صفحه خانگی|افزودن به علاقه مندی ها
 

 
» » رمان آقای مغرور خانم لجباز
تبلیغات
نحوه نمایش مطالب: تاریخ | امتیاز | بازدیدها | نظرات | الفبایی

رمان آقای مغرور ، خانم لجباز - قسمت آخر

توسط: Admin در 3 مرداد 1392
+19

برای این که بتوانید این رمان را از قسمت اول مطالعه کنید در قسمت نحوه نمایش مطلب روی "تاریخ" کلیک کنید .

 

رمان آقای مغرور ، خانم لجباز - قسمت آخر

 

با تموم شدن آهنگ سورن خیلی کوتاه لب هاش رو روی لبهام گذاشت و آروم و عاشقونه بوسیدشون.همه دست زدن و من گونه هام از شرم رنگ گرفت.
عرشیا:با دو نفره میونه تون چطوره؟
بدون این که منتظر جواب ما بشه به گروه موسیقی چشمک زد و اونا هم یه آهنگ آروم گذاشتن. این رو خیلی خوب با سورن تمرین کرده بودم.به خاطر همین فقط نه ایستادم تو بغلش و ت* بخورم.
بدعادت کردی چشم هامو ازاون وقتی که اینجایی
تو و آرامش چشم با این لبخند رویایی
همه حرف ها همه شعر ها بی تو تصویری از دردن
چشمات معیار زیبایی رو تو قلبم عوض کردن
کسی مثل من عاشق به احساس تو مومن نیست
می خوام افسانه شم با تو می دونم غیر ممکن نیست
تو رو از وقتی که دیدم،چشم هامو رو همه بستم
همه عالم می دونن که به چشم های تو وابستم
دیگه قلبم با آهنگ نفس های تو مانوسه
تو که می خندی انگاری من وخوشبختی می بوسه
بد عادت کردی چشم هامو ته این قصه پیدا نیست
تو اینقدر خوبی که جز تو به چشمم هیچ چیزی زیبا نیست
واسه تو من کمم آره،تو حقت بیشتر از این هاست
ولی زیبایی مهتاب توی نگاه شب پیداست
آره تو از چشم هام خوندی چقدر از دلهره خستم
اگر آرامشی دارم اون و مدیون تو هستم.
دیگه قلبم با آهنگ نفس های تو مانوسه
تو که می خندی انگاری من و خوشبختی می بوسه
بدعادت کردم چشم هامو ته این قصه پیدا نیست
تو اینقدر خوبی که جز تو هیچی به چشم هام زیبا نیست
هر دو ماهرانه یدیم و با بوسه ی سورن روی گردنم تموم شد.
همه مهمون ها می اومدن و بهمون تبریک می گفتن و آرزوی خوشبختی می کردن.جمعیت رفته رفته کم می شد.
بابا دستم رو تو دستای سورن گذاشت و گفت:ارزشمندترین جواهر زندگیم تو دستای توهه.مراقبش باش.هر دوتون مراقب هم باشید.امیدوارم هیچوقت تو زندگیتون غم نبینید.بعد هر دومون رو بوسید و بغل کرد.
بعد نوبت پدرجون شد پیشونی من و صورت سورن رو بوسید و یه کلید داد دستمون.
پدرجون:این کلید خونه ای که بعد از این که درس و کارتون تو شیراز تموم شد باید توش زندگی کنید.امیدوارم ازم بپذیرید.
عسل:اما پدرجون سورن باید پیش شما باشه
سروش:من دوترم دیگه درسم تموم می شه.شما هم که درستون تموم شد برگردید تهران من می رم سوییت سورن تو شیراز
پدرجون:من به پدر و مادرت قول دادم دخترشون رو ازشون دور نکنم.بعد یه سال برمی گردید تهران.
لبخندی به روشون زدم و تشکر کردم.بعد مامان و مادرجون رو بغل کردیم.تو چشم های غزل اشک جمع شده بود.
عسل:گریه نکن دیگه.خوبه دیگه تنها هم نیستی متین هست.قربونت برم.
محکم بغلم کرد.
متین:خانومی گریه نکن دیگه.باید خوشحال باشی که سر سورن خورده به سنگ اومده خواهر لجبازت رو گرفته
سورن:هوی به خانوم من حرف زدی نزدی ها
متین صداش رو کلفت کرد وگفت:غزل دیگه حق نداری خونه خواهرت بری مردک باجناق واسه من صدا می بره بالا
بعد هم با خنده سورن رو بغل کرد و چندتا زد پشتش.
متین:خوشبخت شید مراقب هم باشید ها.من طرف هر دوتونم هم عسل خواهر منه هم سورن داداشمه.همدیگه رو اذیت کردید با من طرفید.
سروش و عرشیا اومدن جلو.
عرشیا:آخی خواهری من چه بزرگ شده.چقدر ماه شدی امشب.اقا قدر خواهرم رو بدونی ها.همچین عروسی نصیب هر کسی نمی شه.
بعد اروم پیشونیم رو بوسید و با سورن دست داد. سروش هم سورن رو بوسید و با من دست داد.
سروش:امیدوارم هیچکدومتون دیگه کارتون به من نیافته.من واقعا می فهمم چی کشیدید.مخصوصا تو زن داداش.سورن قدر فرشته ی نازت و بدون.زن داداش داداش من یدونه ست ها لنگه نداره
عسل:می دونم.
با خنده سوار ماشین شدیم و برای همه دست ت* دادیم.
سورن یه لب اروم و کوتاه ازم گرفت و گفت:بریم؟
عسل:بریم
قرار بود به اصرار مامان بریم خونه ی اونا امشب و فردا بریم شیراز خونه ی خودمون.اما من و آقامون تصمیم گرفتیم شبونه حرکت کنیم و اولین روز زندگیمون تو خونه خودمون باشیم.
مهمون ها رو دور زدیم که گوشی سورن زنگ خورد.
- الو؟بله؟
- ماتصمیم گرفتیم اولین روز تو خونه خودمون باشیم.به بابایینا هم بگو نگران نباشن ما داریم می ریم خونه امون
و بعد باخنده قطع کرد.خستگی بینمون جایی نداشت.تمام طول راه از زندگی و آینده امون گفتیم.ساعت 7 صبح بود که به خونه امون رسیدیم.
سورن:شرمنده!
با تعجب نگاهش کردم و گفتم:وا؟واسه چی؟
سورن چشمکی زد و با شیطنت در حالی که در آپارتمانمون رو باز می کرد گفت:واسه این که شب عروسی نداشتی
عسل:ســـورن!
سورن در رو باز کرد و گفت:جان سورن.بفرمایید تو خانوم خونه ی من!به زندگیم خوش اومدی یکی یک دونه ی من
چشم هام رو بستم و یه نفس عمیق کشیدم.بوی عشق رو احساس می کردم.این همون خونه ای که یه روزی آرزو داشتم با سورن داخلش زندگی کنم.
حالا من در کنار سورن زیر یه سقف!چشم گردوندم دور تا دور خونه!خونه سورن وسابل داشت اما دوست داشت خونه امون با سلیقه من باشه.وسایل قدیمیش رو فروخت و همه چیز رو دوباره گرفتیم.
سالن خونه کاملا سفید و مشکی بود.مبل های چرمی سفید و مشکی.میزهای شیشه ای مشکی.فرش سفید ومشکی فانتزی که سرامیک های صدفی کف سالن رو می پوشوند.
لوستر های سفید و مشکی گلدون های مشکی که پراز گل های رز قرمز بود.
سورن از پشت دست هاش رو دور کمرم حلقه کرد و چونه اش رو گذاشت روی شونه ام و گفت:داره کم کم حسودیم می شه ها به این خونه!بابا یه نگاه به ما بنداز سرکار خانوم!
سرم رو برگردوندم سمتش.سرش رو یکم از روی شونه ام بلند کرد.لبای خوشفرمش بدجوری بهم چشمک می زد.نگاهم رو روی لب ها و چشم هاش می چرخوندم.
گرمی لب هاش روی لب هام خستگی رو از تنم بیرون می برد.
بعد از این که عاشقونه لب های هم رو بوسیدیم یه دستش رو انداخت زیرزانوهام یه دستش هم زیرگردنم.بغلم کرد.
عسل:وای سورن میاندازیم.
سورن اروم گلوم رو بوسید.
سورن:خب خانومم!چه کنیم؟صبحونه بخوریم؟بخوابیم؟بریم حموم؟
ابروهام و انداختم بالا و گفتم:اون آخریه دیگه چی بود؟
سورن با شیطنت نگاهم کرد وگفت:منظورت اینه که دوباره تکرارش کنم؟
منم پررو پررو نگاهش کردم و گفتم:نه لازم نیست!همون یه بار کفایت می کنه.خب گشنه ام نیست بیشتر خسته ام.
سورن:ای به چشم.
همون جور که من و بغل کرده بود رفتیم توی اتاق خواب.فوق العاده بود.تخت مشکی و سفیدمون که بالاش طرح های داشت که دورش لامپ های آبی بود و می درخشید.با جاهای دکوری .رو تختی صدفی ونقره ای م که عاشقش شده بودم.تمام سرویس چوبم مشکی بود با رگه های سفید.لوستر های قرمز نور قرمز ی به اتاق داده بود.فرش فانتزی وسط اتاق هم ترکیبی از رنگ های قرمز و سفید و مشکی بود.
یه تابلوی از گل های رز قرمز هم درست رو به روی تختمون بود.گلدون های گل رز بهم چشمک می زدن.میز آرایشم که پراز لوازم آرایشی بود که با سلیقه روشون چیده شده بودن.
سورن آروم من و روی تخت گذاشت.اون لباس عروس الان یکم اذیتم می کرد.از دیشب تواین لباسم.دلم یه دوش آب گرم می خواست.دعا دعا می کردم سورن الان نخواد شیطونی کنه.
سورن کنارم روی تخت نشست.بلند شدم و کنارش نشستم ومظلوم نگاهش کردم.فکر کنم از چشمام خونده که چی می خوام واسه همین زد روی بینیم و گفت:باشه قیافه ات رو اونجوری نکن عروسکم.فقط همین یبار می ذارم ازدستم در بری ها...
با لبخند نگاهش کردم که اومد پپشت سرم نشست و زیپ لباس عروسم رو کشید پایین.
کمکم کرد که لباس رو دربیارم.سریع پریدم و حوله و لباسم رو برداشتم و پریدم تو حموم.
سورن:خیلی نامردی عسل!
عسل:زود میام عشقم.
اخیش آب گرم حسابی سرحالم آورد.از حموم رفتم بیرون آخی بچم با همون لباساش دراز کشیده چشم هاش رو بسته من فدای ابهتت بشم الهی.
حوله قرمزم رو تنم کرده بودم.با دیدن من نشست و گفت:خوش گذشت تنهایی؟
نیشخندی زدم و گفتم:جای شما خالی!
نشستم پشت میز آرایشم و سشوار رو روشن کردم.سورن هم حوله اش رو برداشت و رفت تو حموم.دوباره در رو باز کرد و از لای در سرش رو آورد بیرون و با شیطنت گفت:آماده شو تا بیام
عسل:سورن
سورن:سورن بی سورن.شب عروسیمون که پرید روزش نپره دیگه
با خنده سری ت* دادم و سرم رو انداختم پایین.چشمکی زد و رفت تو.قلبم تند تند می زد.استرس گرفته بودم.خب چیه؟موقعیت حساسه دیگه
-به جای این فکر ها برو خودت رو کن شوهرت الان میاد.بدو
-اوا وجدان جون کجا بودی؟خیلی وقته خبری ازت نبودها؟دلم برات تنگ شده بود.
-قربونت برم همین دور وبرا بودم.برو دیگه شوهرت اومدها.
رفتم سراغ کشوم.یه لباس خواب قرمز رو که حریر بود و پارچه اش برق می زد رو تنم کردم موهام رو با سشوار صاف کردم و نیمه خشک رهاشون کردم دورم.یکم آرایش کردم.چشم هام رو مداد کشیدم و در آخر رژلب قرمز رو زدم.خب سورن گفته بود دیگه نزنمش اما نه گفته بود جلوی خودشم نزنم که!!!
عطر مورد علاقه ام رو رو خودم و گردنم خالی کردم.نفس عمیقی کشیدم به خودم تو آینه یه لبخند پسرکش زدم.جون چه جیگری بودم خودم خبر نداشتم.
اروم رفتم روی تخت پشت به در حموم خوابیدم و پتو رو تا گردنم بالا کشیدم.
سورن اومد بیرون.نگاهش نکردم حتی ت* هم نخوردم.
بیچاره حالش گرفته شد.سورن:تو که خوابیدی نامرد!
با ناراحتی نشست و موهاش رو خشک کرد و یه رکابی سفید و شلوارک سفید مردونه که کنارش خط های مشکی داشت رو پوشید.زیر زیرکی نگاهش کردم آخ قربونش برم چه شده بود.
اومد کنارم دراز کشید و با لب های برچیده شده گونه ام رو بوسید و تا خواست بخوابه برگشتم سمتش.
شیطون خندید و من و تو بغلش گرفت:اِ؟پس اینجوری هاس می خوای من و اذیت کنی دیگه؟
نگاهم رو قفل کردم تو نگاهش و سرخوش خندیدم.
لب هاش روی لب هام فرود اومد.دستم رو فرو کردم تو موهاش و عاشقونه لب هاش رو بوسیدم.من و کشید تو آغوش پراز عشقش و من برای اولین بار لذت یه آغوش پاک و شیطون رو تو زندگیم داشتم احساس می کردم.
گرمای بدنش دیوونه ام می کرد.لب هاش تند و ریز روی گردنم فرود می اومد.طعم شیرین عشق رو با تمام وجود لا به لای بوسه هامون می چشیدم و چقدر این طعم برام عالی و بکر بود!
با بوسه آرومی که روی پیشونیم نشست آروم چشم هام رو با درد باز کردم.
سورن با استرس گفت:بمیرم خیلی درد داری؟پاشو ببرمت دکتر خانومم
لبخند پر دردی زدم و سرم رو تو سینه اش فرو کردم و گفتم:مهم نیست یه قرص بخورم بهتر می شم.
سورن موهام رو از روی پیشونیم کنار زد و اروم صورتم رو بوسید.و آروم دم گوشم گفت:خانوم شدنت مبارک عزیزدلم
لبم رو گاز گرفتم و تو چشم هاش خیره شدم.چشم هاش حسابی برق می زد.برق شیطنت!اروم کنار لبم رو بوسید.
سورن:قربونت برم الهی.پاشو برو یه دوش بگیرم گلم.ساعت 2 من زنگ می زنم ناهار سفارش می دم.شرمنده که آوردمت اینجا...کسی نبود برات کاچی درست کنه.البته رفتم از صبح به زور و زحمت پیدا کردما...مگه آخه دارن هر جا رفتم یه جوری نگام کردن...
عسل:خب عزیزم مجبور نبودی که...
سورن موهام رو کنار زد وگفت:دیگه چی!همینم مونده خانومم چیزی تو دلش بمونه.
با لبخند سر ت* دادم وگفتم:ممنون
سورن:من باید ممنون باشم ازت
عسل:چرا؟
سورن:واسه این عشق خوبی که بهم دادی.واسه این حس قشنگی که الان دارم مدیونم بهت عروسک نازم
لبخندی زدم.چشم هاش رو آروم بست وگفت:برو که دارم کم کم وسوسه می شم بخورمت.
اخم جذابی کردم و گفتم:بلا.من که رفتم خواستم یکم تند قدم بردارم که صورتم از درد جمع شد.سورن با استرس اومد سمتم که دستم رو به نشونه ی ایستادن نگه داشتم وگفتم:خوبم می گم تو هم زیادی ترسویی ها
سورن اخم ساختگی کرد وگفت:اذیت نکن دیگه می ترسم خب چیزیت بشه نفسم.
از ذوق لبخندی زدم و آروم سرم رو ت* دادم و رفتم سمت حموم.
*****
عسل:سورن اون بادکنک هارو یکم پایین تر بزن.آهان آهان بهتر شد.
سورن:خوب شد؟بابا ناسلامتی تولدمه ها اینقدر از من کار نکش
عسل:دوتا بادکنکه دیگه چی می شه مگه بزنیشون حالا آقا؟
سورن نگاهی به بادکنک ها کرد و از چهارپایه اومد پایین و با لبای برچیده گفت:مگه بچه ام عسل برام تولد گرفتی؟یه نگاه به من بکن.دارم می رم تو 33 سالگی...الان باید برای بچه ام تولد بگیرم نگاه کن تو رو خدا
آروم لپش رو بوسیدم و درحالی که شیرینی ها رو می ذاشتم روی میز گفتم:چی می شه مگه برای عشقم تولد بگیرم؟تو ازهر بچه ای برای من بچه تری!
سورن:آخه این همه مهمون دعوت کردی
عسل:دوست دارم اولین تولدت رو که کنار منی فوق العاده برگذار کنم این اشکالی داره؟
سورن خودش رو پرت کرد روی مبل و یه سیب برداشت و مشغول گاز زدن شد و گفت:نه کجاش بده؟خیلی هم خوبه
عسل:آ قربون پسر خوب.برو لباست رو عوض کن الان مهمون ها سر می رسن
سورن اروم گونه ام رو بوسید
-چشم.رفتم سرکار خانوم.
با لبخند نگاهش کردم که رفت توی اتاق.امروز 24 خرداد بود تولد سورن.1 ماه از عروسیمون می گذشت.کنارش خوشبخت بودم.هر دو عاشق هم بودیم درسته بعضی اوقات با هم لج و لجبازی می کردیم ولی همون هاشم به دل می نشست.
امروز همه رو دعوت کرده بودم.حتی مامان و بابا و غزل و متین رو.قرار بود با هواپیما بیان و یکی دو روز بمونن.رفتم تو آشپزخونه و در قابلمه رو برداشتم.اوم چه بوی غذایی.واسه شام قورمه سبزی درست کرده بودم با سالاد شیرازی و ماست و ترشی.دلم می خواست هر چقدرهم که کم باشه کارخودم باشه و از بیرون سفارش غذا ندم.همه چی آماده بود.ساعت7 غروب بود و مهمون ها الان می اومدن.لباسم رو عوض کرده بودم.رفتم جلوی آینه.یه نگاه به خودم انداختم.
یه لباس بلند سورمه ای با آستین های بلند.پرهای مشکی لباسم و اون پولک دوزی های پایین لباسم و آستین هام خیلی قشنگ بود.موهام رو بالای سرم جمع کرده بودم و کج ریخته بودم جلوی پیشونیم.هنوزم حاضر نبودم موهام رو رنگ کنم چون عاشق رنگ مشکی شون بودم وهستم.سورن هم می گفت رنگ طبیعی موهای خودت قشنگ تره.
آرایش شب آبی سورمه ای با رژلب صورتی براقم خیلی به صورتم و چشم های طوسی وحشیم می اومد.
سورن:چه طور شدم
برگشتم طرفش.بدون شک تو اون کت و شلوار سرمه ای با پیرهن آبی آسمانی فوق العاده شده بود.
به طرفش رفتم و دستش رو گرفتم. و رو پنجه هام ایستادم و اروم لب هاش رو بوسیدم.
عسل:فوق العاده شدی...معرکه ای
دست هاش رو دور کمرم حلقه کرد و اروم گونه ام رو بوسید.
سورن:تو هم محشر شدی خانومم
درهمین حین زنگ در به صدا در اومد.سریع از سورن جدا شدم و گفتم:مثل این که اومدن.من در رو باز می کنم.
شال سورمه ایم رو سرم کردم و رفتم سمت در.
با دیدن بچه های آگاهی(آتنا و مهسا و محسن و کامروا) بهشون خوش آمد گفتم و تعارف کردم که بیان تو.
از وقتی ازدواج کرده بودیم سورن هم اخلاقش تو اداره بهتر شده بود هم با بچه ها جورتر شده بودیم.مهمون های بعدی عرشیا و کسری و سام و کیارش و نامزدش سحر بودن.سحر دختر تو دل برویی بود که با چند بار دیدنش خوب خودش رو تو دلم جا کرده بود و خیلی دوست داشتنی بود.بعد هم مادرجون و پدرجون اومدن.سروش هنوز تهران بود و به خاطر درسش نمی تونست که بیاد واسه همین کلی عذرخواهی کرد و گفت که هر وقت اومد کادوی سورن رو میده.
مشغول پذیرایی از مهمون هام بودم که زنگ زدن.
سورن:من در رو باز می کنم عزیزم.
عسل:بفرمایید مادرجون.
مادرجون از ظرف میوه ای که بهش تعارف کردم میوه برداشت و منم نشستم کنارشون.
صدای سورن با خنده بلند شد.
سورن:بابا زحمت کشیدین.خیلی خوش اومدید بفرمایید تو...
با دیدن بابا و مامان وغزل و متین با خوشحالی سمتشون رفتم و مامان رو بغل کردم.
بعد از ازدواجم این اولین باری بود که می دیدمشون و حسابی هم دلتنگشون بودم.بعد هم نوبت بابا وغزل بود و در آخر هم به متین دست دادم.
متین:می بینم پیر شدی پیرمرد؟سنی ازت گذشته ها
سورن چپ چپی نگاهش کرد و گفت:خوبه خوبه!حالا هر کی ندونه فکر می کنه آقا تازه بیست رو رد کرده خودش!خوبه همش دوماه از من کوچیک تری
عرشیا:می گم آبجی خانوم برنامه تون چیه؟اول کیک یا کادو
همه یکی صدا گفتن:اول کیک اول کیک
با خنده گفتم:چشم چشم بابا شماها که اینقدر شکمو نبودید.
کسری:نه دیگه بحث کیک جداست.همه رو شکمو می کنه
رفتم سمت آشپزخونه.کیک رو از یخچال در آوردم.بهش نگاه کردم.یه کیک قلبی شکل تصویری که یکی از عکس های سورن رو گفته بودم درست کنن.
شمع 33 رو گذاشتم روی کیک و روشنش کردم.عرشیا سریع آهنگ گذاشت و همه باهم شعر تولدت مبارک رو می خوندن.سورن هم با خنده سر ت* می داد.حتما تو دلش می گفت نگاه تو رو خدا انگار بچه ام.آخه این جمله رو از صبح هزار بار تکرار کرده بود.
کیک رو گذاشتم روی میز مقابل سورن خودمم نشستم کنارش و چاقو رو دادم دستش
متین یه چین به دماغش دادوگفت:یعنی باید سورن رو بخوریم؟عسل کیک بهتر از این نبود بگیری؟
با حالت تدافعی گفتم:خیلی هم دلت بخواد
سورن دستش و دور کمرم حلقه کرد و به متین گفت:جوابت رو گرفتی؟
بعد پیشونیم رو بوسید.جلوی اون همه آدم یکم خجالت کشیدم.اگر تولدش نبود یه چیزی بهش می گفتم.
پدرجون:سورن بابا آرزو کن
سورن با لبخند چشم هاش رو بست و تودلش آرزو کرد.
عسل:چه آرزویی کردی؟
من و چسبوند به خودش و لب هاش رو آروم گذاشت دم گوشم و آروم تر گفت:آرزو کردم خدا هیچوقت تو و خوشبختیمون رو ازم نگیره.یه نی نی م بده بهمون.همه چی تکمیل شه
با لبخند و عشق نگاهش کردم.چشمک زد.
عرشیا صداش رو صاف کرد وگفت:بله؟ماهم هستیم اینجا ها.این و گفتم حواستون باشه
بابا یه چشم غره به عرشیا رفت.
عرشیا:خب چیه؟راست می گم دیگه بابا
سورن یه چشمش رو بست و چاقو رو برد بالا
کامروا با خنده گفت:قربان کیکه متهم نیست که اونطوری نگاش می کنید
سورن با خنده چاقو رو از همون بالا فرود آورد رو کیک و گفت:کشتمش
همه دست زدن.
کیارش:کی رو؟
سورن:همین پسره رو که عکسش رو کیک بود دیگه
مادرجون:پسرم تازه بچه شده
غزل:خب حالا نوبت کادوهاست.
سورن:من می میرم واسه این بخش
متین:نگاهش کن تو روخدا جای این که بگه بابا شما خودتون کادویید کادو می خوام چیکار عین بچه ها می گه " من می میرم واسه این بخش "
غزل:اِ متین زشته.اول از همه کادوی خواهری جون خودم.
از بین کادو ها اون جعبه کوچیک قرمز و مشکی رو برداشتم که یه رمان قرمز دورش داشت.
باعشق گرفتم سمت سورن وگفتم:تولدت مبارک آقای مغرور من
آروم گونه هم رو بوسیدیم و سورن با لبخندکادوش رو باز کرد.یه ساعت فوق العاده شیک گرفته بودم که 2 تومن ناقابل حسابم رو خالی کرد فدای سر شوهرم.
سورن:عسل...واقعا قشنگه ممنونم
عسل:خواهش می کنم قابل شما رو نداره سرورم.
بعد هم بقیه کادوهاشون رو دادن و یه شب فوق العاده رو درکنارهم تجربه کردیم.
*****
دو روز بعد از تولد وقتی مامان اینا می خواستن برن.ماهم همراهشون رفتیم.چون سردار کاشانی زنگ زد و احضارمون کرد که بیایم تهران البته هنوز هم نمی دونستیم برای چی!
حالا هم تو دفتر سردار با بقیه همکارها نشستیم.
دایی:خب سردار همه چیز رو توضیح دادید اما این که شاهین شایگان و سایه صبور که قراره وارد این باند مواد مخدر بشن.کدوم یک از همکارامونن رو نگفتید؟
سردار با ابهت خاص خودش سری ت* داد و گفت:خب این جای کار یکم سخته چون باید هر دوشون حسابی گریم بشن.به خاطر ماموریت قبلیشون...
دایی سری ت* داد وگفت:مگه قراره...
سردار تک خنده ی مردونه ای کرد وگفت:درسته سرهنگ من منظورم سرگرد صادقی و سروان آرمانه...
من و سورن با بهت و خنده همزمان گفتیم:ما؟
سردار:بله شما.مشکلی هست؟
هردو به هم نگاه کردیم و گفتیم:نه!
متین:آفرین چه هماهنگ
سردار با خنده گفت:خوبه که مشکلی نیست.چون دفعه قبل مثل این که مشکلات خیلی زیاد بود که خودتون رو به در و دیوار می زدید که با هم نرید.
سرمون رو انداختیم پایین و گفتیم:سردار!
سردا با خنده گفت:مگه دروغ می گم؟همه همکارها شاهدن!مگه نه؟
همه تایید کردن.
سورن با پررویی گفت:بله سردار.دفعه قبل خیلی مشکل داشتیم اما حالا نه!این دفعه با کمال میل می ریم به این ماموریت.آروم تر دم گوشم گفت:مگه نه خانم لجبازم؟
مثل خودش پررو تو چشم هاش زل زدم و با لب خونی گفتم:بله با کمال میل میام.آقای مغرورم!
******
آقای مغرور،خانم لجباز
بهارک - مقدم
24/3/1392
ساعت19:55
پــــــــــایــــــــان

رمان آقای مغرور ، خانم لجباز - قسمت سی و سوم

توسط: Admin در 3 مرداد 1392
+3

رمان آقای مغرور ، خانم لجباز - قسمت سی و سوم

 

سورن:ولم کن نمی خوامت...با ناله گفت:نمی خوامت عسل نمی خوامت
صورتش رو توی دستام گرفتم.پیشونیش رو آروم بوسیدم.
عسل:دروغگوی خوبی نیستی سورن.تو دیوونه ی منی تو عاشق منی همونطوری که من عاشق و دیوونه ی توام.بهم دروغ نگو دلم و می شکنی ها.دلت میاد؟
سورن:آره دلم میاد.دیگه دوست ندارم.عاشقت نیستم.توهم نباش.فراموشم کن بذار و برو.بگو من و نمی خوای.بگو نمی خوای با مردی زندگی کنی که کور شده.
دوباره سر شو تو بغلم گرفتم روی باند چشم هاش رو بوسیدم.
عسل:حتی اگه دیگه نگاهم نکنی.حتی اگه دلم رو بشکنی نمی رم.من تو رو از خدا دوباره پس گرفتم.از دستت نمی دم سورن.باور کن از دستت نمی دم.فحشم بده دلم رو بشکن.من و بزن.بیرونم کن.اما بدون هیچکدومشون از عشقم نسبت به تو ذره ای کم نمی کنه.برام بهونه می گیری؟بهونه بگیر ناز کن.قهر کن.خودم مخلصت هستم.اما نگو من و نمی خوای.سورن من نمی رم.سورن ازت دست نمی کشم.تنها یه چیز می تونه من و ازت جدا کنه اونم مرگه.
اگه می خوای از دستم راحت بشی باید من و بکشی.
سورن:نکن عسل.برو تو نمی تونی با من زندگی کنی.نمی خوام عذاب بکشی تو هم من و عذاب نده
عسل:این که من و ازخودت دور کنی واسم عذابه.سورن نمی رم خودت و بکشی هم تن نمی ذارم.یه ماه نموندم که حالا که به هوش اومدی بذارم برم.تو خوب می شی.حتی اگر خوب هم نشی من بازم نمی رم.این و بهت قول میدم.
دیگه اشکام نذاشت حرف بزنم از اتاق زدم بیرون و رفتم تو حیاط دلم هوای آزاد می خواست.من کم نمیارم.پای بد و خوبش،پای بینا و نابیناش وایمیسم.اون عشق منه هرطور که باشه از دستش نمی دم.
دو هفته گذشت.سورن هنوز تو بیمارستان بستری بود.هر روز اوقات تلخی می کرد اما من دست از سرش برنمی داشتم.دکترها به نتایج خوبی در مورد چشم هاش رسیده بودن.چشم هاش داشتن خوب می شدن.عملش کرده بودن.هنوز چشم هاش بسته بود.امروز قرار بود چشم هاش رو باز کنن...دیشب تاصبح نخوابیدم.همدم این شب هام یه سجاده ی سفید بود و جای دست های سورن تسبیح تو دستام آرومم می کرد.
مانی و باند نصیری همه شون اعدام شدن.1 ماهی می شه.درست دو هفته بعد از این که سورن رفت توی کما.آدم های مانی هم دستگیر شدن و الان تو زندانن.
می خواستم وقتی چشم هاش رو باز می کنه من اولین نفری باشم که می بینتش.
من ایمان دارم سورن می بینه.با این که هنوز دکترها احتمال برگشتن بیناییش رو تنها50% می دونستن من اعتقاد داشتم که 100% می بینه.
در زدم و رفتم توی اتاق سورن.دکتر سهروردی مرد میانسال و مهربونی بود که این چند مدته خیلی اذیتش کرده بودم.به روم لبخند زد و جواب سلامم رو با مهربونی داد:بیا دخترم.گذاشتیم تو بیای بعد چشم های جناب سرگردمون رو باز کنیم.بیا دخترم.
سروش لبخند پراسترسی زد و رفت کنار تا من کنار سورن بایستم.سورن نفس های عصبی می کشید.رو پیشونیش دونه های عرق نشسته بود.دکتر سهروردی با کمک دو تا پرستار دیگه باندهای چشم سورن رو باز کردن. چشم هاش بسته بود.
چقدر دلم برای رنگ چشماش تنگ شده.خدایا ببینه...خدایا خواهش می کنم.
سهروردی دستش رو گذاشت رو شونه ی سورن و گفت:چشم رو باز کن پسرم.
به سروش نگاه کردم اونم اضطراب داشت.
به صورت بی رنگ سورن خیره شدم.آروم پلک هاش رو باز کرد.چشم های عسلیش دلم رو لرزوند.باز اون نگاه نافذ اما این دفعه خسته و پژمرده...
صورتم درست مقابل چشم هاش بود.
سورن:عس...عسل
آروم اشک هام می ریخت.
عسل:جان عسل؟من و می بینی سورن؟
آروم پلک هاش رو روی هم گذاشت و لبخند محوی زد.
سورن:همه جا تاره
سهروردی:خدایا شکرت.بچه ها تبریک می گم.زحمت ها و دعاون جواب داد.بعد رو به سورن گفت:اولشه.خوب خوب می شی پسر.خیالت راحت.حالا دیگه می تونی عروست رو یه دل سیر ببینی...
سروش باخوشحالی پیشونی سورن رو بوسید و گفت:من می رم به همه خبر بدم.
و زودتر از دکتر خارج شد.دکتر با خنده سری ت* داد و همراه گروهش رفت بیرون.
حالا من بودم و سورن.داشت نگاهم می کردبا اون چشم های خمار و نازش.
با اخم پاشدم از روی تخت و ازکنارش رد شدم که برم که مچ دستم رو گرفت.ایستادم اما برنگشتم.
سورن:کجا؟
لبام و غنچه کردم و گفتم:مگه خودت نگفتی برم.حالا که خوب شدی می خوام حرفت رو گوش کنم.
دستم رو کشید و افتادم تو بغلش.نشستم لبه ی تخت.سرم رو گذاشت رو سینش.شالم افتاده بود.موهای صاف و مشکیم رو اروم نوازش می کرد.
سورن:دیگه حق نداری بری.اون موقع می خواستم بری که این روزا رو نبینی که این اشک ها رو نریزی که این زجرها رو نکشی.حالا که هم دیدی و هم ریختی و هم کشیدی کجا می خوای بری؟
مشت زدم تو سینه اش.با ناز گفتم:خیلی بدی سورن
با درد خندید:می دونم خیلی بدم.اما تو به اندازه ی تمام بدی های من خوبی...تو حیفی عسل..واسه ایم مرد اخمو و بداخلاق خیلی حیفی.
سرم رو از روسینه اش برداشتم و تو چشم هاش خیره شدم.
نفس عمیق کشیدم و گفتم:سورن،آقای مغرور من باهام ازدواج می کنی؟
لبخند سورن دلم رو آروم کرد.
چشم هاش رو اروم بست و سرش رو به نشونه ی مثبت ت* داد.
اخم جذابی کردم وگفتم:من هنوز جوابم رو نگرفتم
با لبخند گفت:بله خانومم با ازدواج می کنم.از همین الان خودت رو مال خودم بدون.
غزل:وای عسل!چقدر شدی.سورن با دیدنت دیوونه می شه دختر چقدر ماه شدی
با تموم شدن کار ناهید خانوم از روی صندلی پاشدم و رو به روی آیینه ی قدی ایستادم و به خودم نگاه کردم.
چه زود یک ماه گذشت.دو روز بعد از مرخصی سورن از بیمارستان اومدن خونه مون خواستگاری و من هم جواب مثبتم رو دوباره تکرار کردم.دو روز بعدش هم رفتیم محضر و یه عقدساده گرفتیم.حالا یک ماه گذشته و امروز بهترین روز زندگیم روز عروسیمه.
به خودم که تو اون لباس سفید دکلته با دامن پف دار و پرچین مثل فرشته ها شده بودم نگاه کردم.نذاشتم ناهید خانوم موهام رو رنگ کنه یا از موهای مصنوعی استفاده کنه.دلم می خواستم موهای مشکی خودم رو زیر اون تاج نقره ای و تور سفید ببینم.
آرایش ملایم و حرفه ایم زیباییم رو دوبرابر کرده بود.
برگشتم و به غزل و ناهید خانوم نگاه کردم.
عسل:ممنونم ناهید خانوم کارتون فوق العاده بود
ناهید خانوم آروم بغلم کرد و گفت:تو خودت فوق العاده ای عزیزم.
غزل اومد دستام رو گرفت.خواهرم تو اون لباس قرمز ماکسی با اون آرایش قشنگش و موهای بلندش که به زیبایی فر شده بودن و بی قید و بند رو شونه اش آزاد بودن مثل یه گل رز زیبا شده بود.
دوهفته بعد از عقد من و سورن،غزل و متین باهم عقد کردن.و این چینین شد که آقا متین شد باجناق سورن و شوهر خواهر بنده.
چشمکی بهش زدم و گفتم:توهم خوب تیکه ای شدی ها.بیچاره متین سکته نکنه خوبه
یه چرخی دور خودش زد و گفت:خوب شدم جدی؟
عسل:خوب چیه عالی شدی آبجی جونم
شاگرد ناهید خانوم گفت:عروس خانوم آقا دوماد منتظرتونن.
با کمک غزل و ناهید خانوم شنلم رو پوشیدم.قلبم تند تند می زد.سورن پشت به در،درحالی که یه دستش رو تو جیب شلوارش فرو کرده بود و با دست دیگه اش دسته گلم رو نگه داشته بود ایستاده بود.
خانوم فیلم بردار هم پایین پله ها درحال شکار لحظه ها بود.
اروم صداش کردم:سورن
با لبخند به سمتم برگشت.
تو اون کت و شلوار مات و مارکدار مشکی با پیراهن سفید و کراوات مشکی بی نظیر شده بود.موهای قشنگش،عطر خوشبوش،وصورت صاف 7 تیغه اش حسابی دیوونه ام کرده بود.
اروم اومد جلو.دستش رو گذاشت زیر چونه ام و سرم رو بالا آورد.چندثانیه تو چشم های هم خیره شدیم.اروم و طولانی پیشونیم رو بوسید و دم گوشم گفت:عالی تر از همیشه شدی پرنسس زیبای من
و دسته گلم رو به طرفم گرفت.
غرق در خوشحالی دسته گل رو ازش گرفتم و دستم رو دور بازوش حلقه کردم.سانتافه ی مشکیش پراز گل های رز قرمز بود.دسته گلم هم همینطور.عاشق رز سرخ بودم وسورن این رو از هرکسی بهتر می دونست.
صدای جیغ و سوت بعضی از مهمون هایی که اومده بودن جلوی آرایشگاه فضا رو پر کرد.سورن در رو برام باز کردوکمکم کرد که بشینم.خودش هم نشست کنارم.دستم رو اروم بوسید.
ما و ماشین متین وغزل رفتیم سمت باغ عکاسی و اون دوسه تا ماشین دیگه هم رفتن سمت تالار.
سورن ضبط رو روشن کرد و یه دستم رو توی دستش گرفت.با شیطنت با خواننده می خودن و من خوشحال می خندیدم.
میخوام که فریاد بزنم زندگی خوب و راحته
دل واپسی هام دیگه مرد دیگه خیالم راحته
بدون که جات تو قلب من یه جای امن وراحته
بدون که دوست داشتن تو واسم مثه عبادته
دوست دارم چون میدونم مال منی
دوست دارم هرجاکه باشم بامنی
فقط تو تو قلب منی
دوست دارم قد خدای آسمون
دوست دارم همیشه تو پیشم بمون
عاشقتم این و بدون
وقتی که پیشم نبودی فکرم همش پیش تو بود
نگات میکرد اگه کسی چشام به چشمای تو بود
ولی حالاتوی چشات فقط دیگه عکس منه
همه نگاشون به توهه دست تو تو دست منه
دوست دارم چون میدونم مال منی
دوست دارم هرجاکه باشم بامنی
فقط تو تو قلب منی
دوست دارم قد خدای آسمون
دوست دارم همیشه تو پیشم بمون
عاشقتم این و بدون
تاوقتی که نگاه تواز عشق من لبالبه
بدون که یادت تو دلم همیشه ودمادمه
هرچی که من بهت بگم از عشقمون بازم کمه
میخوام که فریاد بزنم دل دیگه خالی از غمه
دوست دارم
دوست دارم
دوست دارم
دوست..دوست...
فقط تو تو قلب منی
دوست دارم قد خدای آسمون
دوست دارم همیشه تو پیشم بمون
عاشقتم این و بدون
دوست دارم چون میدونم مال منی
دوست دارم هرجاکه باشم بامنی
دم باغ رسیدیم.یه باغ فوق العاده که فقط مخصوص عکاسی و فیلم برداری بود.
متین وغزل هم از ماشینشون پیاده شدن و رفتیم تو.هر کسی رو راه نمی دادن.متین وغزل هم با پارتی بازی اومده بودن.متین یه کت و شلوار سفید با پیراهن قرمز پوشیده بود و غزل با عشق داشت درسته قورتش می داد.شرم و حیا رو هم که جلوتر ازمتین قورت داده بود.آخه یعنی چی؟خواهراهم خواهرای قدیم.
بعد از کلی مسخره بازی و گرفتن کلی عکس رفتیم به سمت تالار...یوهو عروس دوماد اومدن.
تالاری که برای عروسیمون انتخاب کردیم یه باغ داشت.قرار بود که نصف عروسی جدا ازهم و بعد از شام هم مختلط باشه.
بوق زدیم و در مشکی بزرگ باغ به رومون باز شد.دو طرف راهش پراز چراغ های قارچی شکل سفید و آتشدان های بزرگ بود.پراز شمشاد و گل های رنگارنک.همه با جیغ و سوت برامون دست می زدن.صدای آهنگ همه جا رو پر کرده بود.بوی اسفند دلم رو بی تاب تر می کرد.
با مامان و بابا و مادرجون و پدرجون روبوسی کردم و عرشیا هم من و محکم در آغوش گرفت.وارد باغ شدیم.
دروسط باغ استخر بزرگی بود که باغ رو به دو نیمه تقسیم می کرد.هر دو طرف میز چیده بودن با روکش های طلایی و نقره ای...تو آب استخر پراز بادکنک و شمع های سفید بود...پل ی روی استخر بود که حسابی با اون نرده های نقره ایش می درخشید...در آخر سالن بزرگی بود که نمای سفید و در و پنجره های نقره ای داشت.
از پله های صدفی رنگش دست در دست سورن بالا رفتم و به مهمان ها خوش آمد گفتم.
قیافه ی شیدا تو اون لباس دکلته ی بادمجونی رنگش و اون موهای شنیون کرده اش حسابی بامزه شده بود.تموم بدن سفیدش رو انداخته بود بیرون تا چشم سورن رو دربیاره اما سورن تنها سری برای زن عموش ت* داد و رفتیم به سمت جایگاه عروس و دوماد که پله می خورد و یه تخت سلطنتی بود که حسابی می درخشید.درسته قبلا عقد کرده بودیم اما همیشه دلم می خواست خنچه ی عقد بچینم.برای همین سفارش یه خنچه ی عقد نقره ای رنگ رو دادم که خیلی و توچشم بود.
خنچه ی عقد روی پله ها چیده شده بود و وسط پله ها یه آب نمای کوچیک بود که سرانجام به پایین می رسید وحوضچه ی کوچیکی درست کرده بود.ودور تا دورش با سنگ های نقره ای و طلایی تزیین شده بود.بالا سرمون یه عکس تکی از سورن و یه عکس م از من بود که امروز انداخته بودیم و زدوتر اماده شده بود.یه عکس دو نفره هم بالای سرمون بود. نور توی سالن روی نده ها می افتاد و سالن رو جذاب تر می کرد.
مادرجون اومد و گفت:پاشید همه دوست دارن عروس و دوماد گلمون رو ببینم.
سورن چشمکی بهم زد و گفت:پاشو خانومم.مثل این که باید هنر نمایی کنیم کفشون ببره
عسل:سورن؟
سورن:جون سورن
سورن آروم شنلم رو در آورد.نگاهش رو بدنم مونده بود اروم پیشونیم رو بوسید و دستم رو گرفت و رفتیم وسط سالن.با دیدن ما همه رفتن کنار.
صدای خواننده ی گروه موسیقی توی سالن پخش شد.
بله به افتخار عروس و دوماد گلمون.
خیلی خب ممنون.حالا می ریم سراغ آهنگ درخواستی آقا دوماد.
سورن لبخند خبیثی زد و بعد صدای آهنگ فضا رو پرکرد.اول خندم گرفته بود اما بعد ماهرانه همراهیش می کردم و ازش دل می بردم.
فرشته ی ناز کوچولو چشمات قشنگه می دونم
دلم می خواد این و بدونی به پای چشمات می مونم
عاشقتم همه می دونن تو قلبمی خوب می دونم
مهربونی کن عزیزم تا توی قلبت مهمونم
عسل خانوم!دل تنگه شماست
عسل خانوم!شیطون وبلاست
عسل خانوم! و دلبری
عسل خانوم! الهی بمیرم برات
عسل خانوم! الهی بمیرم برات
سورن دیوونه اروم می زد توسینه اش و می گفت بمیرم برات.موقع یک آن نگاهم به شیدا افتاد که داشت باحرص نگاهمون می کرد.شونه هام رو بالا انداختم و باز به سورن خیره شدم.
به چشم من خیره نشو پاشو زود حرفی بزن
خاطرخواهتم بانوی من به قلبم یه سری بزن
برای پیداکردن تو دنیا رو گشتم
تو عشق زیبای منی دل به تو بستم
عسل خانوم!دل تنگه شماست
عسل خانوم!شیطون وبلاست
عسل خانوم! و دلبری
عسل خانوم! الهی بمیرم برات
عسل خانوم! الهی بمیرم برات
فرشته ی ناز کوچولو چشمات قشنگه می دونم
دلم می خواد این و بدونی به پای چشمات می مونم
عاشقتم همه می دونن تو قلبمی خوب می دونم
مهربونی کن عزیزم تا توی قلبت مهمونم
عسل خانوم!دل تنگه شماست
عسل خانوم!شیطون وبلاست
عسل خانوم! و دلبری
عسل خانوم! الهی بمیرم برات
عسل خانوم! الهی بمیرم برات
وقتی صدای پات میاد دل من پر می زنه
بازم مثه دیوونه ها این در اون در می زنه
برای پیداکردن تو دنیا رو گشتم
تو عشق زیبای منی دل به تو بستم
عسل خانوم!دل تنگه شماست
عسل خانوم!شیطون وبلاست
عسل خانوم! و دلبری
عسل خانوم! الهی بمیرم برات
عسل خانوم! الهی بمیرم برات
بمیرم برات آخرش با بوسه ی اروم سورن روی پپیشونیم تموم شد.همه دست می زدن و سورن سرخوش می خندید.
بعد از این که یکم عروسی گذشت وانصافا هم که خیلی خوش گذشت.شام سلف سرویس سرو شد.چندمدل غذا و دسر بود.به سورن گفتم اینقدر لازم نیست اما گفت می خوام عروسیم تک باشه حداقل اگر در اون حد هم نمی شه خوب باشه.منم چیزی نگفتم.خب منم دلم می خواست عروسی خوبی داشته باشم.
از غذا خوردن و غذا تو دهن هم گذاشتن که گذشتیم رفتیم توی حیاط.البته بنده شنلم رو پوشیدم چون آقامون حسابی غیرتیه ناسلامتی زن جناب سرگردما!والا...
من و سورن روی صندلی هایی که روی پل وسط استخر که یه سکوی بزرگی واسه خودش می شد نشسته بودیم و مهمون ها هم دور تا دور ما روی صندلی هایی که رو سبزه ها چیده شده بودن.
متین رفت پپشت مایکروفون.
عسل:وای خدای من گند نزنه.
سورن آروم خم شد طرفم و گفت:نترس.مثلا می خواد برامون آرزوی خوشبختی کنه
متین:خب مهمون های عزیز بسیار بسیار خوش اومدید ایشالله شادی ون جبران کنن بچه ها...آرومتر گفت:بیان بخورن!
عسل:سورن من می کشمش ها
سورن با خنده گفت:می گن باجناق فامیل نمی شه ها.این پسره آبرو و حیثیت ما رو نبره شانس آوردیم
متین:خب می دونم عروس و دوماد عزیز دارن سکته می کنن که من یوقت چیزی نگم اما من می خوام همه چیز روبگم.
عسل:این چی می خواد بگه؟
همه مهمون ها مشتاقانه به متین نگاه می کردن و متین هم معرکه گرفته بود.
متین:می خوام از داستان عشقشون بگم.از عشق یه آقای مغرور و یه خانوم لجباز که به زور همسفر هم شدن تو یه ماموریت.تو تک تک ثانیه های اون ماموریت عشق بود که بی صبرانه بینشون شکل می گرفت.
اون لحظه ای که عسل گم شد و سورن داشت دیوونه می شد.
سورن دستش رو دور کمرم حلقه کرد و بالبخند به متین چشم دوخت.مثل این که آقا خوشش اومده بود ولی من می ترسیدم متین گند بزنه.آخه اینا چیه داره می گه؟
متین:یا اون لحظه ای که عسل شنید سورن توی کماست.من تو اون لحظه ها کار هر دوشون بودم و عشق رو تو سلول به سلول بدنشون می دیدم.از بی تابی ها و غرور هر دوشون خبرداشتم و با عرض پوزش واسه آقا دوماد بعضی اوقات جاسوسی هم می کردم.
عسل:متین؟
متین:شرمنده ام عسل!اون موقع که سورن نبود هر روز ازت می پرسید و منم کامل گزارش می دادم.
با اخم ساختگی به سورن نگاه کردم که سرش رو مثل بچه ها کج کرد و مظلوم نگاهم کرد.صدای خنده های مهمون ها بلند شد.
متین:فکر می کنم سر قضیه این دوتا دسته گل من از همه بیشتر زجر کشیدم و وزن کم کردم.بعد عاشقونه به غزل خیره شد و گفت:فدای سرم.آخرش دست مزدم رو گرفتم عوضش.
همه می خندیدن و غزل دست به کمر به متین نگاه می کرد.
متین:من خیلی خوب می دونم برای رسیدن به هم چه سختی هایی کشیدن و عشقشون چقدر واقعی بوده.در آخر براشون آرزوی خوشبختی می کنم و امیدوارم کنارهم خوشبخت و شادمان زندگی کنن.
همه دست زدن
متین:قربان شما اینجانب باجناق و دوست آقا دوماد و داداش جون و شوهر خواهر عروس خانوم...و راستی از سورن کوچولوی عزیزم دعوت می کنم بیاد اینجا شعرش رو برامون بخونه.یا خدا ببخشید یعنی از آقای داماد خواهش می کنم تشریف بیارن.
سورن با خنده سری ت* داد و مایکروفون رو از دست متین گرفت.صدای موسیقی بلند شد.
سورن لبخند آرومی زد و ژست خواننده ها رو گرفت.تو چشم های هم خیره شدیم.
میام از شهر عشق و کوله بار من غزل
پراز تکرار اسم خوب و دلچسب عسل
سورن هم عجب صدایی داشت ها من نمی دونستم.اومد سمتم دستم رو توی دستش گرفت و بلندم کرد و اروم برد وسط سکو.اروم دستم رو بوسید و ادامه داد و من عاشقونه محو کارهاش بودم.
کسی که طعم اسمش طعم عاشق شدنه
طلوع تازه ی خواستن تو رگ های منه
میام از شهر عشق و کوله بار من غزل
پراز تکرار اسم خوب و دلچسب عسل
عسل مثل گله گله بارون زده
به شکل ناب عشق که از خواب اومده
سکوت لحظه هاش هیاهوی غمه
به گلبرگ صداش هجوم شبنمه
نیاز من به اون برای خواستنه
نیاز جوی آب به جاری بودنه

رمان آقای مغرور ، خانم لجباز - قسمت سی و دوم

توسط: Admin در 3 مرداد 1392
+2

رمان آقای مغرور ، خانم لجباز - قسمت سی و دوم

 

- نه خداحافظ
نگران بهش نگاه می کردم.بازم اسم مانی اومد دلشوره گرفتم.
عسل:سورن چیزی شده؟نادری چی گفت؟مانی چی شده؟
سورن لبخندی زد و بیخیال در صندوق عقب رو بست و گفت:چیزی نیست خانومی.شما بشین برو منم میام پیشت.
عسل:تانگی چی شده از جام ت* نمی خورم
سورنبا لحن مسخره ای گفت:ای بابا خانومی اذیت نکن دیگه.هیچی بابا می گه مانی تهدید کرده اگر یه روز از عمرش هم باقی مونده باشه من و می کشه.خیلی وقته اون توهه مغزش از کار افتاده
عسل:اگر واقعا بخواد کاری کنه چی؟
سورن:نترس اون نمی تونه بهم آسیب برسونه
عسل:سورن من دلم شور می زنه نریم الان تهران
سورن:اوا می خوای بی آبرومون کنی؟پس خواستگاری چی می شه؟
بعد در سمت راننده رو باز کرد و من و اروم نشوند تو ماشین.
سورن:برو گلم سفرت به سلامت.نگران چیزی نباش من مراقب خودم هستم.توهم مراقب خودت باش رسیدی بهم زنگ بزن.می دونم خسته میشی توی راه استراحت کن حتما.منم برم اداره کارم رو انجام دادم میام گلم.خدا به هرماهت
نذاشت دیگه حرفی بزنم.خودش هم سوار ماشینش شد و زودتر ازمن از خونه زد بیرون.
ترس و اضطراب تموم وجودم رو پرکرده بود.نکنه مانی بلایی سر سورن بیاره.اونم موقعی که ما داریم به هم می رسیم بعد این همه مدت.خدایا سورنم رو به خودت می سپارم.
تو تموم طول راه چندین بار سورن با من تماس گرفت.من هم همینطور.دل شوره بدی داشتم.از ساعت 5 به بعد دیگه هیچ تماسی نگرفت.هر وقت هم که من زنگ می زدم گوشیش بوق می خورد اما جواب نمی داد.ترس امونم رو بریده بود.نفهمیدم چطوری ولی ساعت هفت رسیدم خونه.تموم ماجرا رو برای بابا و مامان و غزل تعریف کردم.هر کسی باهاش تماس می گرفت گوشی زنگ می خورد اما برنمی داشت.
کل سالن خونه رو راه می رفتم.کف دستام عرق کرده بود.نفسم بند اومده بود.گوش به زنگ بودم که موبایلم زنگ خورد.با دو رفتم سمت موبایلم که زمین خوردم.بابا گوشی رو برداشت و جواب داد. بلندشدم و رفتم سمت بابا.
- الو بفرمایید؟
- بفرمایید عسل دخترمنه
- چی؟
- بله بله کجا؟
- الان کجاست؟
- باشه همین الان میایم اونجا ممنون.
عسل:با..با چی شده؟
بابا دستی تو موهای جوگندمیش فرو کرد. اومد سمتم و صورتم رو تو دستاش گرفت.
بابا:چیزی نیست بابا مثل این که سورن یه کوچولو تصادف کرده دستش آسیب دیده.آوردنش بیمارستان .....
همونجا سر جام سر خوردم.بابا مرد محکمی بود اما اون غم تو چشماش واسه یه آسیب دیدگی دست ساده نبود.مامان هم یه گوشه افتاده بود.حتما پیش خودش فکر می کرد چرا سرنوشت دخترش باید اینطوری بشه که یه روز مونده به خواستگاریش باید داماد تصادف کنه.
بابا:غزل بابا بیا خواهرتو آماده کن بریم بیمارستان.
خودم دویدم سمت اتاقم و مانتو پوشیده دویدم بیرون.
با بغض گفتم:بریم بابا من حاضرم
غزل لباس پوشیده دوید اراتاقش بیرون
غزل:منم میام
بابا:نمی خواد دخترم
غزل:بزارید بیام اگر عسل چیزیش بشه...
بابا:باشه برید تو ماشین.خانوم شماهم مراقب خودت باش ما زود میایم
مامان با بغض راهیمون کرد.
سرم رو چسبونده بودم به شیشه ماشین و تو دلم هر چی دعا که بلدبودم خوندم و از خدا خواستم که سورنم رو صحیح و سالم تحویلم بده.
با رسیدن به بیمارستان دویدیم سمت اورژانس.
بابا:سلام خانوم خسته نباشید.آقای سورن صادقی گفتن آوردنش اینجا...
پرستار سریع اسم رو تایپ کرد.نگاهی به صورت من که اروم اشک می ریختم انداخت و گفت:بخش مراقبت های ویژه.انتهای راهرو
با شنیدن اسم بخش نزدیک بود بیافتم که غزل دستم رو گرفت.با تمام قدرتی که برام مونده بود سمت انتهای راهرو دویدم.دیگه مهم نبود که جلوی بابا دارم لو می رم و این کارا زشته.مهم این بود عشقی که خیلی وقته می خواستمش داره از دستم می ره
اخر راهرو سروش و متین رودیدم.
متین و سروش با بابا دست دادند.
عسل:متین سورن کجاست؟چش شده؟
متین اروم من و روی صندلی نشوند و به غزل گفت:می شه یه لیوان آب براش بیارید؟
با مشت زدم تو سینه متین و گفتم:متین می گم سورن چشه؟زنده اس؟
سروش نگاه آروم و پر از غمش رو بهم دوخت و با لبخند محوی گفت:زنده اس شما که کشتید داداشم رو
متین:آبجی بهت می گم ولی قول بده آروم باشی؟باشه؟
سرم رو اروم ت* دادم.هنوز جاری شدن اشک رو گونه هام رو حس می کردم.
متین:مانی سورن رو تهدید کرده بود.این و می دونستی نه؟
سرم رو ت* دادم و بینیم روبالا کشیدم.
متین لبخند تلخی زد و گفت:آدم های مانی وقتی سورن توی راه بود که بیاد تهران واسه خواستگاری از سرکار خانوم....راستی فردا شب قراره بیاد خواستگاری نه؟آخر سر گفت؟
پوزخندی زدم و گفتم:تو از کجا می دونی؟
متین:سورن از بس خوشحال بود همون شب اول زنگ زد و بهم گفت.
سرم رو انداختم پایین و گفتم:داشتی می گفتی؟
متین آهی کشید و گفت:توی راه یه جای خلوت که خیلی کم ماشین ازش رد می شده سورن پنچر می کنه...یعنی میخ می اندازن سر راهش و پنچر می کنن ماشینش رو.وقتی پیاده می شه ببینه چه بلایی سر ماشینش اومده.چند نفر از پشت می ریزن سرش و اونقدری می زننش که از حال می ره و رو به موت می شه.اونقدری بیهوش شده بود که فکر کردن مرده و ولش کردن و رفتن.ما سورن رو جوری که خودش نفهمه تحت نظر داشتیم می دونی که لجبازه بهش می گفتیم قبول نمی کرد.ولی متاسفانه ماشین بچه ها جوش میاره و نمی تونن دنبالش برن و کمی جلوتر اون اتفاق واسه سورن می افته.
وقتی بچه ها خودشون رو می رسونن کار از کار گذشته بود و سورن رو می رسونن بیمارستان.
اشک هام بی اختیار و اروم روی گونه ام می لغزید.با پشت دست اشک هام رو پاک کردم.رو به سروش گفتم.
عسل:می تونم ببینمش؟
سروش:باشه
دنبالش راه افتادم لباس مخصوص رو پوشیدم و رفتم تو...سروش هم باهام اومد.
پشت اون همه دستگاه های برقی مردی خوابیده بود که زندگی من بود.مردی که حالا زندگیش به اون دستگاه ها بستگی داشت.
صورت و با جذبه اش پر از زخم های کوچیک و بزرگ بود.پر از خراش و چسب زخم...دستاش باند پیچی شده. رفتم جلوتر.
سروش:زیاد جلو نرو
سرجام ایستادم اما نگاهم هنوز به سورن بود.
عسل:چش شده؟
سروش:متین که گفت
عسل:منظورم بدنشه...چه بلایی سر بدنش اومده
سروش آهی کشید و اومد کنارم ایستاد و دست به سینه مثل من به سورن نگاه کرد وگفت:دستش و شکمش چاقو خورده.خوشبختانه عمل هاش موفقیت آمیز بود.خطرجدی زخم چاقوهاش تهدیدش نمی کنه اما...
سکوت کرد.برگشتم سمتش.عسل:اما چی؟
سروش:اما ضربه ای که به سرش خورده باعث شده بره توی کما.شانس آوردیم که مرگ مغزی نشده.
عسل:کی از کما در میاد
سروش:نمی دونیم دست خداست.این داداش من رو تا ول می کنی می ره تو کما.لبخند تلخی زد و عقب گرد کرد و از اتاق رفت بیرون
اروم رفتم جلو خم شدم و روی دستش که کلی سرنگ بهش وصل بود بوسه ای زدم.
عسل:آقا باز بد قولی کردی؟پس خواستگاری چی شد؟می خواستی با آبروم بازی کنی بی معرفت؟
اشکام رو پاک کردم.پیشونیش رو بوسیدم و از اتاق زدم بیرون.یه راست دویدم سمت نمازخونه و شروع کردم به نماز خوندن و دعا کردن.
یک ماه گذشت...
تو این یه ماه هر روزم شده بود که برم بیمارستان بعد از دیدن سورن از پشت شیشه ها برم نمازخونه بیمارستان و گریه کنم و دعا بخونم.
این یه ماه رو هم از دانشگاه هم از اداره مرخصی گرفتم.درحال حاضر فقط سورن مهم بود.سورنی که دیگه بهم عشقش رو اعتراف کرده بود.حالا می دونستم اونم قدر من عاشقه دست از سرش بر نمی داشتم.باید بمونه.بخاطر من باید زنده بمونه.من نمی ذارم بمیره.من نمی ذارم تنهام بذاره.
امروز صبح سروش بهم زنگ زد.تو این مدت به هم خیلی نزدیک شدیم.مثل داداشم شد.سهیلا خانوم تکیه گاهم شده بود.هر روز بیمارستان بودیم.عروس گلم عروس گلم از دهنش نمی افتاد.باباینا هم که دیده بودن من چقدر سورن رو دوست دارم گفتن وقتی که سورن به هوش بیاد و خوب شه باهم عقد می کنیم.
سروش گفت وضعیت سورن بهتر شده و علائم حیاتیش بهبود پیدا کرده اما هنوز به هوش نیومده.باسر خودم رو رسوندم بیمارستان.کنار ایستگاه پرستاری سروش رو دیدم که داشت تو پرونده ی بیمار چیزی یادداشت می کرد و به پرستاره ها نکاتی رو گوشزد می کرد.
عسل:سلام
با صدای من پرونده رو دست پرستار داد وگفت:سلام زن داداش.چه خبره نفس نفس می زنی؟
عسل:سورن کجاست؟
سروش:تو اتاقش.گفتم بهتر شده نگفتم که به هوش اومده یا پاشده.ما علائم حیاتیش رو کنترل کردیم بهبود پیدا کرده این یعنی داداشی من داره سعی خودش رو می کنه که به زندگی برگرده و به عروس زیباش برسه
عسل:می تونم ببینمش؟
سروش:بگم نمی تونی هم که باز می بینیش.چرا اجازه می گیری دیگه؟مامان سورن رو دید رفت.تو برو ببین شاید معجزه ی عشق داداش رو به ما برگردوند.
لبخندی زدم و بعد ازکارهای همیشگی آماده شدم و رفتم تو اتاق سورن.
کنارش ایستادم و باهاش حرف زدم.این کارهر روزم بود.سروش می گفت همه حرف هامون رو می شنوه فقط نمی تونه جواب بده.
عسل:سلام آقا.امروز چطوری؟سروش می گفت بهتر شدی آره؟نمی خوای دست از این لوس بازی ها برداری؟سورن پاشو دیگه.تنبل خان حسابی خوابیدی تو این یه ماهه.کلی چاق شدی پاشو دیگه...
اشکام اومد.ریخت روی دستش که تو دستم بود.چشمام روبستم.
عسل:سورنم پاشو ببین چی به روزم آوردی.هرچقدر تو چاق شدی من لاغر شدم تو این یه ماهه.چقدر گفتم مراقب خودت باش چرا گوش نکردی؟چرا گوش نکردی قربونت برم؟
می دونی چند وقته چشمای قشنگتو ندیدم؟می دونی یه ماهه به روم لبخند نزدی؟لبخندتو نخواستم.پاشو برام اخم کن.دعوام کن.جذبه بگیر.من و بزن.ولی پاشو...تو رو به جون عسل پاشو سورن...سورن دوست دارم .اذیتم نکن سورن مگه نمی گفتی من عشقتم؟جون عشقت پاشو
حرکت انگشتاش توی دستم باعث شد چشم هام رو سریع باز کنم.پلک های چسب زده اش آروم ت* می خورد و انگشت هاش توی دستام.
عسل:سورنم قوی باش باشه عشقم الان میام.
عسل:سروش سروش بیا دستاش ت* خورد به خدا دروغ نمی گم.
سروش با لبخند دوید سمت اتاق.چندتا دکتر و پرستارهم با دستگاه دنبالش دویدن.تا خواستم برم تو پرستار در رو بست و پرده رو هم کشید.نشستم رو صندلی های انتظار و با گریه دعا می کردم.بعد از نیم ساعت سروش اومد بیرن بالب های خندون.دویدم سمتش.
سروش:دیدی گفتم معجزه عشق داداشم رو سرحال میاره.به هوش اومده اما نمی تونی فعلا ببینیش.چون دکترها دارن آزمایشش می کنن ببینن مشکلی داره یانه.بهتره بری خونه
عسل:نه می خوام اولین نفری باشم که می بینمش
سروش:شاید طول بکشه
عسل:مهم نیست می مونم
سروش سری ت* داد و رفت.
بازپناه بردم به نمازخونه و دعا خودنم و خدا رو شکر کردم که سورنم رو بهم برگردونده...
ساعت حدود 7شب بود که کار دکترها تموم شد.مادرجون و پدرجون و بابا و مامان هم اومده بودن.صد البته متین و غزل هم بودن.تو این مدت متوجه نگاه های این دوتا نسبت به هم می شدم.چندباری هم از زیر زبون غزل حرف کشیدم بیرون و فهمیدم یه احساسی داره بینشون شکل می گیره.خوشحال بودم که متین عاشق خواهرم داره می شه.چون هر دوشون فوق العاده برام عزیز بودن و خوش بختیشون رو می خواستم.
قبل از اینکه بخوایم سورن رو ببینیم کمیسیون پزشکی که سروش هم عضوشون بود پدرش رو خواستن.من هم با اصرار و به زور همراهش رفتم.
چهار تا مرد با روپوش سفید رو به رومون نشسته بودن.دلهره و استرس تمام وجودم رو گرفته بود.نمی دونم شاید منتظر یه اتفاق دیگه بودم که این خوشی رو تموم کنه.دیگه به این اتفاق های رز و درشت عادت کرده بودم.نفسم توی سینم حبس شده بود.تحمل یه درد جدید رو نداشتم.خدا کنه بگن حالش خوبه و بعد چند روز مرخص می شه...
دکتر سهروردی لبخند محوی زد و شروع کرد به صحبت کردن:آقای صادقی خوشبختانه بیمار شما به هوش اومدن.از لحاظ زخم چاقوها مشکل خاصی ندارن و تو این یه ماهه زخم هاشون التیام یافته اما متاسفانه با ضربه ای که به سرشون وارد شده ایشون...
ایشون بیناییشون رو ازدست دادن.می تونه برای مدت کوتاهی باشه و به زودی به روز اولشون برگردن.و شاید هم دیگه نتونن بینایی شون رو به دست بیارن و برای همیشه نابینا بمونن.ما باید صبر کنیم و ببینیم که چی می شه.اما بدونید ما تمام تلاشمون رو می کنیم که این اتفاق نیافته و ایشون بهبودی خودشون رو به دست بیارن.شما هم باید دعا کنید
دیگه چیزی نمی شنیدم.تمام سالن دور سرم می چرخید.صداها تو گوشم منعکس می شد.وای خدایا نه.با از هوش رفتن من همه توجهشون به من جلب شد...
وقتی چشم باز کردم سر درد بدی داشتم.غزل بالای سرم بود.
عسل:من کجام؟
غزل:هیچی خواهری حالت بد شد از هوش رفتی الان بهت سرم وصل کردن
با یاد آوری این که چرا از هوش رفتم خواستم پاشم که نتونستم.صدای مادرجون و ناله هاش از پشت پرده رو تخت بغلی می اومد.
عسل:غزل این رو در بیار می خوام پاشم
غزل:نمی شه باید سرمت تموم شه تو حالت خوب نیست
عسل:می گم درش بیار تا نکشیدمش رگم پاره شه.می خوام برم پیش سورن
با سر و صدای من سروش اومد تو.صورتش گرفته و کمی هم عصبی بود.
سروش با اخم و یکم جذبه که شبیه سورن بود گفت:چه خبره؟تو چرا اینطوری نشستی؟بخواب حالت خوب نیست
عسل:می خوام سورن رو ببینم.
سروش:سرمت تموم شد می برمت فعلا ساکت
عسل:می خوام ببینمش
سروش:چه خبره زن داداش اینجا بیمارستانه ها.به اندازه کافی از این که اجازه دادم بیای تو کمیسیون پشیمون و عصبی هستم.ما نمی خواستیم تا چیزی معلوم نشده کسی بویی ببره خوشبختانه جنابعالی با اون غشی که کردی همه چیز و بهم زدی.الانم هر چی من گفتمه.می شینی تا سرمت تموم شه بعد میری پیش سورن.
روبه غزل گفت:غزل خانوم اجازه ندید بلند شه
عسل:سورن موضوع رو فهمید؟
سروش:آره از دکترها خواست هر خطری که تهدیدیش می کنه و هر بلایی که سرش اومده رو بهش بگن.
عسل:الان حالش چطوره؟
سروش سری ت* داد و ناراحت شونه هاش رو انداخت بالا.بعد رفت سمت مادرش.پشت پرده بود و نمی دیدمش.به پرستار گفت یه مسکن براش تزریق کنه و رفت.مامان هم پیش سهیلاخانوم بود.
با تموم شدن سرم غزل سرم رو از دستم در آورد و سریع از تخت پریدم پایین.از ایستگاه پرستاری شماره اتاق رو پرسیدم و راه افتادم سمت اتاق.لای در کمی باز بود.سروش کنار سورن نشسته بود.اول خواستم در بزنم و برم تو.اما صحبت هاشون باعث شد سرجام بایستم و گوش کنم.
سروش:سورن چی می گی؟اون دختره بیچاره یه ماهه از کار و زندگی افتاده نه خواب داره نه خوراک.نه دانشگاه رفته نه سرکار.یه ماه کارش شده هر روز بیاد بیمارستان تو رو ببینه و با حرف بزنه و با گریه پناه ببره به نماز خونه.سورن باید حال و روزش رو می دیدی سورن عسل خیلی زجر کشید.
سورن با صدای آرومی که انگار از ته چاه در می اومد گفت:واسه همین می گم نمی خوام ببینمش.نمی خوام بیشتر از این زجر بکشه سروش.عسل حقش نیست با مردی ازدواج کنه که چشماش نمی بینه
سروش وسط حرفش پرید و گفت:سورن هنوز معلوم نیست داداش چرا از کاه کوه درست می کنی؟شاید این نابینایی چند روزه باشه...اون دختر و عذاب نده گناه داره...تو ندیدی ولی من ذره ذره آب شدنش رو دیدم
سورن با بغض گفت:نمی تونم سروش.می ترسم باعث بشم بیشتر آب بشه.نمی خوام اذیت شه.نمی خوام.بهش بگو دیگه نمی خوام ببینمش.یه کاری کن ازم سرد شه سروش خواهش می کنم.
سروش:سورن...
دیگه اشکام امونم نداد.در و باز کردم و رفتم تو.
عسل:سورن؟
چشم هاش رو با باند بسته بودند.دستش رو به سمتم گرفت و بدون این که به سمتم بچرخه گفت:بیرون نمی خوام ببینمت
سروش:سورن..
سورن:تو دخالت نکن سروش
سروش از روی تخت بلند شد و نگاهی بهم انداخت و با شرمندگی سری ت* داد.اونم دلش به حال من می سوخت.
با گریه اما آروم گفتم:بعد از این مدت اینه دست مزدم؟که حتی نمی ذاری نزدیکت بشم؟نمی ذاری حتی دستت رو بگیرم؟مگه من چیکار کردم؟
سورن:مجبورت نکرده بودم بمونی
عسل:چرا مجبورم کرده بودی.عشقت مجبورم کرده بود بمونم و از عشقمون دفاع کنم
سورن:دیگه عشقی وجود نداره
عسل:به کدوم گناه نگرده مجازاتم می کنی؟به این که شب و روزم رو واست دعا می کردم؟یا اشک هایی که بالای سرت می ریختم؟
نفس پر از غمش رو داد بیرون.رفتم نزدیک ترش.
باناله گفت:نیا عسل نیا.بزار فراموشت کنم. فراموشم کن...برو عسل برو ازت خواهش می کنم برو و تنهام بذار
عسل:مگه تو این یه ماه رفتم که حالا برم؟
سورن:دِ لعنتی نمی خوامت از اتاقم برو بیرون
با گریه رفتم سمت در.در و باز کردم و دوباره بستم.مثلا که رفتم.
بغض تو صداش خنجری بود که توی قلبم فرود می اومد.داشت با خدا حرف می زد.
سورن:خدایا چرا؟مگه من چه گناهی کردم که حالا که داشتم به عشقم می رسیدم همچین بلایی باید سرم بیاد؟خدایا چقدر سخته خودت عشقت رو پس بزنی که عذاب نکشه که بعدها اشکاش رو حس نکنی.چقدر سخته دیگه نتونی صورت عشقت رو ببینی.خدایا کاش می رفت!کاش وقتی به هوش می اومدم مثل شیدا رفته بود.نه این که می موند و اشکاش رو می دیدم.عسل من حیفه!نمی خوام یه عمر به پای مردی بسوزه که حتی نمی تونه صورتش رو ببینه.چقدر دلم براش صورت مثل ماهش تنگ می شه واسه اون لبخند زیباش که دلم رو می لرزوند...خدایا یا من و ببریا بهم صبر بده.
دارم پسش می زنم دلش رو می شکنم.راست می گه بعد از اون همه خوبی این دست مزدش نیست اما باید ازم دل بکنه نمی خوام زندگیش رو خراب کنم...خـــــدا!من دوسش دارم کمکم کن
حتی نمی تونست گریه کنه هق هق مردم اتاق رو پر کرده بود.نمی تونستم باید بغلش می کردم باید می بوسیدمش.مهم نبود نامحرممه.مهم این بود که عشقمه.همه ی وجودمه.
خیلی آروم جلو رفتم که متوجه من نشه.سرش و تو بغلم گرفتم و گذاشتم رو سینم.دستم و لای موهای خوش حالتش کشیدم.
با صدای خش دارش گفت:مگه نگفتم برو بیرون چرا نرفتی لعنتی؟
بی صدا اشک می ریختم.با دستای باندپیچی شدش مشت می زد تو سینه ام.اما من ساکت ساکت بودم.

رمان آقای مغرور ، خانم لجباز - قسمت سی و یکم

توسط: Admin در 3 مرداد 1392
+2

رمان آقای مغرور ، خانم لجباز - قسمت سی و یکم

 

دستم رو ول کرد.حالا من گفتم ول کن تو چرا ول کردی...مردک...
مهسا:اوا عسل جان تو هنوز نرفتی؟
با دستپاچگی خندیدم و خواستم چیزی بگم که سورن گفت:نه داشتن گزارش می دادن.جایی می خواستید تشریف ببرید سروان آرمان؟
بعد ابرو انداخت بالا پسره ی...
لبخند مسخره ای زدم و گفتم:بله اگه اجازه بدید من دیگه برم شب بخیر
تا دم در با مهسا اومدم و اون سوار ماشین محسن شد و منم نشستم تو ماشین خودم مردک دیوانه.تا اومد تو پارکینگ گازش رو گرفتم و رفتم.
وقتی رسیدم هنوز نیومده بود.ماشینم و پارک کردم و رفتم توخونه.داشتم مانتوم رو در می اوردم که زنگ آپارتمان خورد.با همون مانتوی نیمه باز نیمه بسته رفتم جلوی در.
سورن با یه لبخند ژ*د داشت نگاهم می کرد.اخم کردم و گفتم:فرمایش؟
سورن:حاضری ساعت 20 دقیقه به 9 ها...
عسل:نه حاضر نشدم چون نمی خوام بیام
سورن:عسل خرابش نکن دیگه...خواهش می کنم...
اخمام توهم بود ولی حالا یکم نازم داشت
با دستش گره اخمام رو باز کرد وگفت:منتظرتما
بعد هم یه چشمک زد و رفت سمت آپارتمان خودش...
رفتم سراغ کمد لباسام.وقت نبود دیگه دوش بگیرم....صبح رفته بودم دیگه بیخیال...
یه مانتوی سفید که قدش تا بالای زانوم بود رو برداشتم با شلوار لی سورمه ای جذبم رو که حسابی بهم می اومد...شال قرمزم رو و آزاد سرم کردم...موهای مشکی صافم رو یکم چتری ریختم رو پیشونیم و آرایش ملایمی کردم اما رژلب قرمزم رو زدم و خبیثانه خندیدم.سورن هم که جدیدا حساس شده اشکالی نداره یکم اذیتش کنم.لب هام رو چندبار روی هم فشردم.یه سرویش نقره ظریف هم برداشتم و گذاشتم شون.دستبند نازکش توی دستم حسابی خود نمایی می کرد.به ساعتم نگاه کردم.خب 25 دقیقه گذشت...بزار خودش بیاد دنبالم پسره ی پورو به من می گه عجله داری...
کیف قرمزم رو برداشتم و رفتم توی سالن و نشستم روی مبل.دو دقیقه بعد سورن زنگ زد.
رفتم در و باز کردم سورن رو پیداکردم..هه هه
خیلی مهربون نگاهم کرد.منم نگاهش کردم.یه کت و شلوار اسپرت مشکی پوشیده بود با بلیز مردونه ی سفید.حسابی هم به خودش رسیده بود.بوی عطرش تموم راهرو رو پرکرده بود.
سورن:بریم؟
سری ت* دادم و از پله ها رفتم پایین.سوار ماشینش شدیم...
توی ماشین فقط به این فکر می کردم که سورن چه چیزی رو می خواد بهم بگه که اینقدر براش مهمه...یعنی داره من و کجا می بره؟
سورن با لبخند مهربونی نگاهم کرد و ظبط رو روشن کرد.با پخش شدن صدای آهنگ تو ماشین دوباره به رو به رو خیره شد و رانندگی کرد.
می خوام توبه کنم از تــــــو دلم پیش نگات گیره
نمی تونم برم پاهام به چشمای تو زنجیره
می خوام دورشم از آغوشت ولی راه شو نمی دونم
مسیرجاده گم می شه من اینجاشو نمی تونم
شریک لحظه هام می شی توبا تصویر یک لبخند
نمی دونم چطور می شه که از چشمای تو دل کند
تو اینقدر پاک و معصومی نمی شه با تو بد تا کرد
نمی شه از تو چشم برداشت نمی شه عشق وحاشا کرد
تماشا کردنت حتی یه تسکین واسه قلبم
نمی شه از تو دل کند و با این حسرت مدارا کرد
من دیگه بی تو نمی تونم که یه لحظه اینجا بمونم
واسه یه لحظه نمی تونم که بی تو تو دنیا بمونم
آهنگش احساس قشنگی رو بهم می داد.احساس این که سورن داره اعتراف می کنه...چشم هام رو بستم و یه نفس عمیق کشیدم.
سورن:خب دیگه سرکار خانوم رسیدیم.
خودش پیاده شد و در سمت من رو باز کرد و دستم رو گرفت.اخم کردم و سرش رو آروم کج کرد و مظلوم نگاهم کرد.
به رستوران نگاه کردم.یه ساختمون دو طبقه نقلی که دیوارهای سفید داشت و پنجره های گرد قرمز و مشکی...وارد رستوران که شدیم گارسون بهمون خوش آمد گفت.سورن هم اسمش رو گفت و گفت که همه چی حاضره.مردهم تایید کرد و بعد از اون سورن دست من رو گرفت به طرف پله های طبقه دوم برد.طبقه اول چندتا زوج نشسته بودن.دکوراسیون و اسپورتی داشت.دیوار های قرمز و میزهای سفید که در وسط همه شون گلدون های مشکی با رز های قرمز بود.دیگه نتونستم طبقه اول رو آنالیز کنم چون از پله های مارپیچ مشکی قرمز رفتیم بالا.
سورن:خب دیگه خانوم اگر می شه چشم رو ببند
عسل:چشم بسته که نمی تونم راه بیام
سورن:جر نزن دیگه من دستت رو گرفتم نترس
چشم هام رو آروم بستم...
سورن:خب رسیدیم می تونی چشم رو باز کنی.
از چیزی که دیدم شکه شدم.درست ابتدای سالن ایستاده بودم.سالنی که با تمام زیبایی هاش بهم چشمک می زد.تمامی دیوارهای سالن قرمز بودن و دورتا دور سالن با شمع های قلبی شکل سرخ و سفید و مشکی تزیین شده بودند.گلبرگ های گل سرخ زمین رو پوشانده بودند و شاخه گل های سرخ و سفید راهی رو به سمت تک میز سالن درست کرده بودند.
سقف با لوسترهای مشکی قشنگی آراسته شده بود که نور قرمز رنگی رو پخش می کردند...بوی گل و عطر تمام فضا رو پر کرده بود.
درخت مصنوعی ی که گوشه ی سالن ایستاده بود و برتک تک شاخه هاش شمعی قرار داشت بهم لبخند می زد.در زیرش حوضچه ی کوچیکی بود که نورها رو منعکس می کرد.
برگشتم به سورن نگاه کردم:سورن
سورن لبخندی زد و از کنار شاخه های گل سمت میز رفتیم...میز مربع شکی بود که با ظرف های کریستالی که مثل الماس می درخشیدن پر شده بود و بازهم رزهای سرخ که دل آدم رو می بردن...
با تعجب به دور وبرم نگاه می کردم.
سورن:خوشت اومد؟
مشتاقانه نگاهش کردم و با هیجان گفتم:آره فوق العاده ست.ولی این کارها برای چیه؟تولدم که نیست مناسبت دیگه ای م فکر نمی کنم باشه
سورن لبخندی زد و گفت:یعنی تو نمی دونی واسه چیه دیگه؟
خودم رو به خنگی زدم و گفتم:نه باور کن نمی دونم
سورن:خیلی خب پس الان می فهمی...
درهمین حین چندتا گارسون اومدن و میز رو با انواع غذاهای خوشرنگ پر کردند.دومدل کباب.دو مدل خورشت و دسر و پیش غذا...اما خوبیش این بود که اسراف نمی شد زیاد.چون همه به اندازه کم و متعادل بودند.
سورن:بفرمایید بانو از خودتون پذیرایی کنید
با تعجب به میز نگاه می کردم و گارسون ها رفتن.
سورن:بکشم برات؟چی می خوری؟
یکم از اون حال و هوای گیج بازی در اومدم لبخند خانومانه زدم و گفتم:نه ممنون خودم می کشم
بعد عین خانوم های متشخص کمی برای خودم پیش غذا کشیدم و شروع کردم به خوردن...باید اعتراف کنم که غذاهاش فوق العاده خوشمزه بودن اما کنجکاویم نمی ذاشت زیاد به غذا فکر کنم.
بعد از این که حسابی و البته آروم غذاخوردم و سیر شدم.سورن گفت که میز رو جمع کنن.همه ی ظرف ها رو بردن.تنها شمع ها و گل های رز روی میز باقی مونده بودن...
گارسون دیگه ای وارد شد و کیک قلبی شکل و کوچیکی رو روی میز گذاشت.سرخی و برجستگی کیک روی میزی که با رومیزی سفید صدفی پوشیده شده بود،متضادبود و توجه آدم رو جلب می کرد.
سورن دست هاش رو آورد جلو و دوتا دستام رو اروم توی دست هاش گرفت.
ضربان قلبم بالا رفته بود.به طوری که احساس می کردم هر آن ممکنه قلبم از سینه ام بیاد بیرون.دیگه مطمئن بودم که سورن می خواد اعتراف کنه.
سورن لبخند قشنگی زد و با چشم های عسلیش تو چشم های طوسیم خیره شد.
سورن:اولین باری که دیدمت فکر نمی کردم یه روز تو بخوای من و به این جا بکشونی...حتی وقتی مجبورشدم با بیام به ماموریت...وقتی گیج بازی رو تو ماموریت می دیدم نمی دونستم واقعا چرا بامن فرستادنت.
اخمام رفت توهم.اما چشمک قشنگی زد و دوباره ادامه داد:اما کم کم یه کارهایی کردی که ازت خوشم اومد...همین که کنارم بودی برام شد یه دل گرمی.یه تکیه گاه...حضور مانی دور و برت بی نهایت عصبیم می کرد.اما من بهتر از هر کسی می دونستم که تو به اون هیچ توجهی نداری و نخواهی داشت.شب آخر که غیبت زد هزار بار مردم و زنده شدم.از اون شب به بعد دیگه مطمئن شدم حسم به تو حس یه مافوق به زیر دستش نیست.
نفس عمیقی کشید و چشم هاش رو بست.خیلی زود به همون حالت قبلیش برگشت با دستش موهای روی پیشونیم رو کمی کنار زد.
سورن:فهمیدم دیگه دارم برات تب می کنم.حاضر بودم جونم رو بدم اما مانی به تو دست نزنه.وقتی تو رو صحیح و سالم پیدا کردم داشتم از خوشی می مردم.
اون لحظه که...اون لحظه که مانی اسلحه رو به سمت تو گرفت هیچی چیزی جز تو برام مهم نبود.مهم نبود که اون گلوله به کجای بدنم می خوره.مهم این بود که تو چیزیت نشه.اما تو خوب انتقام اون گلوله رو از مانی گرفتی.مانی به خاطر اون گلوله دیگه نتونست راه بره.تا چندهفته دیگه هم اعدام می شه خدا رو شکر.
وقتی ماموریت تموم شد نمی خواستم از دستت بدم.اما نمی شد!من قسم خورده بودم دیگه نه عاشق کسی بشم نه ازدواج کنم.می خواستم همیشه مجرد بمونم.تصمیم گرفته بودم بعد از ماجرای شیدا هیچوقت ازدواج نکنم.دلم نمی خواست یک بار دیگه شکست بخورم.من سورنی بودم که وقتی یه تصمیمی می گرفت تا آخر پاش می ایستاد ولی این بار اعتراف می کنم که شکست خوردم.
می خواستم تو رو از یادم ببرم.خصوصا بعد از این که صیغه رو باطل کردیم.اما نمی شد.من عاشقت شده بودم و این چیز ساده ای نبود که بشه با دوری از بینش برد.تو همون گیر و دار با احساسات ضد و نقیض خودم بودم که دوباره سر و کله ی شیدا پیدا شد.آقاجون پاش و کرد تو یه کفش که باید باهم آشتی و ازدواج کنیم.مخالفت صد در صد من باعث شد که آقاجون باز تو یه بیمارستان بیافته و دکترها گفتن که چندماه بیشتر زنده نیست.آقاجون برای ما خیلی عزیز بود و متاسفانه تنها آرزوی این پدربزرگ عزیز ازدواج دوباره ی من و شیدا بود.
من خیلی مخالفت کردم اما نمی تونستم اشکای اون پیرمرد رو ببینم.خودش رو مقصر می دونست و می خواست بین ما رو دوباره جوش بده.به شرطی قبول کردم که فقط جلوی آقاجون نقش بازی کنیم.نه با شیدا نامزد می کنم نه کار دیگه.همه هم قبول کردن.
وقتی می دیدم با هربار اومدن شیدا چقدر عصبی می شی خودمم ناراحت می شدم.اما این لازم بود.که دلبستگی مون نسبت به هم از بین بره.من نمی خواستم ازدواج کنم و تو هم نباید به من دل می بستی.پس شیدا بهترین راه برای متنفر شدن تو از من بود.
بیماری بابا بهونه ی خوبی دستم داد که ازت دور شم.هم ازتو هم از شیدا.اما متاسفانه عمو اینا و آقاجون هم همزمان با ما اومدن شیراز و باعث شد که دوباره شیدا رو ببینم و بهم گیر بده و دور و برم بپلکه.با اومدن تو فهمیدم که قرار نیست عشقت دست از سرم برداره.بهت نزدیک تر شدم.
از تو کمک خواستم که شیدا رو ازم دور کنی.شاید با این کار می خواستم به خودم ثابت کنم که توهم من و دوست داری.
خودت رو حسابی تو دل پدر و مادرم جا کردی.وقتی بهشون گفتم می خوام تو عروسم بشی حسابی خوشحال شدن.
عسل!عسل می دونم خیلی اذیتت کردم.می دونم بایدبعد از ماموریت عشقم رو بهت ثابت می کردم و میومدم خواستگاریت اما درکم کن عسل.من تو موقعیت بدی بودم.اما هیچ کدوم از این اتفاق ها نه تنها عشقم رو نسبت به تو کم نکرد بلکه حالا دیوونه تر از روز اول جلوت ایستادم.
اخم شیرینی کردم و گفتم:سورن؟
سورن:جون سورن؟قربون سورن گفتنت بشم من
عسل:این حرف ها...
سورن:این حرف ها یعنی من عاشقتم.یعنی این سرگرد مغروری که می شناختی دیوونه سروان کوچولوش شده.از این واضح تر بگم؟واضح ترش اینه که می خوام تو خانوم خونه ی من بشی.قبوله؟
عسل:اما من...من هنوز حرف هام رو نزدم.شرط هام رو هم نگفتم.
سورن دست هاش رو زیر چونه اش قلاب کرد و گفت:بفرمایید خانوم.همه شرط ون بی چون وچرا قبول
عسل:شاید به نفعت نباشه ها
سورن:نهایتش اینه که جونم و بخوای دیگه.که اونم قابلی نداره پیشکش شما
سرم و انداختم پایین و با غم و ناراحتی که توی این مدت حسشون کرده بودم گفتم:باید قول بدی دیگه اذیتم نکنی.خیلی نامردی کردی در حقم.خودتم می دونی.حقته الان بگم نه و برم و پشت سرم رو هم نگاه نکنم اما حیف که من مثل تو آزار دادن و بلد نیستم.
خواست دستم رو بگیره که دستم رو کشیدم عقب.
-صبرکن حرف هام تموم شه.تو حرفات رو زدی اعتراف رو هم کردی حالا نوبت اینه که حرف های من و بشنوی
اون نگاه شاد چشم هاش رنگ اضطراب و دلهره گرفته بود.چیزی که تو این مدت من بیشتر از همه چیز حسش کرده بودم باهر بار دیدن شیدا!با هر بار دیدن اون دوتا کنار هم با هر بار دیدن بی محلی های سورن نسبت به خودم.اضطراب و دلهره ای که ناشی از نگرانی من در مورد آینده ی عشقیم بود.حالا که اعترافش رو کرد.حالا که مطمئنم دوسم داره.حالا وقتشه که حرفام رو بزنم.تمام اون غم هایی رو که تو این مدت تو دلم نشسته بیرون بریزم.
اروم با لیوان توی دستم بازی می کردم.دیگه نمی خندیدم باید انتقام می گرفتم.اما من اهل انتقام نبودم.اونم از کسی که دیوونه وار دوسش دارم با تمام بدی هایی که در حقم کرد.
-آره عذابم دادی.هر بار که ساده ازم گذشتی.هر بار که شیدا رو کنارت دیدم.اون روز توی کوچه...بد شکستم.درسته تو قول ازدواج بهم نداده بودی که بگم خیانت کردی اما حس می کردم دیگه آخرای ماموریت نه تو اون سورن سابقی ونه من اون عسل گذشته...فکر کردم اون چیزی که داره بینمون شکل می گیره عشقه...تو با اون کار من و سر گردون کردی.
توچشم هاش خیره شدم.نم اشک تو چشم های هر دومون بود.
-واقعا عشق بود؟
دوباره سرم رو انداختم پایین و ادامه دادم.
-وقتی رفتی فهمیدم همه ی اون فکر و خیال ها توهم بود و تو برات هیچ فرقی نمی کنه که منی هم وجود دارم.اون روز قبل از محضر این رو بهم ثابت کردی که نباید بهت وابسته بشم.راست می گی تو خوب نقشت رو بازی کردی.هر کاری کردی که جلوی دل بستگیم رو بگیری.وقتی دانشگاه شیراز قبول شدم و تو رئیسم شدی.وقتی تو همون آپارتمانی که تو خونت بود خونه گرفتم حس کردم همه این ها نشونه س.اما دیم نه!تو باز هم هیچ کاری نمی کنی!بعضی وقت ها یه کارهای کوچیکی می کردی البته اما نمی شد اسمش رو عشق گذاشت به خصوص با حضور پر رنگ شیدا کنارت هیچ فکر خوبی نمی شد کرد!
وقتی ماجرای شیدا رو شنیدم یه نوری تو دلم تابید.گفتم شاید بشه که مال هم شیم.تصمیم گرفتم تقدیرم رو بسپرم دست خدا.که آخرش این شد.
سرم رو گرفتم بالا.گرمی جوی های اشک رو گونه ام حس می کردم.با چشم های خیسم بهش خیره شدم.آروم و بی صدا اشک هام جاری می شد.چشم های سورن هم پربود.اما غرورش اجازه جاری شدن رو به چشم هاش نمی داد.
سورن:عسل...عسل ببخش.می دونم چقدر بد کردم به خدا هر تنبیه ای که دوست داری بکن.جونم و بگیر اما نرو.نذار بیشتر از این ازت دور بمونم.من بد کردم.اره خودخواه بودم اما عسل خواهش می کنم من و ببخش.عسل فرصت جبران بده بهم.خواهش می کنم.
صداش می لرزید.یه لرزش خفیف که تو اون ابهت و اقتدار مردونه اش گم شده بود.
اون بد کرد اما خودش بیشتر از من اذیت شد.اون هم کم تو این بازی زجر نکشید.
نمی تونستم اذیتش کنم.حتی یه کوچولو انتقام بگیرم.همین که حرف هام رو زدم آروم شدم.
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:خیلی خب می رسیم به شرط هام
مشتاقانه تو نگاهم خیره شد
-شرط اول!هیچ وقت هیچ وقت دیگه اذیتم نمی کنی.همین مدت کم از دستت نکشیدم.
سورن:شرمنده ی روی ماهت.چشم قبول
-شرط دوم!هیچ وقت تنهام نمی ذاری چون ...چون طاغت دوری ندارم
سورن:مگه من دارم؟قربونت برم الهی چشم قبول
-شرط سوم!دیگه اون دختره رو دور وبرت نباید ببینم چون ازش بدم میاد.دیگه حق نداری بهش فکر کنی و با اومدن اسمش ناراحت بشی.مفهومه؟
سورن دستش روگذاشت کنار گوشش و گفت:بله قربان!بابا اون که خیلی وقته از زندگیم حذف شده.مهره ی سوخته س خانومم
-همون مهره ی سوخته کم بلا سر من نیاورده
سورن:الهی بمیرم
-خدانکنه!شرط اومــــ چهارم!نباید بهم دروغ بگی.تو زندگیت به زن دیگه ای فکر نکنی.بداخلاق نباشی و مهم تر ازهمه...عشقمون رو قربانی غرورت نکنی!قول می دی؟
سورن لبخند مهربونی زد و گفت:چشم هه شرط قبول قبول.قول مردونه ی مردونه.تو هم باید یه قولی بهم بدی؟
-چی؟
سورن:این که تا آخر دنیا خانوم کوچولوی خودم بمونی
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:قبوله
بلند شد.صدای قلب هر دومون شنیدنی بود.گل رز مصنوعی رو که جای حلقه بود رو به سمتم گرفت کنار صندلیم زانو زد.حلقه ی طلا سفید ظریفی که یه الماس زیبا وسطش خودنمایی می کرد حسابی مقابل چشمام می درخشید ولی درخشان تر از اون الماس چشم های سورن بود که مشتاقانه بهم خیره شده بود وبه وضوح می شد عشق رو از توی چشماش خوند.
سورن:عسل،خانم لجباز من باهام ازدواج می کنی؟
اشک شوق توی چشمام حلقه می زد.بی اختیار قطره ی اشک از گونه ام سرخورد.چشم هام رو بستم و سعی کردم این لحظه رو تو خاطرم ثبت کنم.نفس عمیقی کشیدم.عطر سورن با عطر گل ها در آمیخته بود.با لبخند چشم هام رو روی چشم های قشنگش باز کردم و حلقه رو از وسط گل برداشتم.
چشم هام رو آروم بستم و سرم رو به نشونه ی بله ت* دادم.
سورن اخم جذابی کرد وگفت:من جوابم رو نگرفتم.
سرم رو انداختم پایین و با یه لبخند جذاب گفتم:بله
نفس راحتی کشید و حلقه رو ازم گرفت و با دست دیگه اش دست ظریفم رو توی دستاش گرفت و حلقه رو توی انگشتم گذاشت.دقیقا اندازه بود
سورن:مامان می خواست خودش نشونش رو دست عروسش بکنه اما خب من دوست داشتم سوپرایزت کنم.
لبخندی زدم و گفتم:ممنون واقعا فوق العاده بود.
سورن:برای خواستگاری از تو همه چیزم باید فوق العاده باشه..معذرت می خوام اگر چیزی کم بود
-این چه حرفیه
سورن:اظهار شرمندگیه دیگه همسرم
سرم و ت* دادم که گفت:کیک بخوریم
چشمکی زدم و گفتم :بخوریم.
اومد کنارم ایستاد دستاش رو روی دست هام که رو دسته ی چاقو بود گذاشت و کیک رو بریدیم.اروم پیشونیم رو بوسید و گفت:فردا می ریم تهران.پس فردا هم میایم خواستگاری.می دونی که آقاجون تازه فوت شده نمی تونیم فعلا جشن بزرگی بگیریم شرمنده...می خواستم زودتر از این ها بهت بگم ولی گفتم چهلم آقا جون بگذره بعد.
با سر حرف هاش رو تایید کردم.انگار زبونم بند اومد بود.چون از اول یا فقط لبخند می زدم یا سر ت* می دادم.سورن این بار لب هاش رو طوانی تر روی پیشونیم گذاشت و باعشق بوسید.
بعد از خوردن کیک رفتیم سوار ماشین شدیم.اینقدر خوشحال بودم که سراز پا نمی شناختم.سورن چشمکی زد و ضبط و روشن کرد.اما این بار خودش با صدای بلند با آهنگ می خوند...دستم رو گذاشته بودم زیر چونه ام و عاشقانه نگاهش می کردم.یعنی سورن تا چند روز دیگه مال من می شد؟
هر کجا که باشم به تو برمی گردم
با تو دل آرومم قدرت و می دونم
من همین احساس و به چشمات مدیونم
کاشکی باشم با تو تو بده دستات و
تا بمونی با من تا بمونم با تو
من و آرومم کن توی هر بی تابی
حال و روزم خوبه هر شبم مهتابی
به دل نگیر عشق من و خوبه دوست داشتنم و
بزار تا خودت ببینی حس عاشق شدن و
می خوام بگم من به همه آره این حس منه
نبض من هر کجا باشم واسه ی تو می زنه
به خودم می بالم که تو با من هستی
که به تو دل بستم که به من دل بستی
حس این خوشبختی واسه من شیرینه
حرفای تو انگار به دلم می شینه
من و عاشق کردی به همین آسونی
تو هم انگار عشقم حسم و می دونی
تو رو باور کردم که تو با احساسی
از تو ممنونم که قلبم و می شناسی
به دل نگیر عشق من وخوبه دوست داشتنم و
بزار تا خودت ببینی حس عاشق شدن و
می خوام بگم من به همه آره این حس منه
نبض من هر کجا باشم واسه ی تو می زنه
با تموم شدن آهنگ رسیدیم جلوی در خونه.
سورن برگشت و نگاهی بهم انداخت.سرم رو انداختم پایین و گونه هام رنگ گرفت.
-چرا اون جوری نگاهم می کنی؟
سورن اخم ظریفی کرد و گفت:دیگه اون رژ و به لبات نزن
ابروهام و انداختم بالا وگفتم:چرا؟
سورن:چون دوست ندارم بزنیش.
اخمی کردم که گفت:خب دوست ندارم نگاه بقیه به لبات خیره بشه.فقط واسه ودم می زنی قول؟
لبخندی زدم و آروم پلک هام رو فشردم.لبخندی زد و ماشین رو داخل پارکینگ پارک کرد.
بالا رفتیم.جلوی در آپارتمانمون ایستاده بدیم.هیچکدوم قصدنداشتیم کلید باندازیم بریم تو سوییت هامون.البته خونه ی من سوییت بود خونه ی اون حدود دو یا سه برابر خونه من بود و یه آپارتمان شیک محسوب می شد.
سورن:بابت امشب ممنون
عسل:من باید تشکر کنم
سورن:ممنون که قبول کردی عشق من.شبت خوش و پرستاره.برای فردا آماده شو
عسل:باهم می ریم؟ماشین هامون؟بعدش باباینا ببینم با هم اومدیم...
سورن:تو زودتر ازمن با ماشین خودت برو.منم یکم اداره کاردارم ظهر راه می افتم
عسل:سر ت* دادم و با یه شب بخیر رفتم تو سوییت خودم.خب امشبم که عرشیا خان تشریف نمیارن هرشب هرشب بیرونه نگاهش کن تو رو خدا.از بس خوشحال بودم همون شبونه ساکم رو جمع کردم و آخرای شب قبل خواب به مامان زنگ زدم و گفتم دارم میام خونه.مثل این که دیر زنگ زده بودم.چون سهیلا خانوم جلوتر ازمن زنگ زده بود و قرار خواستگاری پس فردا شب رو گذاشته بود.
با کلی فکرهای خوش به زور به خواب رفتم.خوابم نمی برد که آخه...
صبح ساعت هشت با چمدونم از خونه زدم بیرون.که سورن رو جلوی در دیدم که می خواست بره اداره.
سورن:احوال خانوم خودم؟بده چمدونت رو سنگینه
بدون حرف ازم گرفت و رفتیم تو آسانسور.
وقتی می خواستم برم تو ماشین سورن چمدون رو گذاشت توی صندوق عقب که گوشیش زنگ خورد.
- به سروان نادری عزیز.بابا یه حالی از رئیست نپرسی ها یوقت
- قربون تو من که عالیم تو چطوری؟چه خبرا؟
- چی؟یعنی چی؟منظورت چیه؟
- چرت نگو پسر مانی که اون توهه می خواد چی کار بکنه تا دوهفته دیگه اعدامه کاری نمی تونه بکنه خیالت راحت...
- چی رو جدی بگیرم؟آخه اون که تو زندانه چه خطری برای من داره؟ببین روز خوبم رو چطوری با چرت و پرت به هم می زنی.

رمان آقای مغرور ، خانم لجباز - قسمت سی ام

توسط: Admin در 3 مرداد 1392
+5

رمان آقای مغرور ، خانم لجباز - قسمت سی ام

 

یه خانومی که قیافه مهربونی داشت گفت:سهیلا خانوم عروسته؟
شیدا شده بود عین این شخصیت های کارتونی.سرخ سرخ.منم به جای این که سرخ و سفید بشم با چشم های گردشده نگاهشون کردم.
سهیلا خانوم لبخندی زد وگفت:من که از خدامه عروس به این ماهی داشته باشم ولی نه همکار سورنمه
یه دختر دیگه هم سن و سالهای خودم بود چشمکی زد وگفت:زن دایی عروس ی می شه برات تا مرغ از قفس نپریده اقدام کنید از ما گفتن بود
بقیه آروم خندیدن.
زن عمو:خوبه والا آقا جون رو دوساعت نمی شه دفنش کردیم شما دارید حرف عروسی می زنید؟
همون خانمه گفت:شهین جون تو چرا حرص می خوری؟خب ما که نگفتیم الان عقدش کنن و عروسی بگیرن که
سهیلا خانوم دستی به کمرم من کشید که حالا دقیقا سرخ و سفید شده بودم.
سهیلا:هر چی قسمت باشه جوون ها باید خودشون هم و بخوان.هر چی خدا بخواد همون می شه ایشالله
شیدا رو زیر چشمی می پاییدم که حسابی کمر به قتل من بسته و خون خونش رو می خوره.خب به من چه تو لیاقت همچین پسر دسته گلی رو نداشتی من چیکار کنم؟
-خوبه بابا توهم پررو نشو ها همچین حرف می زنه انگار سورن همین الان اومده خواستگاریش...
دو هفته ای گذشته.تقریبا تو همه مراسم هاشون رفته بودم و با اقوام سورن آشنا شده بودم.امروز هول هولکی از خونه اومدم بیرون آخه امتحان داشتم واسه همین دسته کلیدم رو جا گذاشتم.وای خدا امشبم که عرشیا نمیاد خونه با دوستاش می رن بیرون من چیکار می خوام بکنم خداعالمه...
سورن:حاضری؟
عسل:آره آره
لباس شخصی پوشیده بودم قرار بود بریم ماموریت امروز.می خواستیم یه مرکز سقط غیر قانونی رو دستگیر کنیم.
سورن:اگه گفت از طرف کی می گی پورمند.فهمیدی؟
عسل:اوهوم اوهوم
سورن شماره رو گرفت و وقتی وصل شدگوشی رو داد دستم.
صدای زن خشنی از اون طرف خط پیچید.سعی کردم یکم به صدام اضطراب بدم.
- بله؟الو...
- ال..و الو سلام
- سلام.امرتون
- برای ...سقط جنین زنگ زده بودم
- اشتباه گرفتی خانوم
- من از طرف پورمند زنگ می زنم.اون شماره شمارو بهم داده.خواهش می کنم قطع نکنیدمن واقعا به کمکتون احتیاج دارم
- هه کمک.خب بچه ات چند وقتشه؟
- نمی دونم فکر کنم یه دو سه ماهی می شه
- باباش معلومه؟
- چی؟
- مفهوم نبود؟می گم باباش معلومه؟
- بله بله معلومه
- خیلی خب ساعت 2:5 ظهر این جا باش.فامیلیت چیه؟
به سورن اشاره کردم و دستم رو گذاشتم رو دهنه تلفن و به صورت لب خونی گفتم:فامیلی؟
سورن شونه ای بالا انداخت و با بی خیالی گفت:بگو مرادی
- مرادی
- خیلی خب همون ساعت که گفتم با پدر بچه اینجا باش آدرس رو که داری؟
- بله بله
- خیلی خب
زنه گوشی رو قطع کرد.
عسل:چه بی ادب
سورن لبخندی زد وگفت:خب چی شد؟
عسل:هیچی دیگه لو رفتیم
سورن:چی می گی؟
عسل:شوخی کردم.گفت 2:5بریم
سورن سری ت* داد وگفت:الان یک و نیمه تا اونجاهم که یه جای تقریبا پرته حدودا 1 ساعت راهه بدو که دیر برسیم نی نی مون و بد جور می کشن که اذیت شه
اخمی کردم و دنبالش رفتم پایین.سه تا ماشین شخصی هم باهامون اومدن.البته لبالب و پر ازنیرو...
سورن زنگ در رو زد.یه کوچه باغ مانند بود با کلی درخت و دیوار های کاه گلی...
صدای همون زنه اومد:کیه؟
سورن:وقت گرفته بودیم
زن:اسم؟
سورن:مرادی
زنه در رو باز کرد و یه نگاه وحشتناک به من و سورن انداخت.
زن:بیاین تو
ماهم پشت سرش رفتیم تو.یه سالن تقریبا 20 متری بودکه حسابی نمور و کثیف بود.چندتا صندلی کنار دیوار بود و یه در هم اونطرف که بغلش یه میز بود که همون خانومه نشسته بود.هه مثلا منشی بود ولی اصلا اسم منشی بهش نمی خورد.
یه زن نسبتا 35 ساله چاق با موهای رنگ کرده زرد و یه من آرایش که قیافه اش رو شبیه...ها درست کرده بود.
یه رو پوش سفید فوق العاده کوتاه هم پوشیده بود که حسابی بدن نما بود و من از همینجا هم می تونستم ببینم زیرش هیچی نپوشیده جز لباس زیر.
پاهای چاقش هم حسابی بیرون بود.چندبار به سورن نگاه کردم ببینم هیز بازی درمیاره دیدم نه بابا بچه ام سربزیره اصلا حواسش اینجاها نیست.
یه دختر و پسر دیگه هم اونور نشسته بودن.دختره حدودا23 ساله پسره هم 26 بهش می خورد.معمولی بودن.دختره همش گریه می کرد و اون زنه هم یه چیزی بارش می کرد.
زنه رو به من گفت:چرا می خوای بچه ات رو بیاندازی؟
عسل:راستش...راستش...
سورن پرید وسط حرفم و گفت:زن و شوهر نیستیم
زنه لبخند کثیفی به سورن زد و گفت:آها پس عشق و حالتون و کردین حالا گندش در اومده.آره؟
اوه چه وقیح.تا خواستم یه چی بارش کنم سورن سری ت* داد وگفت:شما اینطور فکر کن.چیه چون رابطه مون قانونی نبوده بچه رو نمی اندازی
زنه شونه هاش رو انداخت بالا وگفت:به ما چه قانونی و غیرقانونی بودنش ما بچه رو می اندازیم و پولش رو میگیریم باقیش به ما مربوط نیست
دختره با چشمای اشکی بهمون نگاه می کرد.دستم رو گذاشتم رو شکم و قیافه ام رو جمع کردم.یکی نیست بگه آخه بچه دوماهه لگد می زنه که تو فیلم بازی می کنی؟
خب من چه می دونم لابد می زنه دیگه من که تا حالا حامله نشدم بفهمم کِی لگد می زنه
سورن تو صورتش رگه هایی از خنده بود.دستش رو انداخت دورم.
منم الکی خودم رو لوس کردم و با ترس گفتم:من می ترسم.بیا این کا رو نکنیم
سورن که معلوم بود خیلی جلوی خودش رو گرفته که نخنده گفت:آخه ما که نمی تونیم نگهش داریم.عسل عزیزم ما که در مورد همه چیز ازقبل صحبت کرده بودیم.توهم که راضی شده بودی حالا دوباره چی شده؟
عسل:من می ترسم
سورن:فقط چند دقیقه ست عزیزم...خواهش می کنم
نگاهی به شکم خالیم انداختم و خودم رو ناراحت نشون دادم.
بعد برگشتم سمت همون دختره.حس فوضولیم گل کرد ازش پرسیدم:تو چرا می خوای بچه ات رو بیاندازی؟
دختره اشکاش رو با پشت دستش پاک کرد وگفت:ما نامزدیم دوسه ماه دیگه عروسیمونه تا اون موقع حتما شکمم میاد جلو زشته
عسل:دختر تو تا دوسه ماه دیگه عروسیته من چی بگم؟بابا تو دیوونه ای نندازش به خودت و اون بچه ظلم نکن
شوهرش با اخم گفت:آها اون وقت به بچه شما ظلم نمی شه نه؟
سورن:ما رابطه مون قانونی نیست.نمی تونیم نگهش داریم شما که می تونید
عسل:یعنی یه جشن عروسی خیلی مهمه؟تازه زیر لباس های پف دار عروس هم که شکم معلوم نمی شه
دختره نگاهی به شوهرش انداخت.نامزدش موهاش رو ناز کرد و دختر رو به خودش چسبوند
دختر:مهرداد خواهش می کنم.این بچه ازگوشت و خون ماست.سه ماهشه قلبش می زنه یعنی حرف مردم این قدر مهمه؟تو رو خدا مهرداد من می ترسم.اگه خدا باهامون قهر کنه و دیگه بچه دار نشیم چی؟مهرداد من نمی اندازمش...من می ترسم من نمی تونم...اصلا من عروسی نمی خوام من بچه م رو نمی کشم.
شوهرش مستاصل دستی تو موهاش فرو برد و بعد تو چشمای دختره خیره شد
مرد:مطمئنی رومینا؟
دختر:آره مطمئنم...
بعد با التماس نگاهش کرد.مرده لبخندی زد و بلند شد و دستش رو گرفت سمت دختر.دختره با کمی تردید و بعد باخوشحالی دست پسره رو گرفت.
مرد:منم راضی نبودم گور پدر حرف مردم...نمی تونیم بچه مون رو بکشیم کهپاشو
دختر با لب های خندون دست شوهرش رو گرفت و پاشد کیفش رو هم از روی صندلی برداشت.دستی به شکمش کشید و گفت:ببخشیدمامان،دیگه قول می دیم پدر و مادر خوبی باشیم...قول قول
زنه با عصبانیت پاشد وگفت:فکر کردین الکیه؟پس پول ما چی می شه؟
مرد:شما که هنوز کاری نکردید که پولش رو بگیرید
زن:کلی وقت ما رو تلف کردی بعد می گی کاری نکردیم؟نه آقا وقتی اسمت رفت توی این لیست باید پولش رو بدی...
مرد سری ت* داد و از تو کیف پولش چندتا تراول چک 100 هزار تومنی پرت کرد رو میز منشی...
با تاسف سری ت* داد وگفت:بگیر این پول ها که خوردن نداره
زنه دادی زد وگفت:هری...خوش اومدی...واسه من آخوند بازی در میاره خوبه تا همین الان داشتی التماس می کردی...مرتیکه نفهم
دیگه اون دو تا رفته بودن.سورن نگاه رضایت مندی بهم انداخت و نفسش رو فوت کرد.
سورن:ببخشید خانوم الان خانوم دکتر سرشون شلوغه؟
زنه که با شنیدن لفظ"خانوم دکتر"خنده اش گرفته بود با لحن چندشی که از لحظه ی ورودمون در مقابل سورن داشت گفت:نه عزیز...دارن استراحت می کنن
سورن ابرویی بالا انداخت و گفت:عجب!اونوقت کی نوبت ماست؟
زنه لبخند چندشی زد وگفت:چیه خیلی عجله داری از شر حروم زاده ات زودتر خلاص بشی؟
سورن اخمی کرد وگفت:درست صحبت کن خانوم
زنه ایشی گفت و رفت توی اتاقه.با ترس به سورن نگاه کردم که دستم رو مهربون تو دستاش گرفت.
عسل:جدی جدی بلایی سرم نیارن؟
سورن با خنده گفت:نترس بابا الان بچه ها رو می گم بیان تو
زنه اومد بیرون و با اخم به من گفت:برو تو
تا اومدم برم گوشی سورن زنگ خورد.
- آره...آره
- قربونت پس می بینمت
هنوز وسط سالن ایستاده بودم.
زن:چیه چرا عین مترسک وسط مزرعه اونجا وایستادی؟بیا برو تو دیگه
به سورن نگاه کردم که زیرلب جوری که فقط من بفهمم گفت:طول بده
الکی یکم اضطراب ریختم تو صدام و گفتم:من می ترسم
زنه پوزخندی زد وگفت:اون موقع که با این آقا ه ریخته بودید رو هم باید فکر اینجاش رو می کردید...
چشمام گرد شد.بچه پورو می گم ها از همون اول چشمش سورن رو گرفته می گی نه؟نگاه کن... برگشتم که دیدم سورن داره ریز ریز می خنده...چشم غره ای بهش رفتم که نیشش بسته شد.
بعدش هم خانوم دکتره اومد بیرون.
یه روپوش بلیز مانند سفید پوشیده بود.با شلوار لی تنگ.موهاش رو هم دم اسبی بسته بود.هایالایت شده بود وکمیش رو روی صورتش ریخته بود.
کلی هم آرایش کرده بود...تقریبا 30 ساله و جوون بود.
انتظار داشتم یه دکتر میانسال باشه که پروانه طبابتش رو باطل کردن ولی این زیادی جوون بود.حتما از همون اول گند زده دیگه.
دکتر(با عرض شرمندگی از تمامی خواننده های دکترم که اسم این بوزینه رو باید بزارم دکتر.ببخشید)
دکتر:شیوا چرا نفرستادیش تو...
زن:می ترسه
لبخند به ظاهر مهربونی زد و گفت:ترس نداره که عزیزم فقط چنددقیقه ست بعدش یه عمر راحت می شی
تا اومدم جوابش رو بدم از در و دیوار مامور ریخت تو...منم دست دکتره رو محکم گرفتم و پیچوندم.چسبوندمش به دیوار و پام رو قفل کردم تو پاش.اونقدر شوکه شده بود که نفهمه از کجا خورده.از زیر لباسم دستبند رو در اوردم و به دستش زدم.
سورن هم اون دختره تپله رو گرفت.دختره یه سره فحش می داد.
زن:دستمو ول کن مادر...
سورن با قدرت یه دونه زد تو پاش که جیغ دختره رفت تو هوا
سورن:خفه خون بگیرید ببینم...
حتما می گید اینا که دونفر بودن چرا این همه مامور اوردیم آره؟خب خدمتتون عرض می کنم.بقیه مامورها از دری که توی اتاق دکتره بود رفتن توی باغ و با کلی معتاد مفنگی برگشتن
کلی معتاد و مواد فروش اون ته بودن که داشتن از بی موادی می مردن...قیافه یکی از یکی دیگه کریه تر و مفنگی تر...
یکیشون با قیافه آویزون می گفت:نکن نوکرتم ما که کاری نکردیم واسه چی ما رو می گیری آخه
ده بارم وسط حرف هاش دماغش رو می کشید بالا که حسابی چندشم شده بود...
بعد همه رو بردیم اداره و با بازحویی و باز داشتگاه مون ازشون حسابی پذیرایی کردیم جون شما.
بعد عملیات بود که نشسته بودیم و داشتیم چایی خورده می کردیم(هه اون افغانیه بود می گفت تخمه خورده می کردیم؟اون و می گم)که ناگهان مجد زرتی امد تو...
مجد:سروان آرمان یه آقایی اومدن با شما کار دارن
سورن نگاهی بهم کرد که شونه هام رو انداختم بالا...پشت سر مجد عرشیا رو دیدم.
عرشیا:سلام
همه جواب سلامش رو دادن.سورن هم با کمی اخم سلام کرد.
با خنده گفتم:سلام عزیزم.تو این جا چی کار می کنی؟
عرشیا:کلیدت رو جا گذاشته بودی سرکار خانوم.گفتم بیام بهت بدم شب اذیت نشی
با لبخند مهربون نگاهش کردم که گفت:با یکی از همکارات همکلاسی دراومدم می رم پیشش
بعد ستوان قاسمی اومد و گفت:عرشیا جان نمیای؟
عرشیا:چرا چرا محسن جان الان میام
عسل:شما هم کلاسی هستید
قاسمی:بله...آقا عرشیا از اون بچه های گل روزگاره
عرشیا سری ت* داد و دستی به پیشونیش کشید و مثلا عرق شرم رو پاک کرد
عرشیا:فعلا عسلی
عسل:مراقب خودت باش فعلا
برگشتم سرجام نشستم و کلید رو گذاشتم تو جیبم.همه یه طوری نگاهم می کردن.
عسل:طوری شده؟
آتنا:فامیلتونه؟
به سورن نگاه کردم که داشت با لیوان چاییش بازی می کرد.
با خنده گفتم:آره چطور؟
آتنا:همینجوری آخه صمیمی بودین...
با خنده نگاهش کردم و گفتم:ای فوضول
آتنا:ببخشید
با خنده دستش رو گرفتم و گفتم:شوخی کردم عزیزم.زیر چشمی به سورن نگاه کردم و ادامه دادم:عرشیا برادرمه
مهسا:چندباری از محسن اسمش رو شنیده بودم.
سورن مهربون داشت نگاهم می کرد.
بعد از چند دقیقه بچه ها پاشدن و رفتن سرکارشون فقط من و سورن نشسته بودیم.
سورن:پس بالاخره تمومش کردی؟
با تعجب گفتم:چی رو؟
سورن:همین موش و گربه بازی رو دیگه
با خنده گفتم:کدوم موش و گربه بازی رو؟
سورن لبخند خبیثانه ای زد و گفت:بیا تو اتاق من بهت بگم.
رفت تو اتاقش منم پشت سرش رفتم.
سورن:درو ببند. برگشتم در و بستم تا خواستم برگردم سمت سورن دیدم تو بغلشم
عسل:چیکار می کنی سورن؟
اروم همونطوری که یکی از دستاش رو آروم و با فاصله ی کم دور کمرم حلقه کرده بود با دست دیگش کلید رو که رو در بود رو چرخوند و در رو قفل کرد.
با ترس نگاهش کردم که خندید وگفت:چیه نگو که ازم می ترسی؟
عسل:خب یکم ترسناک شدی
سورن چشم هاش رو مثل گربه کرد و دندون هاش رو بهم نشون داد.
سورن:معلومه که ترسناکم...
بعد من و چسبوند به دیوار و دتا دستام رو گذاشت رو دیوار و مچشون رو محکم گرفت.بهم نزدیک بود اونقدری که نفس هاش تو صورتم می خورد.سرش رو آوردجلو.خیره شد تو چشم هام.منم پررو زل زدم تو اون دوتا کوزه ی عسل!نگاهش شیرین شیرین بود.
با لبخند خبیثانه ای گفت:با داداشت می خواستی من و حساس کنی...
خندیدم اون خندید و گفت:موش کوچولویی دیگه چه می شه کرد...حیف که از همون اول می دونستم عرشیا داداشته مگرنه خونت حلال بود عسل خانوم.
با چشم های گرد شده نگاهش کردم که خندید و دست هام رو ول کرد و عقب عقب رفت و نشست بالای میزش.
عسل:تو از کجا می دونستی؟
سورن:همون اول یه سوال کوچیک از داییت کردم اونم گفت عرشیا برادرته
عسل:دایــــی!
سورن با خنده گفت:حرص نخور.فکر می کنی اگر نمی دونستم کیه اینقدر خونسرد بودم وقتی تو داری باهاش زندگی می کنی؟اینقدر خونسرد که نپرسم چی کارته؟
سری ت* دادم.خب اره خودمم بهش فکر کرده بودم راست می گفت.
شونه هام رو بالا انداختم و گفتم:برام فرقی نمی کرد بدونی یانه
سورن سری ت* داد و گفت:معلومه
با اخم نگاهش کردم که خندید و گفت:عســـل؟
عسل:بله؟
سورن:می شه امشب باهم بریم بیرون؟
عسل:بریم بیرون؟کجا؟چرا؟
سورن:تو قبول کن بگو که میای چرا و کجاش رو بعدا خودت می فهمی
عسل:آخه...
سورن:آخه بی آخه...داداشتم خونه نیست امشب که بخوای بهونه بیاری...باید بیای
قیافه اش عین این بچه های لجباز شده بود که پا زمین بکوبن و یه چیزی بخوان.با اخم ساختگی نگاهش کردم ودست به سینه گفتم:چه باید باید هم می کنه
لبخند مهربونی زد و از میز اومد پایین.دستام و تو دستاش گرفت و یه نگاه بهم کرد که تو دلم عروسی گرفتن.
سورن:خب اگر بنده از سرکار خانوم خواهش کنم دعوت بنده رو قبول کنن و افتخار بدن که با بنده ی حقیر بیان بیرون چی؟
دستام و کشیدم و دوباره دست به سینه ایستادم.
پشت چشمی نازک کردم براش و گفتم:خب در اون صورت شاید بشه بهش فکر کرد
سورن:عسل؟
عسل:خیلی خب... باشه میام ساعت چند؟
سورن:ساعت هشت که رفتیم خونه حاضر شو بعد باهم می ریم.
نگاهی به ساعت انداختم که شش بعد از ظهر رو نشون می داد.
نفسم رو فوت کردم و سری ت* دادم:باشه ولی وای به حالت اگر بخوای اذیتم کنی و جای بدی ببریم
سورن همونجوری که با دستش هدایتم می کردبه سمت در و با دست دیگه اش قفل در و باز می کرد گفت:قول می دم خوش بگذره بهت
ابرویی بالا انداختم و گفتم:امیدوارم...
سورن:من جا رزرو می کنم ها نزنی زیر قولت
عسل:چشم نمی زنم
دوساعت تمام داشتم از شیوا اون دکتره پیزوری بازجویی می کردم.آخر سرم یه پرونده براشون چیدم و فرستادمشون بازداشتگاه.به ساعت مچی ظریف نقره ایم نگاه کردم که ساعت 8:20 دقیقه رو نشون می داد.
عسل:وای دیر کردم
مهسا:جایی می خواستی بری؟
عسل:آره آره...بچه ها شبتون بخیر خسته نباشید من رفتم.
با مهسا و آتنا دست دادم و از اتاق بازجویی زدم بیرون...وسط راهرو که داشتم تقریبا می دویدم خوردم به سورن...نفس نفس می زدم.
سورن:چیه چی شده؟
عسل:وای فکر کردم دیر شده
سورن:مثل این که خیلی عجله داری نه؟
اخم کردم.
عسل:منه دیوونه رو بگو که نخواستم آقا بی خودی معطل بشه...حالا که اینطوریه نمیام
بعدشم با حالت قهر از کنارش رد شدم.فکر کرده تحفه اس من و ضایع می کنه...باهاش نمی رم تا ادب شه
ازپشت سر دوید و دستم رو گرفت.ایستادم اما برنگشتم.
سورن:بابا شوخی کردم خانومی اصلا شما ده ساعت دیر کن مگه من چیزی می گم...ببخشید
عسل:ول کن دستم و

رمان آقای مغرور ، خانم لجباز - قسمت بیست و نهم

توسط: Admin در 3 مرداد 1392
+3

سورن شونه هاش رو انداخت بالا وگفت:بگه من که از خدامه...نخیرم شما همین جا می مونی و امشب دماغ عملی این شیدا خانوم رو به خاک می مالی شیر فهم شد؟
لبخندی زدم که اونمخندید و رفت پایین.
بعد از چند دقیقه صدای پاهاشون رو راه پله می اومد.
شیدا:وای چقدر تاریکه برق کل منطقه رفته...دوساعته دارم با سنگ می زنم به در یعنی نمی شنیدی؟
سورن با صدای جدی گفت:نه...سرم گرم بود نشنیدم.برو تو
شیدا:آخی سوییتشو...چه و نقلیه
هنوز من رو ندیده بود.
سورن:چی کار داشتی این موقع شب؟
عسل:وای مامان کلم پلودرست کرده بود گفتم برات بیارم
سورن ظرف غذا رو از دستش گرفت و گذاشت رو اپن.
سورن:ممنون ولی من غذا خورده بودم بیرون.بشین
به مبل اشاره کرد و شیدا تا اومد بشینه نگاهش متوجه من شد.
لبخند ژ*دی زدم وگفتم:سلام شیدا جون خوش اومدی
دندون هاش رو بهم سایید و گفت:سلام.تواین جا چی کار می کنی؟چشم زن عموم روشن
سورن خندید وگفت:چیه؟نکنه می خوای تهدید کنی؟بچه که نیستم 32 سالمه...یعنی نمی تونم یه خلوت داشته باشم
شیدا پوزخندی زد و گفت:خوشم باشه...جناب سرگردم منحرف شدن
سورن:نه اون که منحرف شده ذهن مسموم شماست شیدا جون...مگرنه منو عسل فقط داشتیم حرف می زدیم.
بعد یه چشمک به من زد.
شیدا:مثه این که بعد موقعی مزاحم شدم.نه؟
سورن سری ت* داد وگفت:هی همچین
شیدا:واقعا که وقیحی!
سورن اخم هاش رفت توهم و گفت:چرا اونوقت؟
شیدا:ما قراره باهم ازدواج کنیم اونوقت تو داری با دوست دخترت دل می دی و قلوه می گیری؟
سورن ابروهاش رو داد بالا وبا تعجب گفت:کی گفته ما می خوایم ازدواج کنیم؟
شیدا یکم جا خورد وگفت:خب همه!مگه این طورنیست؟
سورن با اخم نشست مبل روبه رویی ما و پای سمت راستش روانداخت روپای سمت چپیش و با حالت متفکرانه که انگار می خواد چیزی رو به خاطر بیاره سری ت* داد و گفت:تا اونجایی که یادمه بله قرار بود ازدواج کنیم
شیدا لبخندی زد و چشم غره ای به من رفت.
سورن ادامه داد:اما چندسال قبل نه الان...
این بار من لبخند زدم وچشم غره رفتم به شیدا که حالا حسابی بادش خالی شده بود
شیدا:یعنی چی؟
سورن:فکر می کنم از وقتی برگشتی این مسئله رو هزار بار برات توضیح دادم که مابرای دلخوشی آقا جون تو آخر عمرش داریم براش نقش بازی می کنیم مگرنه بین من و تو چیزی وجود نداره...حداقل الان دیگه وجود نداره
شیدا با صدای لرزون گفت:اما سورن من هنوز عاشقتم
سورن آرنج هاش رو گذاشت روی زانوش و خم شد جلو و با یه اخم گفت:اون موقع که بهت احتیاج داشتم دوست داشتم این جمله رو بشنوم که با اون حالم و اون شرایطم وقتی دلم ازهمه جا گرفته و دارم نا امید می شم بهم بگی:"اما سورن من هنوز عاشقتم"
پوزخندی زد و تکیه داد به مبل ورفت عقب وسری ت* داد وگفت:شیدا حالا خیلی دیره...من نمی تونم اون کار رواز یاد ببرم.وقتی حالم بد بود وبه هوش اومدم دوست داشتم عین خیلی نامزدهای دیگه که برای سلامتی شوهرشون هرکاری می کنن بالا سرم بودی و بهم امید می دادی...اما من وقتی چشم باز کردم به جای تو برگه درخواست طلاقت رو دیدم.این به کنار چطور ازم انتظار داری با ازدواج کنم وقتی تا چندمدت پیش زن کس دیگه ای بودی؟فکر کردی من این قدر بی ارزشم که کسی نگاهم نمی کنه و بهم اهمیت نمی ده و فقط تویی که حاضری زنم بشی؟حالا برگشتت فایده نداره.حالا که خوب شدم و دیگه بهت احتیاج ندارم،حالا که ازدواج کردی و طلاق گرفتی.
نه شیدا خانوم من دیگه نمی تونم تو رو به عنوان همسر قبول کنم.لطف کن این چندمدته جلو آقا جون نقش بازی کن پیرمرد گناه داره
تموم این مدت به سورن خیره شده بودم.شیدا هم همینطور...
با بلند شدن شیدا از روی مبل بهش نگاه کردم.
اشکاش رو با پشت دست پاک کرد و با یه بغض خیلی بد زیر لب زمزمه کرد:باشه خداحافظ
و کیفش رو برداشت واز خونه زد بیرون.
اگه بگم دلم براش سوخت دروغ نگفتم.خب هرچقدرم کار بد کرده باشه بازم یه دختره غرور داره دوست نداره پس زده بشه.
به سورن نگاه کردم.تکیه داده بود به مبل و سرش رو به آسمون بود...حتما اونم داره گریه می کنه.نمی دونم چی درسته اما احساس می کنم سورن کار درستی رو انجام داد.شایدم درست نه ولی حداقل انتقام خودش رو گرفت.
چیه نمی تونه که عین این قهرمان های مهربون بیاد ببخشتش که همه بگن"وای چه آدم مهربون و بزرگی"خب دوستش نداره تازه حق هم داره نخواد بایه زن مطلقه ازدواج کنه زنی که می تونست از اول مال خودش باشه و تنهاش گذاشته حالا دست از پا دراز تر برگشته پیشش که چی؟
دیدم زیادی دارم نقش چغندر بازی می کنم و دوساعته ساکتم یکم سرم رو خاروندم و بلندشدم که برم که سورن دستم رو گرفت.هنوز تو همون حالت بود و چشمهاش بسته بود.
بهش خیره شدم که گفت:کجا می ری؟مگه نگفتی می ترسی؟
عسل:نخیرم نگفتم می ترسم اومده بودم ببینم شمع داری یانه
چشم هاش رو باز کرد.آخی چشم هاش نم داره.یه اشک بی اختیار از گوشه چشمش چکید.نشستم رودسته مبل.هنوز دستش دور مچم رو محاصره کرده بود.
بادست آزادم اشک رو از رو گونه اش پاک کردم.با یه لبخند محو نگاهم می کرد.
عسل:چیه؟چرا این طوری نگاهم می کنی؟
سورن:نمی دونم
عسل:ناراحت شدی اون حرف هارو بهش زدی؟
سری ت* داد و با بیخیالی گفت:نه حقش بود اون بدتر از این ها رو سرمن آورده
عسل:پس چرا گریه کلدی کلک؟
بینیم رو کشید وگفت:نپرس کوچولو
با وجود این که نفس فوضولم هی می گفت"گیر بده بهش ببینیم چی شده"سری ت* دادم وگفتم:باشه هر طور راحتی
سورن لبخندی زد وهمون لحظه برق اومد
پاشدم که سورن هم پاشد وبا لبخند گفت:مثل این که این برق رفتنه هم شانسی بودها...خدا خواست فضا رمانتیک تر بشه
عسل:آره دیگه شرمنده که مزاحمت شدم شب بخیر
سورن تادم در باهام اومد وگفت:می موندی کلم پلو می خوردیم.خوش مزه ست ها شیرازیه
عسل:ایشالله دفعه بعد امشب جا برای غذا ندارم نوش جون
سورن سری ت* داد وگفت:باشه هر جور خودت می خوای شبت بخیر خانوم کوچولو
اخمی کردم و با لبخند گفتم:شب بخیر پدربزرگ مهربون
یه هفته گذشته بود.دیگه شیدا هم کمتر مزاحم سورن می شد.مثل این که به غرورش برخورده بود و این دفعه دیگه واقعا بیخیال شده بود.
منم که دیگه رفتم دانشگاه و بله دیگه دانشجو شدیم دوباره رفت.
دانشگاهم هی بد نبود روزای اول طبق معمول کلاسا تق و لقه ولی همینم برام خوب بود.استادامونم هی بد نیستن سلام دارن خدمتتون.
بله دیگه کلی کار هوار شد رو سر بنده از یه طرف هر یه روز درمیون می رفتم دانشگاه از یه طرفم سرکار که باید هر روز می رفتم.
اخ که چقدر گشنه ام بود.امروز بعد دانشگاه یه سره اومدم اداره صبحونه ام خیلی نخورده بودم حالا با بچه ها نشستیم تو آبدارخونه دور میز و غذا می خوردیم.
از وقتی من اومدم اینجا سورن هم میاد تو آشپز خونه با ما غذا می خوره آخه قبلا آقا مثل رئیسا(مثل چیه؟خب رئیسه دیگه)می نشست تو اتاقش و تنهایی غذا می خورد.
رفتار سورن با بچه ها بهتر شده بود و کم و بیش می گفت و می خندید.
نجفی:جناب سروان اون پارچ آب رو می دید به من؟
عسل:بفرمایید
پارچ رو گرفتم سمت آتنا.صدای قاشق و چنگال ها سکوت رو می شکست و هراز گاهی هم بچه ها یه چیزی ازهم می خواستن یا باهم حرف می زدن که گوشی سورن زنگ خورد.
سورن یه دستمال کاغذی از روی میز برداشت و دستش رو پاک کرد و گوشیش رو از تو جیب شلوارش در اورد.
- بله؟
- سلام مامان جان
- چیزی شده؟چرا گریه می کنی مامان؟
- مادر من آروم باش این طوری که من نمی فهمم شما چی می گی...برای بابا اتفاقی افتاده؟
- چی؟
- آخ ...کی؟
- باشه باشه شما آروم باشید من الان خودم رو می رسونم مراقب خودتون وبابا باشید.به سروش زنگ زدید؟
- باشه من خودم زنگ می زنم توراه...باشه باشه الان میام.
سورن گوشی رو قطع کرد.دستی به صورتش کشید و سرش رو ت* داد.نفسش رو فوت کرد.
معلوم نیست چه خبری رو شنیده که این شکلی شده.بچه هام کنجکاوی از سر و صورتشون می بارید اما کسی جرئت نداشت ازش چیزی بپرسه.
نگاهش کردم و گفتم:چیزی شده؟
سورن که انگار با صدای من از فکر در اومده بود بیرون نگاه تلخ و غمگینی کرد و گفت:آقا جون!
عسل:وای...تسلیت می گم.می خوای منم با بیام؟
سورن نگاه مهربونی کرد و گفت:نه تو و کامروا بمونید جور من رو بکشید
بعد کتش رو از پشت صندلی گرفت دستش و بعد از جواب تسلیت های بچه ها رفت بیرون.
من دیگه اشتها نداشتم.پدر بزرگش رو ندیده بودم اما می دونستم سورن خیلی دوستش داره اونقدری دوستش داره که حاضر شد به خاطر خوشحالی اون پیرمرد با شیدا جلوش نقش بازی کنه...
قاسمی:کیشون فوت کرده؟
از فکر اومدم بیرون و گفتم:پدر بزرگش
موسوی:شما دیده بودیشون؟
عسل:نه...اما می دونستم سرگرد خیلی دوستش داشت.مریض بود بنده خدا
بچه ها زیر لب یه خدا بیامرزی گفتن.
غروب خسته و کوفته رسیدم خونه.بعد یکی دوساعت هم عرشیا اومد.
عرشیا:سلام کسی نیست ما رو تحویل بگیره؟من اومدم خوش اومدم خواهش می کنم نیاید استقبال ای بابا بفرمایید به خدا راضی به زحمت نیستیم.
عسل:بیا تو آشپزخونه ام.
عرشیا اول سرش رو از کنار دیوار عین این کارتون ها آورد جلو
عسل:چرا اون طوری می کنی؟
عرشیا:آخه ترسیدم کلی عکاس و خبرنگار این جا باشه گفتم اول سر وگوش آب بدم
عسل:دیوونه سلام خسته نباشی بشین خیلی گشنمه منتظرت بودم
عرشیا:چه عجب!چیه پکری؟
عسل:هیچی پدر بزرگ سورن فوت کرده
عرشیا همین طوری که یه قاشق لوبیا پلو می ذاشت تو دهنش با دهن پر گفت:اووو پدر بزرگش؟خدا بیامرزتش فکر کنم عمر حضرت نوح رو کرده بود نه؟
عسل:اولا با دهن پر حرف نزن دوما خجالت بکش زشته این حرفا
عرشیا:خب راست می گم دیگه نوه به این گندگی داشته
خنده ام گرفته بود.راست می گه ها یعنی پدربزرگه چندسالشه؟ببخشید چندسالش بود؟
عرشیا:فردا زنگ بزن بهش ببین کی مراسم دارن بریم همگی زشته تو عالم همسایگی
سری ت* دادم.بعد از خوردن شام و شستن ظرف ها رفتم تواتاق خواب و گوشیم رو برداشتم و به سورن زنگ زدم.
- الو؟بفرمایید
- سلام
- سلام خانوم
- خوبی؟چی شد؟خیلی ناراحت شدم
- لطف داری...هیچی دیگه این جا حسابی شلوغه
- کی مراسم دارید؟
- از امروز بود دیگه
- نه منظورم تشییع کیه؟کجا هست؟می خوایم بیایم
- فردا.قبرستون... زحمت می شه
- این چه حرفیه؟وظیفه ست
- ممنون خانومی
- غصه نخوریا.باشه؟
- چشم
- فردا می بینمت
- حتما!منتظرتم
- شب بخیر
- شب بخیر.شما بخواب من که کلی کار سرم ریخته اینجا...
- خودت و اذیت نکن
- چشم.شب بخیر
- شبت خوش
بعداز قطع کردن گوشی نفس عمیقی کشیدم و خودم رو پرت کردم روی تخت.خدا بیامرزتش ها ولی الان حداقل دیگه لازم نیست این شیدای کنه بچسبه به سورن...
با این تصور لبخندی زدم و به خواب رفتم.
صبح زود بعد از خوردن صبحونه و یه دوش مانتوی مشکیم رو با شال و شلوار مشکی پوشیدم و عینک آفتابیم رو زدم.نمی دونم چرا همش تو مراسم های ختم همه عینک می زنن.خب منم می زنم دیگه مگه چیه...
رفتم پایین که دیدم چهارتا پسرها مشکی پوش پایین منتظرن.من و عرشیا با ماشین عرشیا رفتیم اون سه تا هم با ماشین سام اومدن.
رسیدیم به قبرستون.از دور دوسه تا نقطه ی شلوغ بود.قطعه تقریبا نصمه و نیمه پرشده بود و قبرها همه جدید بودن.از دور آقای صادقی رو دیدم.
عسل:بچه ها بیاین اونجان
بعد با انگشت به نقطه مورد نظر اشاره کردم و جلوتر از بقیه راه افتادم.
عرشیا:سلام آقای صادقی تسلیت می گم
کیارش:غم آخرتون باشه
عسل:خدا رحمتشون کنه
صادقی:ممنونم بچه ها زحمت کشیدید
سام:خواهش می کنیم قربان انجام وظیفه بود
کسری:ماروهم تو غمتون شریک بدونید.
صادقی:واقعا ممنونم.بفرمایید خواهش می کنم
آقای صادقی رفت پیش بقیه مهمون هاشون.مثل این که دیر رسیده بودیم وبنده خدا رو دفن کرده بودن.یه فاتحه خوندیم و یکم از خرما وحلواهایی که تعارف می کردن خوردیم.یکم با سر دنبال سورن گشتم که ندیدمش.
عوضش شیدا رو دیدم که مانتو کوتاه مشکی پوشیده بود و یه شال تقریبا توری گذاشته بود و عینک آفتابی زده بود.با یه دستمال هم چنددقیقه یبار بینیش رو پاک می کرد.
بایدم ناراحت باشه حداقل اون موقع که آقا جونش بود خیالش راحت بود که به خاطر آقاجونش می تونه به سورن نزدیک شه ولی الان دیگه هیچ بهانه ای نداره.
یکم دیگه دنبال سورن گشتم که دیدم نه...انگار که مورچه شده رفته تو خاک پیداش نیست.
سروش متوجه من شد و با لبخند سری ت* داد.پیش چندتا پسر هم سن و سال های خودش بود که زیر لب چیزی بهشون گفت و اومد طرف من.
سروش:سلام عسل خانوم
عسل:سلام آقای دکتر تسلیت می گم غم آخرتون باشه
سروش:ممنون زحمت کشیدید.دنبال سورن می گردید؟
یکم سرخ وسفید شدم و یکم با دستپاچگی گفتم:بله می خواستم به جناب سرگرد هم تسلیت بگم
سروش لبخندی زد وگفت:الان میاد رفته گل بیاره
خنده ام گرفته بود.مگه عروسه رفته گل بیاره؟
سروش نگاهی به پشت سرمن انداخت و گفت:اوناهاش داره میاد
برگشتم و دیدم که آره.سورن و یه مرد دیگه دارن یه دسته گل از این بزرگ ها که چوب داره زیرش رو میارن سرقبر.
سورن هنوز متوجه من نشده بود آخه از اون ور دور زده بود رفته بود سرقبر ومن هم یکم از سر قبر فاصله داشتم واسه همین.
از دور نگاهش کردم.یه کت وشلوار مشکی پوشیده بود با پیراهن مردونه ی مشکی.خیلی شیک و رسمی شده بود و داشت با چندتا خانوم که یکیشون سهیلا خانوم بود،صحبت می کرد.
صحبتش که تموم شد پسرها رفتن بهش تسلیت گفتن.بادیدن عرشیا یکم اخم کرد اما مثل این که خوب جوابشو داد.من که دور بودم چیزی نمی شنیدم.
بچه ها ازدورش رفتن کنارو سورن تنها شد.یه سری چرخوند و متوجه من شد.اومد به طرف ما.
سورن:سلام
عسل:سلام.تسلیت می گم سرگرد
سورن:ممنون.سروش مامان کارت داشت
سروش سری ت* داد وبالبخند با اجازه ای گفت و ازکنار سورن رد شد و زیر لب گفت:نخود سیاه دیگه
سورن اخم شیرینی کرد و سروش رفت.
آخی یه روزه ته ریش دراورده یه کوچولو...قیافه اش معلوم بود که حسابی خسته و اگه ولش کنی همینجا می خوابه
لبخند مهربونی زدم وگفتم:خسته نباشی
سورن:سلامت باشی...با پسرها اومدی؟
عسل:اوهوم
یکم اخماش رفت تو هم.نمی دونم این که این قدر غیرتیه تواین مدت را نپرسیده عرشیا کی منه که من دارم باهاش زندگی می کنم؟اینم نوبرشه به خدا
شیدا اومد سمت ما.بیا باز این اومد.اخمی به من کرد وگفت:سورن زن عمو گارت داره
سورن:باشه الان می رم
عسل:تسلیت می گم شیدا خانوم
شیدا برگشت دوبره سمت من و یه نگاه به انداخت که احساس کردم من قاتل پدر بزرگ مرحومشونم
پوزخندی زد و گفت:ممنون
دوباره راهش رو گرفت ورفت.
سورن سری ت* داد که یعنی ولش کن.
سورن:با من میای؟
عسل:آره سهیلا خانوم رو ندیدم بهش تسلیت بگم میام
از دور رفتیم سمتشون.سهیلا خانوم کنار چندتا خانوم دیگه ایستاده بود.شیدا هم به اونا پیوسته بود وکنار یه خانومی ایستاده بود که خیلی شبیه خودش بود البته مسن تر.فکر کنم مادرش بود.به به جمع عروس هاهم که جمعه
به همه سلام کردم.
عسل:تسلیت می گم غم آخرتون باشه.خدا رحمتشون کنه
سهیلا خانوم من و تو بغل گرفت و بوسید.
سهیلا:زحمت کشیدی عسل جان.ایشالله تو شادی ون جبران کنیم.
رفتار سهیلا خانوم همیشه بامن خوب بود.تو این چند وقته خداییش عین یه مادر مراقبم بوده ومنم خیلی دوستش دارم.اما الان فکر کنم به خاطر جاری محترمش و دختر افاده ایش منو بیشتر تحویل گرفته که تا تهشون بسوزه.
سهیلا:مادر سورن ببین این گوسفنده چی شد.گرفتن...خدای نکرده بدون شام نمونه مجلس
سورن:شما نگران نباشید چشم الان زنگ می زنم
سورن رفت اونور و زنگ زد و بعد از یکم صحبت کردن دوباره اومد سمت ما.
سورن:حله مامان شما نگران نباش.عسل خانوم شرمنده یکم کارهست من باید برم انجام بدم عذرخواهی می کنم
چشم های اون خانوم ها از تعجب اندازه نعلبکی شده بود.بعضی هاشون با لبخند و مهربونی سری ت* می دادن ولی بعضی هاشون از جمله زن عموش و شیدا پشت چشم برام نازک می کردن.
با لبخند گفتم:خواهش می کنم این چه حرفیه؟شما بفرمایید به کارون برسید
سهیلا:برو مادر دخترم پیش من می مونه
سورن سری ت* داد و بعد خداحافظی رفت.
عرشیا هم اومد و خداحافظی کرد و گفت که کار دارن ومی رن.فقط من موندم تنها پیش سهیلا خانوم و بقیه خانوم ها.

قبلی بعدی
بالا

محسن باکس