشتر بود چون دقیقا تپش نامتعادل قلبم اینو بهم ثابت می کرد..
گفت خواهرم؟!..
کی؟!..
من؟؟!!..

عمه ش هم حرف دل منو تکرار کرد و با تعجب رو به آنیل گفت: خواهرت؟!..منظورت چیه؟.......
آنیل با همون لبخندی که از نظر من سخت تلاش می کرد تا روی لبهاش نگهش داره سر ت* داد و گفت: بعدا براتون توضیح میدم، الان هردومون حسابی خسته ایم ........
و رو کرد به من و گفت: راستی این خانم ه هم عمه ی منه..اسمش معصومه ست..اسمش واقعا برازنده شه، اینو بدون اغراق میگم....

عمه ش خندید و اروم به شونه ش زد: بسه پسر، انقدرخودشیرینی نکن بعد از این همه وقت اومدی باید حسابی جبران کنی!..
آنیل انگشت اشاره ش رو به پیشونیش زد و سرشو خم کرد..عمه ش خندید و هردومون رو به داخل راهنمایی کرد..

حواسم اصلا سرجاش نبود..فقط اتفاقات پیش روم، که بی شباهت به یک خواب ِ بی پایان نبودن رو می دیدم و به کل تمرکزم و از دست داده بودم..
مرتب جمله ی آنیل تو سرم تکرار می شد..
خواهرم!!!!!!!..
آخه چرا؟!.........

انتظار داشتم مثل یه مهمون باهام رفتار کنن و یکراست به سالن پذیرایی راهنمایی بشم ولی اینطور نشد..
یکی از خدمه ها کنارم ایستاد و عمه خانم گفت که کدوم اتاق رو دراختیارم بذاره..
آنیل رو کنارم ندیدم چرا که به محض ورودمون به عمارت بدون هیچ حرفی ازم جدا شد..

عمه خانم دستشو گذاشت پشتم و گفت: من برم ببینم این پسر کجا غیبش زد..خدمتکار اتاقتو نشونت میده دخترم..فکر کن اینجا هم خونه ی خودته..مبادا احساس غریبی کنی مادر....
به زور یه لبخند نیم بند نشوندم کنج لبام وسرمو زیر انداختم و خیلی اروم تشکر کردم....

گلوم داغون شده بود..داشت آتیش می گرفت..پس کی قسمت میشه یه چیکه اب بخورم؟!....
دستمم دیگه نه خون می اومد و نه می سوخت..ظاهرا همون آب خونشو بند اورده بود چون بعدش محکم با دست روشو فشار دادم و اینجوری خونش کامل بند اومد..
زخمش سطحی بود و انگار اون موقع فقط واسه این ایجاد شد که نتونم با خیال راحت آب بخورم!..
من اگه شانس داشتم که....پووووف....

همونطور که پشت سر خدمتکار بودم، اطراف و هم نگاه می کردم..
داخل عمارت و تزئیناتش هم سبک قدیم بود..و بیشتر از اشیاء عتیقه و شیک استفاده شده بود..بعضیاشون به قدری زیبا بودن که چشم هر بیننده ای رو به خودشون خیره می کردند..

ظاهرا اتاق من طبقه ی بالاست..خدمتکار در یکی از اونها رو که انتهای راهروی باریکی قرار داشت، باز کرد و کنار ایستاد..
لباس فرم نداشت و کاملا معمولی بود..
بدون هیچ حرفی از کنارم رد شد ..
وارد اتاق شدم..درو که بستم نفسمو عمیق و کشیده از سینه بیرون دادم..چشمامو ثانیه ای بستم و باز کردم..و تازه متوجهه اطرافم شدم..
یه اتاق نسبتا بزرگ....با دیوارهای بلند و سفید....یه پنجره ی بزرگ رو به روم با پرده های زرشکی..با روتختی ساده ای که روی تخت دونفره ی چوبی کشیده شده بود ست بودند..
یه میز آرایش کوچیک با فاصله از تخت و دوتا میز عسلی کنار تخت و یک اباژور کوچیک سفید هم روی یکی از اونها قرار داشت..
همه چیز قدیمی ولی ساده ..واقعا برام جالب بود..اتاق در عین بزرگی با وجود همین لوازم ِ ساده و شیک هم واقعا از دید من زیبا بود..

تن خسته م رو روی تخت رها کردم..و تازه اون موقع بود که متوجه ردیف کمدهای دیواریی شدم که توی دیوار ِ مقابلم کار شده بود....و چون رنگش همرنگ دیوارها سفید بود، همون اول نتونستم تشخیص بدم..

تقه ای به در خورد..خودمو جمع وجور کردم و گفتم: بفرمایید..
در باز شد..همون خدمتکار بود، با یه دست لباس توی دستش..
اونها رو گذاشت روی میز و گفت: خانم گفتن می تونید لباساتونو تعویض کنید....توی کمد حوله ی تمیز هم هست..

خواست از در بره بیرون که صداش زدم..
-- بله!.......
-ببخشید..اینجا حموم و دستشوییش کجاست؟..
--داخل همین راهرو دست چپ در سوم....حمام و دستشویی هر دو..
- ممنونم..
--امر دیگه ای ندارید خانم؟!..
-نه..فقط........
منتظر نگام کرد..
یه زن تقریبا 45 یا 46 ساله بود..ظاهر ساده ای داشت و نگاهش به من سرد نبود..برای همین هم در مقابلش خودمو معذب نمی دیدم..

- می دونم باعث زحمتتون میشه ولی..اگر که ممکنه یه لیوان اب می خواستم..
لبخند زد و سرشو ت* داد: بله خانم حتما!..چیز دیگه ای لازم ندارید؟..
متقابلا با لبخند گرمی جوابشو دادم:نه ممنونم..بازم شرمنده!..
-- وظیفمه خانم!..
و از در بیرون رفت..گره ی شالم و شل کردم و به پشت رو تخت افتادم..
حرفا ونگاه های آنیل یک لحظه هم دست از سرم بر نمی داشتن..
اون از موضوعه توی الونک و حرفایی که در مورد گذشته ی عجیب وغریبم می زد..
این از کاراش..
اونم از نسبتمون، که به عمه ش گفت خواهر و برادریم!!..

پیش خودم گفتم اگه میگه من خواهرشم پس حتما از این جهت گفته که اون زن..یعنی همونی که اسمش ریحانه ست و آنیل معتقده مادر منه مادر اونم هست..یعنی همونی که بزرگش کرده..پس بازم برادرناتنیم میشه نه برادر واقعیم..
واااای خــدا دیگه دارم گیج میشم..اگه بابام و بنیامین سر نرسیده بودن آنیل الان همه چیزو برام توضیح داده بود..

2 تا تقه به در خورد..فکر کردم خدمتکاره که برام آب اورده..و انقدر توی فکر بودم اونم با چشمای بسته که تو حالت خماری نا نداشتم بلند شم..
همونجوری اروم گفتم: بفرمایید..

صدای باز و بسته شدن در رو شنیدم..و صدای قدم هاشو که با یه مکث کوتاه به طرفم اومد..به خودم تشر زدم، این چه وضعشه دختر بلند شو بشین واقعا خجالت نمی کشی؟!..اون بزرگتره جای مادرت میشه....
بازم خدا خیرش بده به دادم رسید که یه لیوان اب دستم بده..

همین که خواستم لای پلکامو باز کنم و بشینم، چند قطره آب چکید روی گونه ها و لبهام..
لبای خشکم که حالا کمی خیس شده بودن رو به هم زدم و همزمان چشمامو باز کردم..

از دیدن آنیل با اون لبخند جذابش بالا سرم هول شدم و یه ضرب تو جام نشستم..صدای قهقهه ش بلند شد..
وای خدا..
دستمو محکم روی قلبم گذاشتم که محکم می کوبید و لبه های شالمو به هم رسوندم..
خوبه که هنوز از سرم نیفتاده..

با یه پاش رو تخت زانو زده بود که با این حرکت من کامل نشست کنارم..
هنوز داشت می خندید..
لیوان و گرفت جلوم و گفت: چرا رنگت پرید؟!..

لیوان و از دستش گرفتم و به صورتش اخم کردم..
- این چه کاری بود که کردید؟....

انگشت اشاره ش رو جلوم ت* داد و گفت: آآآ..دیگه قرار نشد باهام رسمی باشی..ناسلامتی من داداشتم..
و به صورتم لبخند زد....
داداشم؟!..
آنیل؟!..
نه نمیشـــه..
چرا وقتی زمزمه ش می کردم دهنم مزه ی تلخی رو به خودش می گرفت؟!یه تلخی زننده!....به نظرم زمزمه ی برادر اونم از جانب آنیل..نه برام شیرین نبود....

آب رو تا نصفه سر کشیدم تا شاید اون تلخی از بین بره!..
سینی ای که روی میز عسلی بود رو برداشت و گذاشت کنارم..درست مابین خودم و خودش....
اینو کی اورده بود؟!..

2 تا بشقاب پلو و 2 تا کاسه خورش قرمه سبزی..با یه ظرف سالاد و یه پارچ آب..همه ش تو یه سینی ِ استیل ِ بزرگ..
با چه زوری اینو تا بالا اورده بود؟!..
و نگاهم همون موقع به طرف بازوهای عضلانیش کشیده شد که توی اون تیشرت سرمه ای خودشونو کاملا جذب و گره خورده نشون می دادن..
کی فرصت کرد لباسشو عوض کنه؟!....

قاشق و داد دستم و گفت: بسم الله....
با تردید زیرچشمی نگاهش می کردم..در حضورش معذب بودم..چطوری می تونم غذا بخورم؟!..با اینکه خیلی گرسنه م بود.....

دید که کاری نمی کنم..کمی نگام کرد..بلند شد وسینی رو برداشت..با تعجب نگاهش می کردم..
نشست روی زمین و سینی رو گذاشت جلوش..به روبه روش اشاره کرد وگفت: بیا اینجا..
واقعا گرسنه م بود..درخواستشو رد نکردم و رو به روش نشستم..قاشق هنوز توی دستم بود..
به بشقابم اشاره کرد..

--حالا که دیگه جات راحت تر شده..پس بخور تا از دهن نیفتاده..
لبخند زدم و سرمو زیر انداختم..یعنی تردیدمو پای اینکه رو تخت راحت نمی تونستم غذامو بخورم گذاشته بود؟!....

--ببین اگه نخوری از ادامه ی اون موضوع هم خبری نیستا..از من گفتن بود حالا خود دانی!..
با تعجب نگاهش کردم..
- کدوم موضوع؟!..
لبخند زد و یه تای ابروشو با شیطنت بالا انداخت: امان از فضولی..بد فشار میاره نه؟!....
لب پایینمو گزیدم و تند گفتم: نه..من.........
اومد تو حرفمو گفت: می دونم، فقط سوال کردی همین!..ولی جواب سوالتم بعد غذا میدم..پس یالا شروع کن.......

به بشقاب خودش نگاه کردم..اونم هنوز به غذاش دست نزده بود..لبخند کمرنگی رو لبام نشست..
لقمه ی اول رو که تو دهنم گذاشتم اونم با رضایت لبخند زد و شروع کرد..
ولی تا وقتی که غذامو تموم کنم یه لحظه هم نگام نکرد..اصلا انگار که اونجا نبودم..
با اشتها ولی در کمال آرامش غذاشو می خورد..از اینکارش یه جورایی خوشم اومد..کاری می کرد که معذب نباشم و بتونم احساس راحتی کنم..
این موضوع رو خوب درک کرده بود و کاملا ماهرانه به یه چیز دیگه ربطش داد و به روم نیاورد!..
--عمه م امشب میره عروسی..ساعت 9 بیا تو حیاط باید با حرف بزنم..
- چه حرفی؟!.
نگام کرد.. لبخندش و همراهه نگاهی از سر آرامش به صورتم پاشید: بیا خودت می فهمی!..
فقط تونستم سرمو ت* بدم..
و از اتاق که بیرون رفت مرتب به این فکر می کردم که چی می خواد بگه؟!..
از طرفی نهایت ِ خواسته م این بود که هر جور شده ادامه ی حرفاشو بشنوم..

« آنیل »

سنگ ریزه ای از کنار باغچه برداشت و با حرص ِ خاصی به نقطه ای نامعلوم پرتاب کرد..
برای صدمین بار به قاب ساعتش نگاه کرد..در دل به حرکت ِ کند ِعقربه ها غر زد..
از ساعت 8 تا به الان توی باغ در حال قدم زدن است و هنوز 5 دقیقه ی دیگر مانده..5 دقیقه ای که گویی 5 سال طول خواهد کشید..

اما برای این چند دقیقه هم دلش تاب نیاورد..قدم برداشت..پشت باغ..پنجره ی اتاق سوگل همان سمت بود..
می دوید....در دل خدا خدا می کرد..شاید شانس اورد و توانست او را ببیند..از پشت پنجره ..حتی سایه ای از او ..همین هم برایش دنیایی بود.........

این دل آرام می گیرد؟..
تپش ها، پر تنش بودند و کوبنده..
همیشه ارزویش را داشت..توی همین لحظه و حالا....
دل توی دلش نبود .. باورش هم برای او سخت بود..نه..حتی غیرممکن..
می ترسید.. ولی حالا این ترس برایش معنایی نداشت..او اینجاست..خیلی دور نیست..همینجا..به فاصله ی یک پنجره..

زمان....این زمان لعنتی چرا قدم های خسته ش را تندتر برنمی داشت؟..
حالش را نمی دید؟..
تاب و توان از دست رفته ش را نمی دید؟....

کمی عقب رفت..سوگل پشت پنجره نبود..
آه کشید..ناخواسته بود..شاید از سر حسرت ....
دستانش را به کمر زد و نگاهش را محو پنجره ی اتاق دختری کرد که حالا با حضورش می توانست دنیایش را کامل کند..همان دنیای از دست رفته ش را..همان روزهای نحس و سرد گذشته ش را..
همه ی انها را به او بازمی گرداند..

همین دختر..
با نگاهش هر چند بارانی، دل بیابان زده ی آنیل را زنده می کرد..
صدایش..که تسکین دهنده ی قلب شکسته ش بود....

لبخند زد..لبخندی از سوزش قلبش..
لبخندی که دردها را آسان می پوشاند..همچون ماسکی پر از تظاهر بر چهره ای پر شده از آرامش..آرامشی که همه چیزش کذب بود و....فقط تظاهر....

گاهی یک لبخند هرچند ساده حرفها دارد برای گفتن..
گاهی حرفها هستند و وجودشان در دل حس می شود ولی زبانی برای بیانشان نیست..
زبان ِ دل قاصر و تنها نگاهه پرمعنا قادر به بیان آن راز ِنهان است....

در خودش و افکارش غرق بود..
از لرزش پرده ها قلبش فرو ریخت..
سوگل پشت پنجره ایستاد..
آنیل را دید....
لبخند زد..
و همان لبخند با آن نگاهه دلنشین کافی بود که قلب آنیل را برای هزارمین بار در هم فرو بریزد..
وجودش پر بود از هیجان..هیجانی شیرین..غیرقابل وصف....
دستانش می لرزید..
احساسات مردانه ش برای اولین بار تنها در مقابل این دختر سرکوب، نشده بود..

از پنجره فاصله گرفت..اتاق در خاموشی فرو رفت....سوگل دیگر انجا نبود..
لب پایینش را به دندان گرفت و نگاهش را به اطراف چرخاند..
زیر لب غرغرکنان در حالی که پنجه های بزرگ و مردانه ش را لا به لای موهایش فرو برده بود زمزمه کرد: د ِ لعنتی 2 دقیقه مثل آدم باش..حالا که رسیدی اینجا، می خوای با دستای خودت فراریش بدی؟......
به پشت گردنش دست کشید..آهی از سر دل ِ حسرت کشیده ش بیرون داد و نجواگرانه تکرار کرد: اون هنوز بهت اعتماد نداره..پس اوضاع رو از اینی که هست بدترش نکن...........

کلافه بود....
اما اذیتش نمی کرد....
مدتهاست که منتظر این لحظه است....و انتظار، برای ان چیزی که ندانسته در مسیر پایانیش قرار بگیری و از مقصد نهایی آگاه نباشی ، چقدر می تواند سخت باشد..

برای کسی که در تب دیدار، روزها سوخته و شبهایش به خاکستر تبدیل شده بود..
تکرار مکررات....واقعا برایش دشوار بود..
کاش........
کاش همه چیز..یک روزی تمام می شد..
« سوگل »

از پله ها پایین رفتم..با چشم دنبالش می گشتم..از پشت پنجره دیده بودم که این بیرونه، پس شاید هنوزم همون اطراف باشه..
خواستم برم پشت باغ ولی کمی جلوتر دیدمش که کنار یه صندلی چوبی، تکیه به درخت ایستاده و داره به آسمون نگاه می کنه..
قدمامو آهسته کردم..نگاهه من هم ناخودآگاه مسیر نگاهه اون رو دنبال کرد..امشب آسمون صاف بود..هیچ وقت از دیدن ستاره ها تو یه همچین شبی سیر نمی شدم..
ای کاش الان هم مثل بچگیام موقعیتشو داشتم که بی دغدغه دراز بکشم رو زمین و زل بزنم به آسمون و به قول نسترن بگردم دنبال همون ستاره ای که عزیزجون می گفت ستاره ی خوش شانسی و بخت و اقباله....
همونی که وقتی بچه بودیم سر می ذاشتیم رو دامن عزیزجون و نگاهمونو محو اون ستاره هایی می کردیم که از ته دل ایمان داشتیم می تونه سرنوشتمون رو بهمون نشون بده..چون عزیزجون گفته بود پس حقیقت داشت....
همیشه دوست داشتم اونی که از همه بزرگ تر و نورانی تره مال من باشه..ولی از روی قسمتی که الان داشتم به چشم می دیدم می شد فهمید که تا چه حد خوش شانس بودم و..هستم!..

آنیل هم ظاهرا محو اون چادره سیاه بود که با وجود نگین های چشمک زن و درخشانش، چشم رو نوازش می کرد....
آروم به طرفش رفتم..هنوز متوجه من نشده بود..دست به سینه سرش رو بالا گرفته بود..
لباساش نظرمو جلب کرده بود....یه بلوز جذب کلاهدار ِ سفید و شلوار ورزشی مشکی که به خاطر عضلانی بودن هیکلش جذبش شده بود..

صدای قدمامو شنید..سرشو پایین اورد.. با دیدنم لبخند زد و از درخت فاصله گرفت..
حس کردم زیر نگاهه مستقیمش دست و پام شروع کردن به لرزیدن!..اون نگاه، عجیب روم سنگینی می کرد..تا حالا این حس رو تجربه نکرده بودم....

کنارش که رسیدم نگاهمو از رو صورتش برداشتم..تو چشماش که اصلا نمی تونستم نگاه کنم..دست و پامو حسابی گم کرده بودم ولی ظاهر ِ اون نشون می داد که کاملا آرومه..
منتظر بودم چیزی بگه تا بتونم سر بحث و باز کنم..ولی فقط همون نگاهه سنگین بود..و این حس مبهم، بهم این اجازه رو نمی داد که سر بلند کنم و حرفایی که تو دلم بود رو راحت به زبون بیارم.....
قبل از اینکه اینطور پر از تشویش باشم و رو به روش بایستم، ذهنم پر بود ازسوال و قصد داشتم تمومش رو ازش بپرسم..ولی حالا....در کمال تعجب می دیدم به همین سرعت از تو ذهنم پاک شدن!..

--بیا اینجا.......
سرمو بلند کردم..به اون صندلی ِ دو نفره ی چوبی اشاره می کرد..به زور تونستم لبخند بزنم و تشکر کنم..نشستم و اون هم آروم و البته با فاصله کنارم نشست..
سکوت عجیبی بینمون بود..اگرم حرفی یا سوالی داشتم توی این موقعیت راهه پرسیدنشون رو نمی دونستم......
کمی به جلو خم شد..دستاشو تو هم گره کرد..از حالت ِ گرفته ی صورتش معلوم بود که حسابی تو فکره!....

سرشو آروم ت* داد و تو همون حالت گفت:حرفای زیادی دارم که می دونم تا چه حد مشتاقی اونا رو بشنوی..ولی قبلش می خوام بدونی یه چیزی واسه م واضحه..اینکه هنوز به من اعتماد نداری..........
سرشو به طرفم چرخوند، ولی نگام نکرد..
-- حرفایی که قبلا بهت زدم و اونایی رو که قراره بشنوی، می خوام که باورشون کنی و حتی یه ذره هم شک به دلت راه ندی که شاید دارم بهت دروغ میگم..می دونم..بهت حق میدم که نتونی به من اعتماد کنی..اما خب.............

مکث کرد..نفسش و فوت کرد بیرون و به صندلی تکیه داد..
دستاشو رو سینه ش گره زد و گفت: من یه غریبه م واسه ت..یکی که غیرمنتظره وارد زندگیت شد و یه دفعه هم احساس صمیمیت کرد....انقدر صمیمی که با حرفاش هر دقیقه بیشتر داره سردرگمت می کنه..........
کامل چرخید سمتم و اینبار زل زد تو چشمام..
با دست به خودش اشاره کرد و ملتمسانه زمزمه کرد: ولی به خداوندی خدا دیگه کاسه ی صبرم لبریز شده بود..این همه مدت فیلم بازی کردم تا باورت بشه که من جز یه غریبه برات هیچی نیستم..سخت بود بشناسمت و ادعا کنم که ازت دورم....

احساس داغی عجیبی بهم دست داده بود..تموم توانمو جمع کردم تو زبونم و با اینکه لرزش خفیفی داشت گفتم:من متوجه ِ حرفات نمیشم..فقط می .........

و اون که انگار از من کم طاقت تر بود اومد میون حرفم و گفت: میگم سوگل..میگم......به تموم سوالات جواب میدم اینو بهت قول دادم..ولی قبلش ازت یه خواهشی دارم..
- چه خواهشی؟!..
بعد از یه مکث کوتاه تو چشمام، نگاهشو از روم برداشت و به حالت اولش برگشت..
نگاهشو اطراف باغ چرخوند و سرشو ت* داد و قاطعانه گفت: بهم اعتماد کن!........

سکوت کردم.. و اون سکوتم رو پای رد کردن درخواستش گذاشت که بعد از چند لحظه لب پایینش رو گزید و نگاهشو به دستاش دوخت که محکم تو هم قلاب شده بودند و من لرزش اون دستا رو به وضوح می دیدم..
منم حالم دست کمی از انیل نداشت..
سرشو چرخوند سمتم و نگام کرد..نگاهش رنگ التماس داشت..
زمزمه کرد: بهم اعتماد کن سوگل!......

نگاهمون تو هم گره خورده بود و انگار هیچ کدوم توان دزدیدن این نگاهه افسارگسیخته رو نداشتیم..قلبم تند می زد..خیلی تند.....صداش همه ی وجودمو پر کرده بود..می ترسیدم که اونم بتونه بشنوه و......!..

گوشی موبایلش زنگ خورد.......و همین صدا یه شوک بود واسه م که با یه لرزش خفیف به خودم بیام و با یه نفس عمیق جفتمون نگاهمون رو بدزدیم..
صورتمو ازش گرفتم ..ولی صداشو می شنیدم..اولش نمی دونستم اونی که پشت خطه کیه ولی با اینکه آنیل رو نمی دیدم کاملا از طرز صحبت کردنش مشخص بود که به زور داره جواب مخاطبش رو میده.......
-- الو..سلام..بد نیستم، تو خوبی؟.....نه چطور مگه؟..به مامان گفته بودم که بهت بگه....گیر نده نازنین گفتم که....آره تنها اومدم....نازنــین!....برمی گردم..گفتم که برمی گردم، کاری نداری؟باید برم....نه..سلام برسون..باشه، فعلا!

پس نازنین یا همون نامزدش بود!..
چطور تونستم فراموش کنم؟!..اون نامزد داشت..مردی که الان کنارم نشسته و من از نگاهش دست و پامو گم می کنم و با شنیدن صداش ریتم نامنظم قلبمو احساس می کنم، نامزد داشت و منه احمق چه بی خیال زل می زنم بهش و انگار نه انگار که..........پوووووف..سوگل آخه تو چت شده؟!..واقعا این تویی؟!..سوگلی که بتونه تو چشمای یه مرد زل بزنه و شهادت از چیزی بده که عالمی ازش دور بوده؟!....

نمی دونم چرا بی دلیل جوش اوردم..دست خودم نبود..واقعا دست خودم نبود..
چه صمیمی اسمشو صدا می زد!....نازنین!..اسم قشنگی هم داشت..
چرا قبلا تا این حد بهش دقیق نشده بودم؟!..
اون دختری که توی شمال هر چی خواست به من و نسترن نسبت داد نامزد آنیل بود!..
اون موقع نسبت بهش چه بی تفاوت بودم و حالا............
من چم شده خدایا؟!..

رمان ببار بارون - قسمت بیست و پنجم

توسط: Admin در 19 آذر 1392
+2

رمان ببار بارون - قسمت بیست و پنجم

 

-- عمه الهی به قربونت بره پسرم، چرا انقدر دیر اومدی؟!..
و صورت آنیل رو با دستاش قاب گرفت و با چشمای خیس از اشکش زل زد تو چشماش و گفت: چی باعث شد دلت به رحم بیاد و به منه پیرزن سر بزنی؟..نمیگی یه عمه ای اینجا داری که چشم به راهه ببینه پسرش کی میاد دیدنش؟....

صداش انقدر غمگین و نگاهش به قدری پر از حسرت بود که منم بغضم گرفت..
این روزا خودمو حساس تر از گذشته می دیدم..اگه الان نسترن پیشم بود می گفت تو هم که همیشه اشکت دم مشکته!..
و واقعا هم همینطور بود..همیشه....
با دیدن کوچکترین صحنه ای که بتونه احساساتمو قلقلک بده بغضم می گرفت و اشکم سرازیر می شد....

آنیل پیشونی پر از چین و چروک عمه ش رو بوسید و زیر لب با صدایی که قبلا شاهدش بودم و می دونستم این لرزش ناشی از چیه زمزمه کرد: قربون عمه ی گلم بشم نریز این اشکا رو ..........
و اشکاش رو نوازشگرانه از روی صورتش پاک کرد و گفت: من که الان اینجام..حالا حالاها هم قصد رفتن ندارم، پس خیالت راحت باشه..خب؟.....

لبخند آرامش بخشی لبای چروکیده ی عمه ش رو از هم باز کرد..
نگاهش سمت من چرخید ..متوجهه اون نگاهه متعجب که شدم با سر انگشتام قطره اشکی رو که گوشه ی چشمم جا خشک کرده بود رو گرفتم..

آنیل به سمتم چرخید و گوشه ی شصتش رو به چشماش کشید..چشماش حسابی سرخ بودند..
به من اشاره کرد و با لبخند گفت: این خانم خانما اسمش سوگل ِ ..یه مدت اینجا مهمونه ماست!..
عمه خانم نگاهه مرددی به من انداخت و گفت: باشه عمه ولی آخه..........

سکوت کرد و آنیل خیلی زود در جواب سکوتش گفت: سوگل خواهرمه....
از این حرفش هر دوی ما با تعجب نگاهش کردیم..ولی شاید درصد تعجب من بیشتر بود چون دقیقا تپش نامتعادل قلبم اینو بهم ثابت می کرد..
گفت خواهرم؟!..
کی؟!..
من؟؟!!..

عمه ش هم حرف دل منو تکرار کرد و با تعجب رو به آنیل گفت: خواهرت؟!..منظورت چیه؟.......
آنیل با همون لبخندی که از نظر من سخت تلاش می کرد تا روی لبهاش نگهش داره سر ت* داد و گفت: بعدا براتون توضیح میدم، الان هردومون حسابی خسته ایم ........
و رو کرد به من و گفت: راستی این خانم ه هم عمه ی منه..اسمش معصومه ست..اسمش واقعا برازنده شه، اینو بدون اغراق میگم....

عمه ش خندید و اروم به شونه ش زد: بسه پسر، انقدرخودشیرینی نکن بعد از این همه وقت اومدی باید حسابی جبران کنی!..
آنیل انگشت اشاره ش رو به پیشونیش زد و سرشو خم کرد..عمه ش خندید و هردومون رو به داخل راهنمایی کرد..

حواسم اصلا سرجاش نبود..فقط اتفاقات پیش روم، که بی شباهت به یک خواب ِ بی پایان نبودن رو می دیدم و به کل تمرکزم و از دست داده بودم..
مرتب جمله ی آنیل تو سرم تکرار می شد..
خواهرم!!!!!!!..
آخه چرا؟!.........

انتظار داشتم مثل یه مهمون باهام رفتار کنن و یکراست به سالن پذیرایی راهنمایی بشم ولی اینطور نشد..
یکی از خدمه ها کنارم ایستاد و عمه خانم گفت که کدوم اتاق رو دراختیارم بذاره..
آنیل رو کنارم ندیدم چرا که به محض ورودمون به عمارت بدون هیچ حرفی ازم جدا شد..

عمه خانم دستشو گذاشت پشتم و گفت: من برم ببینم این پسر کجا غیبش زد..خدمتکار اتاقتو نشونت میده دخترم..فکر کن اینجا هم خونه ی خودته..مبادا احساس غریبی کنی مادر....
به زور یه لبخند نیم بند نشوندم کنج لبام وسرمو زیر انداختم و خیلی اروم تشکر کردم....

گلوم داغون شده بود..داشت آتیش می گرفت..پس کی قسمت میشه یه چیکه اب بخورم؟!....
دستمم دیگه نه خون می اومد و نه می سوخت..ظاهرا همون آب خونشو بند اورده بود چون بعدش محکم با دست روشو فشار دادم و اینجوری خونش کامل بند اومد..
زخمش سطحی بود و انگار اون موقع فقط واسه این ایجاد شد که نتونم با خیال راحت آب بخورم!..
من اگه شانس داشتم که....پووووف....

همونطور که پشت سر خدمتکار بودم، اطراف و هم نگاه می کردم..
داخل عمارت و تزئیناتش هم سبک قدیم بود..و بیشتر از اشیاء عتیقه و شیک استفاده شده بود..بعضیاشون به قدری زیبا بودن که چشم هر بیننده ای رو به خودشون خیره می کردند..

ظاهرا اتاق من طبقه ی بالاست..خدمتکار در یکی از اونها رو که انتهای راهروی باریکی قرار داشت، باز کرد و کنار ایستاد..
لباس فرم نداشت و کاملا معمولی بود..
بدون هیچ حرفی از کنارم رد شد ..
وارد اتاق شدم..درو که بستم نفسمو عمیق و کشیده از سینه بیرون دادم..چشمامو ثانیه ای بستم و باز کردم..و تازه متوجهه اطرافم شدم..
یه اتاق نسبتا بزرگ....با دیوارهای بلند و سفید....یه پنجره ی بزرگ رو به روم با پرده های زرشکی..با روتختی ساده ای که روی تخت دونفره ی چوبی کشیده شده بود ست بودند..
یه میز آرایش کوچیک با فاصله از تخت و دوتا میز عسلی کنار تخت و یک اباژور کوچیک سفید هم روی یکی از اونها قرار داشت..
همه چیز قدیمی ولی ساده ..واقعا برام جالب بود..اتاق در عین بزرگی با وجود همین لوازم ِ ساده و شیک هم واقعا از دید من زیبا بود..

تن خسته م رو روی تخت رها کردم..و تازه اون موقع بود که متوجه ردیف کمدهای دیواریی شدم که توی دیوار ِ مقابلم کار شده بود....و چون رنگش همرنگ دیوارها سفید بود، همون اول نتونستم تشخیص بدم..

تقه ای به در خورد..خودمو جمع وجور کردم و گفتم: بفرمایید..
در باز شد..همون خدمتکار بود، با یه دست لباس توی دستش..
اونها رو گذاشت روی میز و گفت: خانم گفتن می تونید لباساتونو تعویض کنید....توی کمد حوله ی تمیز هم هست..

خواست از در بره بیرون که صداش زدم..
-- بله!.......
-ببخشید..اینجا حموم و دستشوییش کجاست؟..
--داخل همین راهرو دست چپ در سوم....حمام و دستشویی هر دو..
- ممنونم..
--امر دیگه ای ندارید خانم؟!..
-نه..فقط........
منتظر نگام کرد..
یه زن تقریبا 45 یا 46 ساله بود..ظاهر ساده ای داشت و نگاهش به من سرد نبود..برای همین هم در مقابلش خودمو معذب نمی دیدم..

- می دونم باعث زحمتتون میشه ولی..اگر که ممکنه یه لیوان اب می خواستم..
لبخند زد و سرشو ت* داد: بله خانم حتما!..چیز دیگه ای لازم ندارید؟..
متقابلا با لبخند گرمی جوابشو دادم:نه ممنونم..بازم شرمنده!..
-- وظیفمه خانم!..
و از در بیرون رفت..گره ی شالم و شل کردم و به پشت رو تخت افتادم..
حرفا ونگاه های آنیل یک لحظه هم دست از سرم بر نمی داشتن..
اون از موضوعه توی الونک و حرفایی که در مورد گذشته ی عجیب وغریبم می زد..
این از کاراش..
اونم از نسبتمون، که به عمه ش گفت خواهر و برادریم!!..

پیش خودم گفتم اگه میگه من خواهرشم پس حتما از این جهت گفته که اون زن..یعنی همونی که اسمش ریحانه ست و آنیل معتقده مادر منه مادر اونم هست..یعنی همونی که بزرگش کرده..پس بازم برادرناتنیم میشه نه برادر واقعیم..
واااای خــدا دیگه دارم گیج میشم..اگه بابام و بنیامین سر نرسیده بودن آنیل الان همه چیزو برام توضیح داده بود..

2 تا تقه به در خورد..فکر کردم خدمتکاره که برام آب اورده..و انقدر توی فکر بودم اونم با چشمای بسته که تو حالت خماری نا نداشتم بلند شم..
همونجوری اروم گفتم: بفرمایید..

صدای باز و بسته شدن در رو شنیدم..و صدای قدم هاشو که با یه مکث کوتاه به طرفم اومد..به خودم تشر زدم، این چه وضعشه دختر بلند شو بشین واقعا خجالت نمی کشی؟!..اون بزرگتره جای مادرت میشه....
بازم خدا خیرش بده به دادم رسید که یه لیوان اب دستم بده..

همین که خواستم لای پلکامو باز کنم و بشینم، چند قطره آب چکید روی گونه ها و لبهام..
لبای خشکم که حالا کمی خیس شده بودن رو به هم زدم و همزمان چشمامو باز کردم..

از دیدن آنیل با اون لبخند جذابش بالا سرم هول شدم و یه ضرب تو جام نشستم..صدای قهقهه ش بلند شد..
وای خدا..
دستمو محکم روی قلبم گذاشتم که محکم می کوبید و لبه های شالمو به هم رسوندم..
خوبه که هنوز از سرم نیفتاده..

با یه پاش رو تخت زانو زده بود که با این حرکت من کامل نشست کنارم..
هنوز داشت می خندید..
لیوان و گرفت جلوم و گفت: چرا رنگت پرید؟!..

لیوان و از دستش گرفتم و به صورتش اخم کردم..
- این چه کاری بود که کردید؟....

انگشت اشاره ش رو جلوم ت* داد و گفت: آآآ..دیگه قرار نشد باهام رسمی باشی..ناسلامتی من داداشتم..
و به صورتم لبخند زد....
داداشم؟!..
آنیل؟!..
نه نمیشـــه..
چرا وقتی زمزمه ش می کردم دهنم مزه ی تلخی رو به خودش می گرفت؟!یه تلخی زننده!....به نظرم زمزمه ی برادر اونم از جانب آنیل..نه برام شیرین نبود....

آب رو تا نصفه سر کشیدم تا شاید اون تلخی از بین بره!..
سینی ای که روی میز عسلی بود رو برداشت و گذاشت کنارم..درست مابین خودم و خودش....
اینو کی اورده بود؟!..

2 تا بشقاب پلو و 2 تا کاسه خورش قرمه سبزی..با یه ظرف سالاد و یه پارچ آب..همه ش تو یه سینی ِ استیل ِ بزرگ..
با چه زوری اینو تا بالا اورده بود؟!..
و نگاهم همون موقع به طرف بازوهای عضلانیش کشیده شد که توی اون تیشرت سرمه ای خودشونو کاملا جذب و گره خورده نشون می دادن..
کی فرصت کرد لباسشو عوض کنه؟!....

قاشق و داد دستم و گفت: بسم الله....
با تردید زیرچشمی نگاهش می کردم..در حضورش معذب بودم..چطوری می تونم غذا بخورم؟!..با اینکه خیلی گرسنه م بود.....

دید که کاری نمی کنم..کمی نگام کرد..بلند شد وسینی رو برداشت..با تعجب نگاهش می کردم..
نشست روی زمین و سینی رو گذاشت جلوش..به روبه روش اشاره کرد وگفت: بیا اینجا..
واقعا گرسنه م بود..درخواستشو رد نکردم و رو به روش نشستم..قاشق هنوز توی دستم بود..
به بشقابم اشاره کرد..

--حالا که دیگه جات راحت تر شده..پس بخور تا از دهن نیفتاده..
لبخند زدم و سرمو زیر انداختم..یعنی تردیدمو پای اینکه رو تخت راحت نمی تونستم غذامو بخورم گذاشته بود؟!....

--ببین اگه نخوری از ادامه ی اون موضوع هم خبری نیستا..از من گفتن بود حالا خود دانی!..
با تعجب نگاهش کردم..
- کدوم موضوع؟!..
لبخند زد و یه تای ابروشو با شیطنت بالا انداخت: امان از فضولی..بد فشار میاره نه؟!....
لب پایینمو گزیدم و تند گفتم: نه..من.........
اومد تو حرفمو گفت: می دونم، فقط سوال کردی همین!..ولی جواب سوالتم بعد غذا میدم..پس یالا شروع کن.......

به بشقاب خودش نگاه کردم..اونم هنوز به غذاش دست نزده بود..لبخند کمرنگی رو لبام نشست..
لقمه ی اول رو که تو دهنم گذاشتم اونم با رضایت لبخند زد و شروع کرد..
ولی تا وقتی که غذامو تموم کنم یه لحظه هم نگام نکرد..اصلا انگار که اونجا نبودم..
با اشتها ولی در کمال آرامش غذاشو می خورد..از اینکارش یه جورایی خوشم اومد..کاری می کرد که معذب نباشم و بتونم احساس راحتی کنم..
این موضوع رو خوب درک کرده بود و کاملا ماهرانه به یه چیز دیگه ربطش داد و به روم نیاورد!..
--عمه م امشب میره عروسی..ساعت 9 بیا تو حیاط باید با حرف بزنم..
- چه حرفی؟!.
نگام کرد.. لبخندش و همراهه نگاهی از سر آرامش به صورتم پاشید: بیا خودت می فهمی!..
فقط تونستم سرمو ت* بدم..
و از اتاق که بیرون رفت مرتب به این فکر می کردم که چی می خواد بگه؟!..
از طرفی نهایت ِ خواسته م این بود که هر جور شده ادامه ی حرفاشو بشنوم..

« آنیل »

سنگ ریزه ای از کنار باغچه برداشت و با حرص ِ خاصی به نقطه ای نامعلوم پرتاب کرد..
برای صدمین بار به قاب ساعتش نگاه کرد..در دل به حرکت ِ کند ِعقربه ها غر زد..
از ساعت 8 تا به الان توی باغ در حال قدم زدن است و هنوز 5 دقیقه ی دیگر مانده..5 دقیقه ای که گویی 5 سال طول خواهد کشید..

اما برای این چند دقیقه هم دلش تاب نیاورد..قدم برداشت..پشت باغ..پنجره ی اتاق سوگل همان سمت بود..
می دوید....در دل خدا خدا می کرد..شاید شانس اورد و توانست او را ببیند..از پشت پنجره ..حتی سایه ای از او ..همین هم برایش دنیایی بود.........

این دل آرام می گیرد؟..
تپش ها، پر تنش بودند و کوبنده..
همیشه ارزویش را داشت..توی همین لحظه و حالا....
دل توی دلش نبود .. باورش هم برای او سخت بود..نه..حتی غیرممکن..
می ترسید.. ولی حالا این ترس برایش معنایی نداشت..او اینجاست..خیلی دور نیست..همینجا..به فاصله ی یک پنجره..

زمان....این زمان لعنتی چرا قدم های خسته ش را تندتر برنمی داشت؟..
حالش را نمی دید؟..
تاب و توان از دست رفته ش را نمی دید؟....

کمی عقب رفت..سوگل پشت پنجره نبود..
آه کشید..ناخواسته بود..شاید از سر حسرت ....
دستانش را به کمر زد و نگاهش را محو پنجره ی اتاق دختری کرد که حالا با حضورش می توانست دنیایش را کامل کند..همان دنیای از دست رفته ش را..همان روزهای نحس و سرد گذشته ش را..
همه ی انها را به او بازمی گرداند..

همین دختر..
با نگاهش هر چند بارانی، دل بیابان زده ی آنیل را زنده می کرد..
صدایش..که تسکین دهنده ی قلب شکسته ش بود....

لبخند زد..لبخندی از سوزش قلبش..
لبخندی که دردها را آسان می پوشاند..همچون ماسکی پر از تظاهر بر چهره ای پر شده از آرامش..آرامشی که همه چیزش کذب بود و....فقط تظاهر....

گاهی یک لبخند هرچند ساده حرفها دارد برای گفتن..
گاهی حرفها هستند و وجودشان در دل حس می شود ولی زبانی برای بیانشان نیست..
زبان ِ دل قاصر و تنها نگاهه پرمعنا قادر به بیان آن راز ِنهان است....

در خودش و افکارش غرق بود..
از لرزش پرده ها قلبش فرو ریخت..
سوگل پشت پنجره ایستاد..
آنیل را دید....
لبخند زد..
و همان لبخند با آن نگاهه دلنشین کافی بود که قلب آنیل را برای هزارمین بار در هم فرو بریزد..
وجودش پر بود از هیجان..هیجانی شیرین..غیرقابل وصف....
دستانش می لرزید..
احساسات مردانه ش برای اولین بار تنها در مقابل این دختر سرکوب، نشده بود..

از پنجره فاصله گرفت..اتاق در خاموشی فرو رفت....سوگل دیگر انجا نبود..
لب پایینش را به دندان گرفت و نگاهش را به اطراف چرخاند..
زیر لب غرغرکنان در حالی که پنجه های بزرگ و مردانه ش را لا به لای موهایش فرو برده بود زمزمه کرد: د ِ لعنتی 2 دقیقه مثل آدم باش..حالا که رسیدی اینجا، می خوای با دستای خودت فراریش بدی؟......
به پشت گردنش دست کشید..آهی از سر دل ِ حسرت کشیده ش بیرون داد و نجواگرانه تکرار کرد: اون هنوز بهت اعتماد نداره..پس اوضاع رو از اینی که هست بدترش نکن...........

کلافه بود....
اما اذیتش نمی کرد....
مدتهاست که منتظر این لحظه است....و انتظار، برای ان چیزی که ندانسته در مسیر پایانیش قرار بگیری و از مقصد نهایی آگاه نباشی ، چقدر می تواند سخت باشد..

برای کسی که در تب دیدار، روزها سوخته و شبهایش به خاکستر تبدیل شده بود..
تکرار مکررات....واقعا برایش دشوار بود..
کاش........
کاش همه چیز..یک روزی تمام می شد..
« سوگل »

از پله ها پایین رفتم..با چشم دنبالش می گشتم..از پشت پنجره دیده بودم که این بیرونه، پس شاید هنوزم همون اطراف باشه..
خواستم برم پشت باغ ولی کمی جلوتر دیدمش که کنار یه صندلی چوبی، تکیه به درخت ایستاده و داره به آسمون نگاه می کنه..
قدمامو آهسته کردم..نگاهه من هم ناخودآگاه مسیر نگاهه اون رو دنبال کرد..امشب آسمون صاف بود..هیچ وقت از دیدن ستاره ها تو یه همچین شبی سیر نمی شدم..
ای کاش الان هم مثل بچگیام موقعیتشو داشتم که بی دغدغه دراز بکشم رو زمین و زل بزنم به آسمون و به قول نسترن بگردم دنبال همون ستاره ای که عزیزجون می گفت ستاره ی خوش شانسی و بخت و اقباله....
همونی که وقتی بچه بودیم سر می ذاشتیم رو دامن عزیزجون و نگاهمونو محو اون ستاره هایی می کردیم که از ته دل ایمان داشتیم می تونه سرنوشتمون رو بهمون نشون بده..چون عزیزجون گفته بود پس حقیقت داشت....
همیشه دوست داشتم اونی که از همه بزرگ تر و نورانی تره مال من باشه..ولی از روی قسمتی که الان داشتم به چشم می دیدم می شد فهمید که تا چه حد خوش شانس بودم و..هستم!..

آنیل هم ظاهرا محو اون چادره سیاه بود که با وجود نگین های چشمک زن و درخشانش، چشم رو نوازش می کرد....
آروم به طرفش رفتم..هنوز متوجه من نشده بود..دست به سینه سرش رو بالا گرفته بود..
لباساش نظرمو جلب کرده بود....یه بلوز جذب کلاهدار ِ سفید و شلوار ورزشی مشکی که به خاطر عضلانی بودن هیکلش جذبش شده بود..

صدای قدمامو شنید..سرشو پایین اورد.. با دیدنم لبخند زد و از درخت فاصله گرفت..
حس کردم زیر نگاهه مستقیمش دست و پام شروع کردن به لرزیدن!..اون نگاه، عجیب روم سنگینی می کرد..تا حالا این حس رو تجربه نکرده بودم....

کنارش که رسیدم نگاهمو از رو صورتش برداشتم..تو چشماش که اصلا نمی تونستم نگاه کنم..دست و پامو حسابی گم کرده بودم ولی ظاهر ِ اون نشون می داد که کاملا آرومه..
منتظر بودم چیزی بگه تا بتونم سر بحث و باز کنم..ولی فقط همون نگاهه سنگین بود..و این حس مبهم، بهم این اجازه رو نمی داد که سر بلند کنم و حرفایی که تو دلم بود رو راحت به زبون بیارم.....
قبل از اینکه اینطور پر از تشویش باشم و رو به روش بایستم، ذهنم پر بود ازسوال و قصد داشتم تمومش رو ازش بپرسم..ولی حالا....در کمال تعجب می دیدم به همین سرعت از تو ذهنم پاک شدن!..

--بیا اینجا.......
سرمو بلند کردم..به اون صندلی ِ دو نفره ی چوبی اشاره می کرد..به زور تونستم لبخند بزنم و تشکر کنم..نشستم و اون هم آروم و البته با فاصله کنارم نشست..
سکوت عجیبی بینمون بود..اگرم حرفی یا سوالی داشتم توی این موقعیت راهه پرسیدنشون رو نمی دونستم......
کمی به جلو خم شد..دستاشو تو هم گره کرد..از حالت ِ گرفته ی صورتش معلوم بود که حسابی تو فکره!....

سرشو آروم ت* داد و تو همون حالت گفت:حرفای زیادی دارم که می دونم تا چه حد مشتاقی اونا رو بشنوی..ولی قبلش می خوام بدونی یه چیزی واسه م واضحه..اینکه هنوز به من اعتماد نداری..........
سرشو به طرفم چرخوند، ولی نگام نکرد..
-- حرفایی که قبلا بهت زدم و اونایی رو که قراره بشنوی، می خوام که باورشون کنی و حتی یه ذره هم شک به دلت راه ندی که شاید دارم بهت دروغ میگم..می دونم..بهت حق میدم که نتونی به من اعتماد کنی..اما خب.............

مکث کرد..نفسش و فوت کرد بیرون و به صندلی تکیه داد..
دستاشو رو سینه ش گره زد و گفت: من یه غریبه م واسه ت..یکی که غیرمنتظره وارد زندگیت شد و یه دفعه هم احساس صمیمیت کرد....انقدر صمیمی که با حرفاش هر دقیقه بیشتر داره سردرگمت می کنه..........
کامل چرخید سمتم و اینبار زل زد تو چشمام..
با دست به خودش اشاره کرد و ملتمسانه زمزمه کرد: ولی به خداوندی خدا دیگه کاسه ی صبرم لبریز شده بود..این همه مدت فیلم بازی کردم تا باورت بشه که من جز یه غریبه برات هیچی نیستم..سخت بود بشناسمت و ادعا کنم که ازت دورم....

احساس داغی عجیبی بهم دست داده بود..تموم توانمو جمع کردم تو زبونم و با اینکه لرزش خفیفی داشت گفتم:من متوجه ِ حرفات نمیشم..فقط می .........

و اون که انگار از من کم طاقت تر بود اومد میون حرفم و گفت: میگم سوگل..میگم......به تموم سوالات جواب میدم اینو بهت قول دادم..ولی قبلش ازت یه خواهشی دارم..
- چه خواهشی؟!..
بعد از یه مکث کوتاه تو چشمام، نگاهشو از روم برداشت و به حالت اولش برگشت..
نگاهشو اطراف باغ چرخوند و سرشو ت* داد و قاطعانه گفت: بهم اعتماد کن!........

سکوت کردم.. و اون سکوتم رو پای رد کردن درخواستش گذاشت که بعد از چند لحظه لب پایینش رو گزید و نگاهشو به دستاش دوخت که محکم تو هم قلاب شده بودند و من لرزش اون دستا رو به وضوح می دیدم..
منم حالم دست کمی از انیل نداشت..
سرشو چرخوند سمتم و نگام کرد..نگاهش رنگ التماس داشت..
زمزمه کرد: بهم اعتماد کن سوگل!......

نگاهمون تو هم گره خورده بود و انگار هیچ کدوم توان دزدیدن این نگاهه افسارگسیخته رو نداشتیم..قلبم تند می زد..خیلی تند.....صداش همه ی وجودمو پر کرده بود..می ترسیدم که اونم بتونه بشنوه و......!..

گوشی موبایلش زنگ خورد.......و همین صدا یه شوک بود واسه م که با یه لرزش خفیف به خودم بیام و با یه نفس عمیق جفتمون نگاهمون رو بدزدیم..
صورتمو ازش گرفتم ..ولی صداشو می شنیدم..اولش نمی دونستم اونی که پشت خطه کیه ولی با اینکه آنیل رو نمی دیدم کاملا از طرز صحبت کردنش مشخص بود که به زور داره جواب مخاطبش رو میده.......
-- الو..سلام..بد نیستم، تو خوبی؟.....نه چطور مگه؟..به مامان گفته بودم که بهت بگه....گیر نده نازنین گفتم که....آره تنها اومدم....نازنــین!....برمی گردم..گفتم که برمی گردم، کاری نداری؟باید برم....نه..سلام برسون..باشه، فعلا!

پس نازنین یا همون نامزدش بود!..
چطور تونستم فراموش کنم؟!..اون نامزد داشت..مردی که الان کنارم نشسته و من از نگاهش دست و پامو گم می کنم و با شنیدن صداش ریتم نامنظم قلبمو احساس می کنم، نامزد داشت و منه احمق چه بی خیال زل می زنم بهش و انگار نه انگار که..........پوووووف..سوگل آخه تو چت شده؟!..واقعا این تویی؟!..سوگلی که بتونه تو چشمای یه مرد زل بزنه و شهادت از چیزی بده که عالمی ازش دور بوده؟!....

نمی دونم چرا بی دلیل جوش اوردم..دست خودم نبود..واقعا دست خودم نبود..
چه صمیمی اسمشو صدا می زد!....نازنین!..اسم قشنگی هم داشت..
چرا قبلا تا این حد بهش دقیق نشده بودم؟!..
اون دختری که توی شمال هر چی خواست به من و نسترن نسبت داد نامزد آنیل بود!..
اون موقع نسبت بهش چه بی تفاوت بودم و حالا............
من چم شده خدایا؟!..

قبلی بعدی
بالا